آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/zuS7N

آزادی معنوی ٢

0 ۰

آزادی معنوی ٢

 

درس دوم

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ‏.

 

در هفته گذشته عرض کردم که مجموع عرایض ما در مبحث آزادى معنوى مشتمل بر سه قسمت است؛ یکى اینکه معنى آزادى چیست، دوم اینکه آزادى بر دو قسم است: آزادى معنوى و آزادى اجتماعى. مرحله سوم وابستگى این دو نوع آزادى به یکدیگر و مخصوصاً وابستگى آزادى اجتماعى به آزادى معنوى است.

 

امشب مى‏ خواهم عرایض خودم را اختصاص بدهم به خود آزادى معنوى که اساساً آزادى معنوى یعنى چه و آیا ضرورتى دارد که بشر آزادى معنوى داشته باشد یا نداشته باشد؟ و مخصوصاً من این مسئله را ازاین‏جهت بیشتر مورد توجه قرار مى‏ دهم که امروز توجه به آزادى معنوى بسیار کم شده است و همین خود یکى از علل نابسامانیهاى امروز است. بسیارى خیال مى‏ کنند که این مسائل دیگر منسوخ شده است، در صورتى که برعکس در عصر امروز نیاز بشر به آزادى معنوى از اعصار گذشته اگر بیشتر نباشد کمتر نیست.

آزادى معنوى یعنى چه؟ آزادى همیشه دو طرف مى‏ خواهد به طورى که چیزى از قید چیز دیگر آزاد باشد. در آزادى معنوى، انسان از چه مى‏ خواهد آزاد باشد؟

جواب این است که آزادى معنوى برخلاف آزادى اجتماعى، آزادى انسان، خودش از خودش است. آزادى اجتماعى، آزادى انسان است از قید و اسارت افراد دیگر، ولى آزادى معنوى نوع خاصى از آزادى است و در واقع آزادى انسان است از قید و اسارت خودش.

 

قهراً این سؤال پیش مى‏ آید که مگر انسان مى‏ تواند در قید و اسارت خودش باشد؟ مگر یک چیز مى ‏تواند خودش، هم برده باشد و هم برده گیر، هم اسیر باشد و هم اسیرکننده، مگر چنین چیزى ممکن است؟

جواب این است: بله ممکن است. در مورد دیگر اگر ممکن نباشد، فى المثل اگر در حیوانات بردگى معنوى و متقابلًا آزادى معنوى معنى و امکان ندارد، در انسان، این موجود عجیب، اینکه انسان خود برده و اسیر خود باشد و یا خود آزاد از خود باشد، معنى دارد. چگونه ممکن است؟

 

⬛ انسان، یک موجود مرکّب‏

 

این ازآن‏جهت است که انسان در میان موجودات دیگر یک شخصیت مرکّب است و این یک حقیقت است. این مطلب را که انسان یک شخصیت و موجود مرکّب است، ادیان و فلسفه‏ ها تأیید کرده‏ اند، علما و حتى روانشناسها تأیید کرده‏ اند، و مطلبى است غیر قابل تردید.

ابتدا تعبیر قرآنى و تعبیر حدیثى مطلب را عرض مى‏ کنم. شما در قرآن مى‏ بینید که درباره خلقت انسان (اختصاصاً درباره انسان) چنین مى‏ فرماید: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ‏. به فرشتگان مى‏ گوید: وقتى که خلقت این موجود را تکمیل کردم و از روح خود چیزى در او دمیدم، بر او سجده برید. مى‏ گوید این موجود یک موجود خاکى است، من او را از خاک مى ‏آفرینم، یک موجود طبیعى و مادى است. ولى همین موجود آفریده شده از آب و خاک، همین موجودى که داراى جسم و جسدى است مانند حیوانهاى دیگر، وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی‏ از روح خودم چیزى در او مى ‏دمم. لازم نیست که ما معناى روح خدا را بفهمیم که نفخه الهى‏ و آنچه خدا او را روح خود نامیده است چیست. اجمالًا مى‏ دانیم که در این موجود خاکى یک چیز دیگرى هم غیر خاکى وجود دارد. حدیث معروفى است، پیغمبر اکرم فرمود: «خداوند فرشتگان را آفرید و در سرشت آنها تنها عقل را نهاد، حیوانات را آفرید و در سرشت آنها تنها شهوت را نهاد، انسان را آفرید و در سرشت او هم عقل را نهاد و هم شهوت را» که مولوى همین را به صورت شعر درآورده است:

 

گفت پیغمبر که خلّاق مجید

 

خلق عالم را سه گونه آفرید

 

بعد مى‏ گوید که یک گروه فرشتگان، یک گروه حیوانات و یک گروه هم انسانها.

حالا ممکن است ما بخواهیم این را با یک زبان ساده‏ ترى بفهمیم. واقعاً ما خودمان قطع نظر از مطالب و مسائلى که در قرآن مجید و حدیث آمده است، عرفا بالخصوص در این زمینه اظهارنظر کرده‏ اند، علماى روانشناسى تأیید کرده‏ اند، قطع نظر از همه اینها مى‏ خواهیم با یک زبان ساده‏ اى این مسئله آزادى معنوى را بفهمیم.

