آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/gMPJd

آزادی تفکر و آزادی عقیده

0 ۰

درس پنجم

آزادی تفکر و آزادی عقیده

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم‏

الحمد للَّه رب العالمین بارئ الخلائق اجمعین و الصّلاه و السّلام على عبد اللَّه و رسوله و حبیبه و صفیّه سیدنا و نبیّنا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطّیّبین الطّاهرین المعصومین. اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم.

لا اکْراهَ فِى الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقى‏ لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ‏.

 

یکى از انواع آزادیها که از انواع آزادى اجتماعى شمرده مى‏ شود، به اصطلاحِ امروز آزادى عقیده‏ و تفکر است‏. انسان در جمیع شئون حیاتى خود باید آزاد باشد، یعنى مانعى و سدى براى پیشروى و جولان او وجود نداشته باشد، سدى براى پرورش‏ هیچ یک از استعدادهاى او در کار نباشد. یکى از مقدس‏ترین استعدادهایى که در بشر هست و شدیدا نیازمند به آزادى است تفکر است- و فعلا عرض مى‏ کنیم فکر و عقیده که بعد میان این دو تفکیک خواهیم کرد- بلکه مهم‏ترین قسمتى از انسان که لازم است پرورش پیدا کند تفکر است و قهرا چون این پرورش نیازمند به آزادى یعنى نبودن سد و مانع در جلو تفکر است، بنابراین انسان نیازمند به آزادى در تفکر است. امروز هم مى ‏بینیم مسئله‏ اى بسیار مهم و قابل توجه به نام آزادى عقیده در جهان مطرح است، خصوصا بعد از انتشار اعلامیه‏ هاى حقوق بشر.

در مقدمه اعلامیه جهانى حقوق بشر «ظهور دنیایى که در آن افراد بشر در بیان عقیده، آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند» به عنوان بالاترین آرمان بشرى اعلام شده است.

در اینجا عقیده اعم است از عقیده اجتماعى و سیاسى و عقیده مذهبى. پس در واقع بزرگترین آرزوى بشرى این است که جهانى آزاد به وجود بیاید که در آن بیان عقیده هر کسى آزاد باشد، هر کسى حق داشته باشد هر عقیده‏ اى را مى‏ خواهد انتخاب کند و نیز در اظهار و بیان عقیده‏ اش آزاد باشد. در آن دنیا ترس و فقر هم نباشد، امنیت کامل برقرار باشد، رفاه اقتصادى کامل در کار باشد. چنین دنیایى به عنوان آرمان بشرى اعلام شده است.

 

در ماده نوزدهم این اعلامیه چنین مى‏ خوانیم:

هر کسى حق آزادى عقیده و بیان دارد و حق مزبور شامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابى نداشته باشد، در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزى آزاد باشد.

 

⬛ فرق فکر و عقیده‏

 

ما مى ‏خواهیم این مسئله را از نظر اسلامى بررسى کنیم که از نظر اسلام آیا آزادى فکر و عقیده صحیح است، یعنى اسلام طرفدار آزادى فکر و عقیده است یا طرفدار آن نیست؟ اینجاست که ما باید میان فکر و آنچه که امروز غالبا عقیده نامیده مى‏ شود فرق بگذاریم. فرق است میان فکر و تفکر و میان عقیده.

 

تفکر قوه‏ اى است در انسان ناشى از عقل داشتن. انسان چون موجود عاقلى است، موجود متفکرى است و قدرت دارد در مسائل تفکر کند. به واسطه تفکرى که در مسائل مى‏ کند حقایق را تا حدودى که برایش مقدور است کشف مى‏ کند، حال هر نوع تفکرى باشد: تفکر به اصطلاح استدلالى و استنتاجى و عقلى یا تفکر تجربى. خداوند تبارک و تعالى به انسان چنین نیرویى داده است، به انسان عقل داده است که با آن فکر کند یعنى مجهولات را کشف کند. انسان، جاهل به دنیا مى‏ آید. در آن آیه شریفه مى‏فرماید: خداوند شما را خلق کرد [در حالى که چیزى نمى‏ دانستید:] اخْرَجَکُمْ مِنْ بُطونِ امَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمونَ شَیْئاً. انسان، جاهل به دنیا مى‏ آید و وظیفه دارد که عالم شود. چگونه عالم شود؟ با فکر و درس خواندن. تفکر یعنى انسان در هر مسئله‏ اى تا حدودى که استعداد آن را دارد باید فکر کند و از طریق علمى آن مسئله را به دست آورد.

آیا اسلام یا هر نیروى دیگرى مى ‏تواند بگوید بشر حق تفکر ندارد؟ نه، این عملى است لازم و واجب و لازمه بشریت است. اسلام در مسئله تفکر نه تنها آزادى تفکر داده است بلکه یکى از واجبات و یکى از عبادتها در اسلام تفکر است.

 

⬛ تفکر از نظر قرآن و حدیث‏

 

ما چون فقط قرآن خودمان را مطالعه مى‏ کنیم و کتابهاى دیگر را مطالعه نمى‏ کنیم، کمتر به ارزش این همه تکیه کردن قرآن به تفکر پى مى‏ بریم. شما هیچ کتابى (نه مذهبى و نه غیر مذهبى) پیدا نمى‏ کنید که تا این اندازه بشر را به تفکر سوق داده باشد؛ همواره مى‏ گوید فکر کنید؛ در همه مسائل: تاریخ، خلقت، خدا، انبیا و نبوت، معاد، تذکرات و تعلیمات انبیا و مسائل دیگر.

تفکر حتى عبادت شمرده مى‏ شود. مکرر شنیده‏ اید احادیث زیادى را که به این عبارت است: تَفَکُّرُ ساعَهٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَهِ سَنَهً، تَفَکُّرُ ساعَهٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَهِ سِتّینَ سَنَهً، تَفَکُّرُ ساعَهٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَهِ سَبْعینَ سَنَهً. یک ساعت فکر کردن از یک سال عبادت کردن افضل است، از شصت سال عبادت کردن افضل است، از هفتاد سال عبادت کردن افضل است. این تغییر تعبیرات- همان طور که بسیارى از علما گفته‏ اند- به واسطه این است که نوع و موضوع تفکرها فرق مى‏ کند: یک تفکر است که انسان را به اندازه یک سال عبادت جلو مى‏ برد، یک تفکر است که او را به اندازه شصت سال عبادت‏ جلو مى ‏برد، یک تفکر است که او را به اندازه هفتاد سال عبادت جلو مى ‏برد. در احادیث ما وارد شده است: کانَ اکْثَرُ عِبادَهِ ابى ذَرٍّ التَّفَکُّرَ اکثر عبادت ابى ذر فکر کردن بود. یعنى ابی ذرى که شما او را تالى سلمان مى‏ شمارید و بلکه شاید بشود او را همردیف سلمان شمرد (یعنى تقریبا مى ‏توان گفت بعد از معصومین، مردى نظیر اینها در درجه ایمان نیامده است) خیلى خدا را عبادت مى‏ کرده است ولى بیشترین عبادت ابو ذر فکر کردن بود.

 

⬛ تفاوت اسلام و مسیحیت‏

 

گذشته از اینها، در اسلام اصلى است راجع به اصول دین که وجه امتیاز ما و هر مذهب دیگرى- مخصوصا مسیحیت- همین است. اسلام مى‏ گوید اصول عقاید را جز از طریق تفکر و اجتهاد فکرى نمى‏ پذیرم. یعنى جناب‏عالى باید موحد باشى، خداشناس باشى؛ اما چرا خداشناس باشم، به چه دلیل؟ مى‏ گوید دلیلش را خودت باید بفهمى، این یک مسئله علمى است، یک مسئله فکرى و عقلى است. همین طور که به یک دانش‏ آموز مى‏ گویند این مسئله حساب را خودت باید بروى حل کنى، من حل کنم به دردت نمى‏ خورد، آن‏وقت به دردت مى‏ خورد که این مسئله را خودت حل کنى، اسلام صریح مى‏گوید: لا الهَ الَّا اللَّه‏ یک مسئله است، این مسئله را تو باید با فکر خودت حل کنى؛ این که من به‏ لا الهَ الَّا اللَّه‏ اعتقاد داشته باشم و آن را درک کنم براى تو کافى نیست، خودت باید این مسئله را طرح کنى و خودت هم باید آن را حل کنى.

رکن دوم اسلام چیست؟ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّه‏. اسلام مى‏ گوید این هم مسئله دیگرى است که باز تو باید مثل یک دانش‏ آموز حلش کنى، یعنى فکر کنى و آن را حل نمایى. معاد چطور؟ معاد را هم تو باید مثل یک مسئله حل کنى، باید فکر کنى، باید معتقد باشى؛ و همچنین سایر مسائل. گو این که حل کردن این دو مسئله [یعنى توحید و نبوت‏] به حل سایر مسائل کمک مى‏ کند ولى به هر حال از نظر اسلام اصول عقاید، اجتهادى است نه تقلیدى، یعنى هر کسى با فکر خودش باید آن را حل کند.

پس این ادلّ دلیل بر این است که از نظر اسلام نه تنها فکر کردن در اصول دین جایز و آزاد است یعنى مانعى ندارد، بلکه اصلا فکر کردن در اصول دین در حدود معینى که لااقل بفهمى خدایى دارى و آن خدا یکى است، پیغمبرانى دارى، قرآن از جانب خدا نازل شده است، پیغمبر از جانب خداست، عقلًا بر تو واجب است؛ اگر فکر نکرده اینها را بگویى من از تو نمى‏ پذیرم.

از همین جا تفاوت اسلام و مسیحیت بالخصوص و حتى سایر ادیان روشن مى‏ شود. در مسیحیت، درست مطلب برعکس است؛ یعنى اصول دین مسیحى، ماوراى عقل و فکر شناخته شده است. اصطلاحى هم خودشان وضع کردند که «اینجا قلمرو ایمان است نه قلمرو عقل» یعنى براى ایمان یک منطقه قائل شدند و براى عقل و فکر منطقه دیگرى. گفتند: حساب عقل و فکر کردن یک حساب است، حساب ایمان و تسلیم شدن حساب دیگرى است؛ تو مى‏ خواهى فکر کنى، در قلمرو ایمان حق فکر کردن ندارى، قلمرو ایمان فقط قلمرو تسلیم است، در این جا حق فکر کردن نیست. ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ یکى اصول دین خودش را منطقه ممنوعه براى عقل و فکر اعلام مى ‏کند و دیگرى نه تنها منطقه ممنوعه اعلام نمى‏ کند، بلکه منطقه لازم الورود اعلام مى‏کند که عقل باید در این منطقه وارد شود، اگر وارد نشود من چیزى را نمى‏ پذیرم. این، معنى آزادى تفکر است.

 

بنابراین اگر کسى واقعا در این مسائل فکر کند، آیا از نظر اسلام حق دارد؟

مسلّم حق دارد، بلکه لازم است فکر کند. آیا اگر کسى واقعا به فکرش از نظر منطقى یک چیزى مى‏ رسد در باب خدا، در باب قیامت، در باب نبوت، فکر مى‏ کند و یک اشکال به ذهنش مى ‏رسد، حق دارد این اشکال را به دیگران بگوید که براى من در این مسئله شبهه‏ اى پیدا شده است، بیایید این شبهه را براى من حل کنید؟ البته آزاد است. اشکالش باید حل شود. سؤال کردن در مسائل اصول دین، امر واجب و لازمى است. از پیغمبر اکرم سؤال مى‏ کردند، از على علیه السلام سؤال مى‏ کردند، از سایر ائمه اطهار سؤال مى‏ کردند، زیاد هم سؤال مى‏ کردند و آنها هم جواب مى‏ دادند. این کتابهاى احتجاجاتى که ما داریم (و غیر آنها) نشان مى‏ دهد در زمینه اصول دین در اسلام چقدر حق آزادى بیان و حق آزادى سؤال داده شده است. تا وقتى که انسان روحش روح تحقیق و کاوش است و انگیزه‏ اش واقعا تحقیق و کاوش و فکر کردن است، اسلام مى‏ گوید بیا فکر کن، هر چه بیشتر فکر و سؤال کنى، هر چه بیشتر برایت شک پیدا شود، در نهایت امر بیشتر به حقیقت مى‏ رسى، بیشتر به واقعیت مى‏ رسى.

این مسئله را ما مسئله فکر مى‏ نامیم.

 

⬛ دو گونه عقیده:

1. عقیده بر مبناى تفکر

2. ‏اما عقیده چطور؟ عقیده البته در اصل لغت، «اعتقاد» است. اعتقاد از ماده عقد و انعقاد و … است، بستن است، منعقد شدن است، بعضى گفته‏ اند حکم گرهى را دارد.

3. ‏دل بستن انسان به یک چیز دو گونه است؛ ممکن است مبناى اعتقاد و دل بستن و انعقاد روح انسان همان تفکر باشد. در این صورت عقیده‏ اش بر مبناى تفکر است.

4. ‏2. عقیده به معنى دلبستگى‏

5. ‏ولى گاهى انسان به چیزى اعتقاد پیدا مى‏ کند و این اعتقاد بیشتر کار دل و احساسات است نه کار عقل. به یک چیز دلبستگى بسیار شدید پیدا مى‏ کند، روحش به او منعقد و بسته مى‏ شود، ولى وقتى که شما پایه‏ اش را دقت مى‏ کنید که این عقیده او از کجا پیدا شده است، مبناى این اعتقاد و دلبستگى چیست، آیا یک تفکر آزاد این آدم را به این عقیده و دلبستگى رسانده است یا علت دیگرى مثلا تقلید از پدر و مادر یا تأثر از محیط و حتى علایق شخصى و یا منافع فردى و شخصى در کار است، مى ‏بینید به صورت دوم است؛ و اکثر عقایدى که مردم روى زمین پیدا مى‏ کنند عقایدى است که دلبستگى است نه تفکر.

 

6. ‏آیا بشر از نظر دلبستگیها باید آزاد باشد؟ این دلبستگیهاست که در انسان تعصب و جمود و خمود و سکون به وجود مى‏ آورد و اساسا اغلب، عقیده دست و پاى فکر را مى‏ بندد.◀️ عقیده که پیدا شد، اولین اثرش این است که جلو فعالیت فکر و آزادى تفکر انسان را مى‏ گیرد چون به آن دل بسته است. حُبُّ الشَّىْ‏ءِ یُعْمى وَ یُصِمُ‏ چیزى که انسان به آن دل بست، چشم بصیرت را کور مى‏کند، گوش بصیرت را کر مى‏کند، دیگر انسان نمى‏تواند حقیقت را ببیند و بشنود.▶️

7. ‏مثلا بت‏ پرست‏هایى بتها را پرستش مى‏ کردند و مى‏ کنند. آیا این را ما باید براى آنها تفکر حساب کنیم و عقیده و اعتقاد آنها را یک اعتقاد زاییده از فکر و عقل آزاد تلقى کنیم، یا یک دلبستگى و یک جمود و یک خمودى که ناشى از یک سلسله تعصبات و تقلیدهایى است که طبقه به طبقه به اینها رسیده است؟ شما هیچ مى‏ توانید باور کنید که یک بشر با فکر و عقل آزاد خودش به اینجا برسد که بت را باید پرستش کرد، هُبَل را باید پرستش کرد؟! آیا شما هیچ مى‏ توانید احتمال این‏ قضیه را بدهید که یک بشر، از فکر آزاد و منطقى (یعنى فکر مدرسه‏ اى، همان فکرى که اسلام در اصول عقاید خواسته است) به اینجا برسد که گاو را باید پرستش کرد (همان‏طور که الآن میلیونها نفر در هندوستان گاو را پرستش مى‏ کنند)؟! آیا ممکن است یک عده از افراد بشر از روى فکر آزاد و باز و بلامانع و منطقى و تفکر درسى حتى به اینجا برسند که اعضاى تناسلى را باید پرستش کرد، که هنوز در ژاپن میلیونها نفر با این عقیده وجود دارند؟! نه، هیچ‏وقت عقل و فکر بشر و لو ابتدایى‏ ترین عقل و فکر بشر باشد، او را به اینجا نمى‏ رساند. اینها ریشه‏ هایى غیر از عقل و فکر دارد. مثلا در ابتدا افرادى سودجو و استثمارگر پیدا مى‏ شوند که مى‏ خواهند افراد دیگر را به زنجیر بکشند و رژیمى به وجود آورند، و این در دنیا زیاد بوده و هست. این رژیم یک تکیه‏ گاه اعتقادى مى‏ خواهد، بدون تکیه‏ گاه اعتقادى امکان‏پذیر نیست. آن کسى که اول [آن اعتقاد را] تأسیس مى‏ کند، خودش مى ‏فهمد که چه مى‏ کند، دانسته کارى را انجام مى ‏دهد، یعنى دانسته خیانت مى‏ کند؛ موضوعى را- بتى، گاوى، اژدهایى را- به شکلى در میان مردمى رایج مى‏ کند. این مردم اغفال مى‏ شوند. اول هم خیلى به آن دلبستگى ندارند ولى چند سالى مى‏ گذرد، بچه‏ هاى اینها به دنیا مى‏ آیند، بچه‏ ها مى ‏بینند پدر و مادرها چنین مى‏ کنند، همان کار پدر و مادرها را تعقیب مى‏ کنند. نسل به نسل که مى‏ گذرد و سابقه تاریخى پیدا مى‏ کند، جزء سنن و مآثر ملى مى‏ شود، جزء ترادیسیون‏ها مى‏ شود، جزء غرور و افتخارات ملى مى‏ شود و دیگر نمى‏ شود آن را از افراد بشر گرفت. درست مثل گچى که در ابتدا که با آب مخلوط مى‏ شود ماده شُلى است، آن را به هر شکلى که بخواهید در مى‏ آورید، ولى وقتى که بالاخره به یک شکلى درآمد تدریجا خشک مى‏ شود و هر چه خشک‏تر مى‏ گردد، سفت‏تر مى ‏شود. بعد به حالتى مى ‏رسد که با کلنگ هم نمى‏ شود آن را خرد کرد.

⬛ مغالطه دنیاى امروز

 

آیا با این عقاید باید مبارزه کرد یا نباید مبارزه کرد؟ یعنى آیا آزادى فکر- که مى‏ گوییم بشر فکرش باید آزاد باشد- شامل عقیده به این معنا مى‏ شود؟ مغالطه‏ اى‏ که در دنیاى امروز وجود دارد در همین جاست. از یک طرف مى‏ گویند فکر و عقل بشر باید آزاد باشد، و از طرف دیگر مى‏ گویند عقیده هم باید آزاد باشد؛ بت‏ پرست هم باید در عقیده خودش آزاد باشد، گاوپرست هم باید در عقیده خودش آزاد باشد، اژدهاپرست هم باید در عقیده خودش آزاد باشد؛ هر کسى هر چه را که مى‏ پرستد، هر چیزى را به عنوان عقیده براى خودش انتخاب کرده باید آزاد باشد، و حال آن که این گونه عقاید ضد آزادى فکر است. همین عقاید است که دست و پاى فکر را مى‏ بندد. آن‏وقت مى‏ آیند تعریف مى‏ کنند که بله انگلستان یک کشور صد در صد آزاد است، تمام ملل در آنجا آزادى دارند، بت‏ پرست بخواهد بت‏ پرستى کند دولت به او آزادى مى‏ دهد، گاوپرست هم بخواهد گاوپرستى کند چون آنجا مرکز آزادى است به او آزادى مى‏ دهند، حتى وسیله برایش فراهم مى‏ کنند، معابد و معبودهاى آنها را محترم مى‏ شمارند و مى‏ گویند بله، بشر عقیده‏ اى دارد باید آزاد باشد!

 

⬛ اشتباه اعلامیه جهانى حقوق بشر

 

خود اعلامیه حقوق بشر همین اشتباه را کرده است. اساس فکر را این قرار داده است که حیثیت انسانى محترم است، بشر ازآن‏جهت که بشر است محترم است (ما هم قبول داریم) و چون بشر محترم است، پس هرچه را خودش براى خودش انتخاب کرده، هر عقیده‏ اى که خودش براى خودش انتخاب کرده محترم است!

 

عجبا! ممکن است بشر خودش براى خودش زنجیر انتخاب کند و به دست و پاى خود ببندد، ما چون بشر را محترم مى‏ شماریم [او را در این کار آزاد بگذاریم؟!] لازمه محترم شمردن بشر چیست؟ آیا این است که ما بشر را در راه ترقى و تکامل هدایت کنیم؟ یا این است که به او بگوییم چون تو بشر و انسان هستى و هر انسانى احترام دارد، تو اختیار دارى، هرچه را که خودت براى خودت بپسندى من هم براى تو مى‏ پسندم و برایش احترام قائلم و لو آن را قبول ندارم و مى‏دانم که دروغ و خرافه است و هزار عوارض بد دارد، اما چون تو خودت براى خودت انتخاب کرده‏ اى من آن را قبول دارم؟! آن چیزى که خودش براى خودش انتخاب کرده زنجیر است. او براى دست و پاى فکر خودش زنجیر انتخاب کرده، تو چطور این زنجیر را محترم مى ‏شمارى؟! این محترم شمردن تو این زنجیر را، بى‏ احترامى به استعداد انسانى و حیثیت انسانى اوست که فکر کردن باشد. تو بیا این زنجیر را از دست و پایش باز کن تا فکرش آزاد باشد.

 

⬛ دو نمونه از برخورد نادرست با آزادى عقیده‏

 

ملکه انگلستان در سفر به هندوستان به همه معابد رفت، در همه جا احترام گزارد.

وقتى مى‏ خواست به فلان بتخانه وارد شود، قبل از آن که به کفش‏کَن معروف برسد از بیرون کفشهایش را درآورد و گفت اینجا معبد است، محترم است. با این که مى‏ گفت من خودم مسیحى هستم و بت‏ پرست نیستم اما [در آنجا گفت‏] از باب این که یک عده انسانها این بتها را محترم مى‏ شمارند، من باید آنها را محترم بشمارم، عقیده آزاد است!

یا عده‏ اى مى‏ گویند ببینید ما چه ملتى هستیم! ما در دو هزار و پانصد سال پیش اعلامیه حقوق بشر را امضا کردیم. کوروش وقتى که وارد بابِل شد، با این که خودش بت ‏پرست نبود و تابع مثلا دین زردشت بود، مع ذلک گفت تمام معابد بت‏ پرستى که در اینجا هست محترم است. پس ما ملتى هستیم طرفدار آزادى عقیده.

 

این بزرگترین اشتباه است. از نظر سیاسى هر چه مى‏ خواهید تمجید کنید، زیرا اگر کسى بخواهد ملتى را به زنجیر بکشد باید تکیه گاه اعتقادى او را هم محترم بشمارد، اما از نظر انسانى این کار صد در صد خلاف است.

 

⬛ سه نمونه از برخورد درست با آزادى عقیده‏

 

کار صحیح کار ابراهیم علیه السلام است که خودش [در جامعه‏ اش‏] تنها کسى است که یک فکر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجیر عقاید سخیف و تقلیدى که کوچک‏ترین مایه‏ اى از فکر ندارد گرفتار مى‏ بیند. مردم به عنوان روز عید از شهر خارج مى ‏شوند و او بیمارى را بهانه مى‏ کند و خارج نمى ‏شود. بعد که شهر خلوت مى ‏شود وارد بتخانه بزرگ مى‏ شود، یک تبر برمى‏ دارد، تمام بتها را خرد مى‏ کند و بعد تبر را به گردن بت بزرگ مى ‏آویزد و بیرون مى‏ آید. عمدا این کار را کرد براى این که- به نصّ قرآن کریم- بتواند فکر مردم را آزاد کند. شب، وقتى که مردم بر مى ‏گردند و به معبد مى‏ روند مى‏ بینند اوضاع واژگونه است، مثل این است که این بتها خودشان با همدیگر دعوا کرده باشند و همدیگر را کشته باشند. تنها بتى که باقى مانده است بت‏ بزرگ است. چه کسى این کار را کرده است؟ به حکم فطرت مى‏ فهمیدند که این بتهاى بیجان خودشان نمى ‏توانند به جان همدیگر بی فتند، لا بد کار یک موجود شاعر است. قالوا سَمِعْنا فَتىً یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ ابْراهیمُ‏ یک جوانى بود به نام ابراهیم که به اینها بدگویى مى‏ کرد، نکند کار او باشد! ابراهیم را احضار کنید تا از او بازپرسى کنیم.

أ انْتَ فَعَلْتَ هذا بالِهَتِنا یا ابْراهیمُ‏ ابراهیم! آیا تو این کار را کردى‏ قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذا فَاسْأَلوهُمْ انْ کانوا یَنْطِقونَ‏ نه، من نکردم. علامت جرم را شما دست کسى دیگر مى‏ بینید، مى‏ آیید یقه مرا مى ‏چسبید؟ علامت جرم که همراه بت بزرگ است، چرا به سراغ من آمده‏ اید؟ از خودشان بپرسید تا جواب بدهند. فَرَجَعوا الى‏ انْفُسِهِمْ‏ با خودشان فکر کردند که راست مى‏ گوید. با این عمل، رَجَعوا الى‏ انْفُسِهِمْ یعنى فکرشان را از زنجیر عقیده آزاد کرد. این را مى ‏گویند عمل انسانى.

عمل موسى بن عمران انسانى است که وقتى مى ‏بیند قومش گوساله سامرى را به عنوان یک بت انتخاب کرده‏ اند و دارند پرستش مى‏ کنند، مى‏ گوید: لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِى الْیَمِّ نَسْفاً «به خدا آتشش مى‏ زنم، به خدا خاکسترش را هم بر باد مى ‏دهم» براى این که اگر آن گوساله مى ‏مانْد چه مى‏ کرد؟ غیر از این که مردمى را در زنجیر یک خرافه گرفتار مى‏ کرد مگر اثر دیگرى داشت؟ واقعا قوم موسى که آمدند گوساله را پرستش کردند، فکر آزادشان آنها را به آنجا کشاند؟ یا از دریا بیرون آمده بودند، چشمشان به مردمى افتاده بود که بتهایى دارند و آنها را سجده مى‏ کنند، و تا آن وقت بت سجده کردن را ندیده بودند، خوششان آمده بود. یا موسَى اجْعَلْ لَنا الهاً کَما لَهُمْ آلِهَهٌ [گفتند بت‏ پرستان‏] سرگرمیهاى خوبى دارند، اینها خوب چیزهایى است، از اینها خوشمان مى‏ آید؛ موسى! همان‏طور که اینها چنین چیزهایى دارند، براى ما هم قرار بده.

یک زمینه خوشایند بشرى [علت این درخواست آنها بود.]

عمل صحیح عمل خاتم الانبیاء است؛ سالهاى متمادى با عقیده بت‏ پرستى مبارزه کرد تا فکر مردم را آزاد کند. اگر عرب جاهلیت هزار سال دیگر هم مى ‏ماند همان بت را پرستش مى ‏کرد (همان‏طورى که حتى در ملتهاى متمدن مثل ژاپن هنوز بت‏ پرستى وجود دارد) و یک قدم به سوى ترقى و تکامل برنمى‏ داشت. اما پیغمبر آمد این زنجیر اعتقادى را از دست و پاى آنها باز کرد و فکرشان را آزاد نمود: وَ یَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتى کانَتْ عَلَیْهِمْ‏. قرآن اسم آن چیزى را که اروپایى مى‏ گوید بشر را باید در آن آزاد گذاشت، زنجیر مى‏ گذارد؛ مى‏ گوید شکر این را بکنید که خدا به وسیله این پیغمبر این بارهاى گران یعنى خرافه‏ ها را از دوش شما برداشت، این زنجیرهایى را که خودتان به دست و پاى خودتان بسته بودید برداشت.

در جنگ بدر اسرا را نزد پیغمبر آورده بودند. طبق معمول اسیر را براى این که فرار نکند مى‏ بندند. پیغمبر یک نگاهى به اینها کرد و بى‏ اختیار تبسم نمود. آنها گفتند:

ما از تو خیلى دور مى ‏دانستیم که به حال ما شماتت کنى. فرمود: شماتت نیست، من مى‏ بینم شما را به زور این زنجیرها باید به سوى بهشت ببرم، به زور باید این عقاید را از شما بگیرم.

 

بنابراین بسیار تفاوت است میان آزادى تفکر و آزادى عقیده. اگر اعتقادى بر مبناى تفکر باشد، عقیده‏ اى داشته باشیم که ریشه آن تفکر است، اسلام چنین عقیده‏ اى را مى ‏پذیرد، غیر از این عقیده را اساسا قبول ندارد. آزادى این عقیده آزادى فکر است. اما عقایدى که بر مبناهاى وراثتى و تقلیدى و از روى جهالت، به خاطر فکر نکردن و تسلیم شدن در مقابل عوامل ضد فکر در انسان پیدا شده است، اینها را هرگز اسلام به نام آزادى عقیده نمى‏ پذیرد.

 

⬛ ریشه طرح غلط آزادى عقیده در اروپا:

1. محکمه تفتیش عقاید

2. ‏آیا مى‏ دانید علت این که در دنیاى اروپا آزادى دین و آزادى عقیده را این طور فرض کردند که عقیده بشر باید به طور کلى آزاد باشد (به همان معنایى که خودشان مى‏ گویند) چیست؟ این آزادى عقیده به این حد افراط که شما امروز در دنیاى اروپا مى ‏بینید، بخشى از آن عکس‏ العمل یک جریان بسیار شدید و سختى است که در دنیاى اروپا بوده و آن محکمه تفتیش عقاید است. اینها قرنها در چنگال تفتیش عقاید بودند. کلیسا مى ‏آمد تجسس و جست‏وجو مى‏ کرد ببیند آیا کسى در مسائلى که کلیسا درباره آن اظهار نظر کرده است- و لو راجع به فلکیّات باشد- اعتقادى بر خلاف نظر کلیسا دارد یا نه؟! آیا اگر کلیسا اظهار نظر کرده است که عناصر چهارتاست یا خورشید به دور زمین مى‏ چرخد، در این مسائل کسى فکرى بر خلاف این دارد؟ و لو فکر او فکر علمى و فلسفى و منطقى بود. تا مى‏ دیدند فکرى پیدا شده بر خلاف آنچه کلیسا عرضه داشته است، فورا آن را به عنوان یک جرم بزرگ تلقى مى‏ کردند، آن شخص را به محکمه مى‏ کشاندند و شدیدترین مجازاتها از نوع سوختن زنده زنده را در مورد او اعمال مى‏ کردند.

 

3. ‏شما تاریخ اروپاى قرون وسطى را بخوانید [و آن را با تاریخ مشرق زمین مقایسه کنید، آنگاه مى‏ بینید] در این جهت مشرق زمین نظیر ندارد. از نظر فجیع بودن جنایت، ما هرچه که مشرق زمین را توصیف کنیم و هرچه که منبریها در منابر راجع به بنى امیه و بنى العباس و حتى حجّاج بن یوسف ثقفى حتى مبالغه کنند، مشرق زمین هرگز به پاى اروپاییهاى قرون وسطى نمى‏ رسد، به پاى اروپایى امروز هم نمى‏ رسد. مجازات زنده زنده آتش زدن به سادگى انجام مى‏ شد. تاریخ آلبرماله‏ قسمت قرون وسطاى آن را بخوانید. مثلا مى‏ نویسد: یک دسته زن را (با این که زن بیشتر مورد ترحم است) به یک جرم خیلى کوچک زنده زنده آتش زدند. چقدر دانشمندانى که به جرم اظهار نظر در مسائلى که کلیسا درباره آنها اظهار نظر علمى کرده است، آنهم مسائلى که مربوط به اصول دین نیست مثل این که عناصر چندتاست یا زمین مى‏ گردد که مسئله مذهبى نیست، کشته شدند. مى‏ گفتند کلیسا در مسئله کلیات اظهار نظر کرده است، دیگر هیچ عالمى حق ندارد در این مسئله بر خلاف آنچه کلیسا اظهار نظر کرده است بگوید.

5. ‏قهرا عکس‏ العمل آن تشدیدها این خواهد بود که بگویند هر جا پاى مذهب در کار بیاید، هر جا که نام دین و مذهب باشد، مردم آزادند هر عقیده‏ اى را مى‏ خواهند داشته باشند و لو بخواهند گاو را پرستش کنند.

 

6. ‏2. دین امرى مربوط به وجدان شخصى فرد است‏

7. ‏جهت دیگر این است که از نظر طرز تفکر بعضى از فلاسفه اروپا، دین و مذهب هرچه مى‏ خواهد باشد- خواه به صورت بت‏ پرستى، خواه به صورت گاوپرستى و خواه به صورت خداپرستى- امرى است مربوط به وجدان شخصى هر فرد؛ یعنى هر فردى در وجدان خودش نیازمند است که یک سرگرمى به نام مذهب داشته باشد.

‏این مقدارش را قبول کرده‏ اند که انسان نمى ‏تواند بدون سرگرمى مذهبى باشد، همین طور که در مسئله هنر هم این حرف را مى‏ زنند: انسان نیازمند به یک سرگرمى هنرى مثلا سرگرمى شعرى است. مسائلى که مربوط به وجدان شخصى هر فرد است اصلا خوب و بد ندارد، راست و دروغ ندارد، حق و باطل ندارد؛ حق و باطل و راست و دروغش بستگى به پسند شما دارد، هرچه را که شما بپسندید آن خوب است. مثالى عرض مى‏ کنم:

‏اگر کسى از شما بپرسد: در میان رنگهاى لباسها کدام رنگ بهتر است، جواب چیست؟ هرکس جواب مطلق بدهد، بگوید: بهترین رنگها که همه مردم باید آن رنگ را براى لباس خود انتخاب کنند فلان رنگ است، آدم جاهلى است. جواب این است که در مسئله رنگ، ذوقها و سلیقه‏ ها مختلف است، هر کسى رنگ مخصوصى را براى لباس خود مى‏ پسندد. از من نپرس که بهترین رنگها براى همه مردم چیست؟

از من بپرس تو کدام رنگ را براى لباسهایت معمولا انتخاب مى‏کنى؟ تا من بگویم فلان رنگ. یا در میان خورشها کدام‏یک از همه بهتر است؟ کسى نمى‏تواند جواب مطلق بدهد که فلان خورش بهترین خورش است، این خورش را باید انتخاب کرد و سایر خورشها را باید دور ریخت. نه، تو حق دارى از ذوق و سلیقه خودت حرف بزنى. انسان احتیاج دارد یک خورشى را با برنج مصرف کند، هر کسى هر خورشى را مى ‏پسندد همان خوب است. اینها را ما مى‏ گوییم مسائل سلیقه‏ اى و شخصى که خوب و بد مطلق ندارد، خوب و بدش بستگى به پسند انسان دارد، هر کسى هرچه را مى‏ پسندد همان خوب است.

‏در مسائل مذهبى و دینى چون آنها نمى‏ خواهند به واقعیتى براى دین و نبوت اعتراف کرده باشند و قبول کنند که واقعا پیغمبرانى از طرف خدا آمده‏ اند و یک راه واقعى به بشر نشان داده‏ اند و سعادت بشر در این است که آن راه واقعى را طى کند، مى‏ گویند ما نمى‏دانیم واقع و ریشه مذهب چیست ولى همین‏قدر مى ‏فهمیم که انسان بدون مذهب نمى ‏تواند زندگى کند؛ یکى از شرایط زندگى انسان این است که انسان به یک موضوعى به عنوان مذهب سرگرمى داشته باشد و به عبارت دیگر یکى از سرگرمیهاى زندگى انسان مذهب است، خواه آن چیزى که به عنوان معبود گرفته خداى یگانه باشد یا انسانى به نام عیساى مسیح یا گاو یا فلز و یا چوب، فرق نمى‏ کند، بنابراین نباید مزاحم افراد شد، هر کسى به ذوق و سلیقه خودش هرچه را انتخاب مى‏کند همان خوب است.

 

‏ایراد ما هم همین است. ما مى‏ گوییم طرز تفکر شما در باب دین غلط است. آن دینى که تو مى‏ گویى عقیده به آن دین آزاد است، اصلا من قبولش ندارم. من دین را به عنوان یک راه واقعى براى سعادت بشر معتقدم. در راه واقعى براى سعادت بشر نباید گفت عقیده یک انسان و لو آن عقیده بر مبناى تفکر نباشد آزاد است.

 

مثال دیگر: آیا شما در مسئله بهداشت و یا در مسئله فرهنگ هرگز مى‏ گویید که عقیده آزاد است؟ آیا شما هرگز این حرف را مى ‏زنید که اعتقاد هر مردمى راجع به بهداشت آزاد است؟! اگر مردم منطقه‏اى دلشان مى‏ خواهد که تراخم داشته باشند، نود درصد آنها تراخم دارند و خودشان تراخم را انتخاب کرده‏ اند، شما مى ‏روید از آنها اجازه مى‏ گیرید که آیا به ما اجازه مى ‏دهید که تراخم شما را معالجه کنیم؟ یا از هر طریق ممکن که بتوانید و لو آنها را اغفال کنید و گولشان بزنید، و لو دست و پایشان را ببندید، تراخمشان را معالجه مى‏ کنید و مى‏ گویید من به اینها خدمت کردم، خودشان نمى ‏فهمند.

 

‏مردمِ دیگر، فرهنگ را نمى ‏خواهند. شما مى‏ روید برایشان مدرسه باز کنید، مى‏ آیند درِ مدرسه را مى ‏بندند و مبارزه مى‏ کنند. تعلیمات اجبارى چه حکمى دارد؟

 

اعلامیه جهانى حقوق بشر چرا ضد تعلیمات اجبارى قیام نمى‏ کند؟ چرا نمى‏گوید بشر آزاد است و به همین جهت کسى حق ندارد تعلیمات را اجبارى کند چون تعلیمات اجبارى ضد آزادى بشر است؟ بر عکس، همین اعلامیه جهانى حقوق بشر در ماده 26، تعلیمات در حدود ابتدایى را اجبارى مى‏ داند یعنى حق آزادى را از بشر در این قضیه سلب مى ‏کند، چرا؟ مى‏ گوید براى این که راه سعادت بشر است؛ غلط کرده آن که مى‏ گوید من مى‏ خواهم جهالت را انتخاب کنم، من نمى‏ خواهم باسواد شوم، او نمى ‏فهمد، به زور باید باسوادش کرد، به زور باید به او خدمت کرد.

 

اما در باب دین و مذهب این حرف را نمى ‏زنند، براى این که چنین فرض کرده‏ اند که بهداشت یا فرهنگ یک واقعیتى است و سعادت بشر در این واقعیت است اما دین یک سلیقه فردى و شخصى است، یک احتیاج درونى است، مثل یک عطشى است که انسان پیدا مى‏ کند که باید به وسیله‏ اى تسکین پیدا کند. به قول آنها انسان نیاز به پرستش پیدا مى‏ کند، یک وقت در خودش احساس مى‏ کند که باید پرستش کند. این نیاز خودش را با یک پرستشى باید رفع کند، هرچه را پرستش کند فرق نمى‏ کند، یک تقدیس و پرستشى باید بکند، هرچه شد. اینجاست که مى‏ گویند عقیده محترم است و فرقى میان عقیده و تفکر نمى‏ گذارند.

 

بنابراین در اینجا دو ایراد وارد است: یکى این که دین را نباید به عنوان یک مسئله سلیقه‏ اى وجدانى شخصى از قبیل انتخاب رنگ لباس در نظر گرفت. ثانیا انتخاب دین با انتخاب رنگ لباس فرق مى‏ کند؛ اگر بشر یک عقیده ضد عقل انتخاب کند، آن عقیده دیگر به عقل و فکرش مجال فعالیت و پیشرفت نمى ‏دهد.

 

‏خلاصه‏

‏خلاصه عرایض امشب ما این شد که در اسلام آزادى تفکر هست و آزادى عقیده‏ اى که بر مبناى تفکر درست شده باشد هست، اما آزادى عقیده‏ اى که مبنایش فکر نیست هرگز در اسلام وجود ندارد. آن آزادى معنایش آزادى بردگى است، آزادى اسارت است، آزادى زنجیر در دست و پا قرار دادن است. بنابراین حق با انبیا بوده است نه با روشى که دنیاى امروز مى‏ پسندد. حق با انبیا بوده است که این گونه زنجیرها را از دست و پاى بشر مى‏ گرفتند، پاره مى‏ کردند و در نتیجه مى ‏توانستند بشر را وادار به تفکر کنند.◀️ ما مى ‏بینیم که اسلام از یک طرف با بت‏ پرستیها به آن شدت مبارزه مى‏ کند و از طرف دیگر به همان بت ‏پرست مى‏ گوید اگر مى‏ خواهى خدا را بپذیرى، در حالى که بت را پذیرفته‏ اى قبول ندارم؛ باید خدا را با عقل آزاد بپذیرى. وَ فِى الأرضِ آیاتٌ لِلْموقِنینَ. وَ فى انْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرونَ‏. خدا را مى ‏خواهى بپذیرى؟ بدون تفکر قبول نیست. برو روى زمین مطالعه کن، روى مخلوقات زمین مطالعه کن، در گیاه‏ها مطالعه کن، در خلقت حیوانات مطالعه کن، در خلقت خودت مطالعه کن، در بدن و روحت مطالعه کن، در آسمانها مطالعه کن. این‏قدر مى ‏گوید راجع به توحید مطالعه کن که انسان باید عالم شود، خود به خود یک علمى به دست مى‏ آورد تا از مجراى علم به توحید برسد، به معاد و نبوت برسد:▶️

 

‏انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاولِى الْالْبابِ‏. الَّذینَ یَذْکُرونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعوداً وَ عَلى جُنوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرونَ فى خَلْقِ‏ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ.

 

همانا در خلقت این آسمانها و زمین نشانه ‏هایى وجود دارد. بروید سراغ این نشانه ‏هاى ما، بروید درباره این نشانه‏ ها فکر کنید، اما به شرط این که لُب و مغز داشته باشید، روح داشته باشید، فکر داشته باشید. ببینید تا چه اندازه عقل و فکر انسان را آزاد مى‏ کند!

 

عقیده اسلامى اجبار بردار نیست‏

‏آیه دیگر قرآن مى‏ گوید: لا اکْراهَ فِى الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏ دین و ایمان اجبارى نیست، راهْ، واضح است، من از شما فقط تفکر و دقت مى‏ خواهم. اساسا ایمانى که اسلام مى‏ خواهد قابل اجبار کردن نیست، امکان اجبار ندارد. مگر مى‏ شود کسى را آن طورى که اسلام از او ایمان مى‏ خواهد مجبور کرد؟ اگر ممکن باشد که بچه ‏اى را به فلک ببندند، این‏قدر چوب به او بزنند تا یک مسئله را حل کند، چنین چیزى نیز ممکن است. زیر چوب کسى نمى‏ تواند مسئله حل کند. او را باید آزاد گذاشت، فکرش را باید آزاد گذاشت تا مسئله را حل کند. عقیده اسلامى یک چنین چیزى است.

 

شأن نزول آیه «لا اکراه فى الدین»

‏در شأن نزول آیه «لا اکْراهَ فِى الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏» نوشته ‏اند عده‏ اى از انصار (یعنى مردم مدینه از اوس و خزرج) قبل از این که پیغمبر اسلام به مدینه تشریف بیاورند، بچه ‏هایشان را نزد یهودیها مى‏ فرستادند چون آنها نسبت به بت ‏پرست‏هاى مدینه متمدن‏تر بودند و بعضى از ایشان (ده بیست نفر) سواد خواندن و نوشتن هم داشتند، برعکس اعراب بت ‏پرست که سواد خواندن و نوشتن نداشتند. اغلب، بچه‏ هایشان را پیش آنها مى ‏فرستادند که تربیت شوند و چیزهایى یاد بگیرند. این بچه‏ ها وقتى که مى ‏رفتند پیش یهودیها مى‏دیدند که ثقافت و فرهنگ آنها نسبت به‏ پدر و مادر و قبیله خودشان خیلى بالاتر است، به آنها علاقه‏مند مى ‏شدند و احیانا به دین ایشان درمى ‏آمدند.

 

‏وقتى که اسلام به مدینه آمد، بت‏پرست‏ ها مسلمان شدند ولى اکثر یهودیها به دین خودشان باقى ماندند الّا عده کمى که آنها هم مسلمان شدند. در میان بچه‏ هایى که تحت تربیت یهودیها بودند، عده‏ اى به همان دین یهود باقى ماندند، تا قضیه بنى النضیر پیش آمد. قرار شد که بنى النضیر در اثر خیانت و نقض عهد و پیمانى که کرده بودند، مهاجرت و جلاى وطن کنند و از آنجا بروند. بچه‏ هاى انصار که به اینها علاقه‏مند و با اینها محشور بودند و حتى دینشان را هم انتخاب کرده بودند، گفتند:

اگر بناست اینها بروند ما هم با اینها مى‏ رویم. پدرها خواستند مانع آنها شوند، گفتند: شما حق ندارید بروید، شما باید بمانید و باید هم مسلمان شوید. آمدند پیش پیغمبر اکرم، فرمود: نه، «باید» ندارد، شما اسلام را بر آنها عرضه کنید؛ اگر پذیرفتند، پذیرفتند و اگر نپذیرفتند ما اسلام اجبارى هرگز نمى‏ خواهیم: لا اکْراهَ فِى الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏ دیگر اکنون حقیقت آشکار شده است، راه هدایت از راه ضلالت آشکار است، اگر کسى راه هدایت را نگیرد جز بیمارى چیز دیگرى نیست.

 

اسلام با آن عقیده‏ هایى که غالبا تکیه‏ گاه برخى رژیمهاى ظالمانه است مبارزه کرده. اسلام در همین ایران خودمان آمد چه کرد؟ تا آنجا که مى‏ خواست تکیه‏گاه یک رژیم فاسد را از بین ببرد مبارزه کرد، بعد خودِ اسلام را عرضه کرد، گفت اختیار با خودتان، مى‏ خواهید اسلام را بپذیرید مى‏ خواهید نپذیرید.

‏شما آن تهمت را نپذیرید، این متن تاریخ اسلام است، شرقى و غربى این تاریخ را پذیرفته است، هیچ دینى آزادى عقیده واقعى را به اندازه اسلام رعایت نکرده است. این مورخین غربى هستند که به این مطلب اعتراف دارند. و لهذا در صدر اسلام اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران، زردشتى بودند. ایرانیها در زمانى مسلمان شدند که اتفاقا حکومتشان حکومت عرب نبود، حکومت ایرانى بود. ایرانیان در زمانى که حکومتشان حکومت ایرانى شد تدریجا مسلمان شدند و الّا در زمان حکومت عرب مسلمان نبودند و مسلمان هم نشدند و اعراب هم آنها را مجبور به اسلام نکردند.

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/gMPJd

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.