ما مطلب را از یک مطلبى که هر کسى مى‏ تواند احساس کند، شروع مى‏ کنیم و آن این است:

 

بردگى روح نسبت به انسانهاى دیگر

 

بدون شک ما در زندگى خودمان احتیاج داریم به خوراک و هرچه بهتر، بهتر، احتیاج داریم به پوشاک و هرچه عالى‏ترْ ، بهتر، احتیاج داریم به مسکن و هرچه مجلّل‏ترْ ، بهتر. همین‏طور احتیاج داریم به زن و فرزند، احتیاج داریم به تجملات زیاد زندگى، و به پول و مادیات علاقه‏مند هستیم. اما در یک جا ما سر یک دوراهى قرار مى‏ گیریم، احساس مى ‏کنیم که اینجا یا باید شرافت و عزّت و سیادت و آقایى خودمان را حفظ کنیم ولى با فقر بسازیم، نان بخوریم ولى نان خشک و خالى، لباس بپوشیم لباس ژنده، خانه داشته باشیم خانه تنگ و کوچک و محقّر، پول نداشته و در مضیقه باشیم؛ و یا از عزّت و آقایى و سیادت خودمان صرف نظر کنیم، تن به یک ذلّت بدهیم، تن به خدمت بدهیم، آن وقت تمام نعمتهاى مادى براى ما فراهم مى‏ شود. مى‏ بینیم بسیارى از افراد مردم اساساً حاضر نیستند تن به ذلّت بدهند و لو به قیمت اینکه مادیات زندگی‏شان خیلى زیاد شود. البته بعضیها حاضر مى‏ شوند؛ تن به این ذلّت مى‏ دهند ولى درعین حال همین آدم در عمق وجدانش احساس یک سرشکستگى مى‏ کند.

سعدى در گلستان مى‏ گوید: دو برادر بودند، یکى توانگر و دیگرى درویش.

توانگر- به قول او- در خدمت دیوان بود، خدمتگزار بود، ولى آن درویش یک آدم کارگر بود و به تعبیر سعدى از زور بازوى خودش نان مى ‏خورد. مى ‏گوید برادر توانگر یک روز به برادر درویش گفت: برادر! تو چرا خدمت نمى‏ کنى تا از این مشقّت برهى؟ تو هم بیا مثل من در خدمت دیوان تا از این رنج و زحمت و مشقّت، از این کارگرى، از این هیزم‏شکنى، از این کارهاى بسیار سخت رهایى یابى.

مى‏ گوید برادر درویش جواب داد: تو چرا کار نمى‏ کنى تا از ذلّتِ خدمت برهى؟ تو به من مى‏ گویى تو چرا خدمت نمى‏ کنى تا از این رنج و مشقّت کار برهى، من به تو مى‏ گویم تو چرا کار نمى‏ کنى، متحمل رنج و مشقّت نمى ‏شوى تا از ذلّت خدمت برهى؟ او خدمت را با آن‏همه مال و ثروت و توانایى که دارد (ولى چون خدمت است، چون سلب آزادى است، چون خم شدن پیش غیر است) ذلّت تشخیص مى‏ دهد. بعد مى‏ گوید: خردمندان گفته ‏اند که نان خود خوردن و نشستن، به که کمر زرین بستن و در خدمت دیگرى ایستادن :

 

به دست آهن تفته کردن خمیر

 

به از دست بر سینه پیش امیر

 

در این زمینه خودتان ممکن است مطالب زیادى بدانید. من مى‏ خواهم شما این را از جنبه روان‏شناسى تحلیل کنید. این چه حسى است در بشر که رنج و زحمت و مشقّت و کار کردن و هیزم‏شکنى و فقر و مسکنت و همه اینها را ترجیح مى‏ دهد بر اینکه دست به سینه پیش کسى مانند خود بایستد؟ اسم این را هم اسارت مى‏ گذارد، مى‏ گوید من حاضر نیستم برده دیگرى بشوم؛ در صورتى که این، بردگى مادى نیست یعنى واقعاً نیروى او استخدام نمى‏ شود؛ فقط روحش استخدام مى‏ شود، بدنش که استخدام نمى‏ شود. این یک نوع بردگى است؛ راست هم هست، بردگى است اما بردگى ‏اى است که تن انسان برده نشده است لکن روح انسان واقعاً برده شده است. رباعى‏ اى است منسوب به على علیه السلام، یعنى در آن دیوان معروف است، مى‏فرماید:

 

کُدَّ کَدَّ الْعَبْدِ انْ أَحْبَبْتَ انْ تُصْبِحَ حُرّا

 

وَ اقْطَعِ الْآمالَ مِنْ مالِ بَنى آدَمَ طُرّا

 

لا تَقُلْ ذا مَکْسَبٍ یُزْرى فَقَصْدُ النّاسِ ازْرى‏

 

انْتَ مَا اسْتَغْنَیْتَ عَنْ غَیْرِکَ اعْلَى النّاسِ قَدْرا

 

مى‏فرماید: اگر دلت مى‏خواهد آزاد زندگى کنى، مثل بندگان و بردگان زحمت بکش، کار کن، رنج بکش و چشم از مال فرزندان آدم (عموماً، هر که مى‏ خواهد باشد، و لو حاتم طائى باشد) ببند. یعنى نمى‏ گویم چشم طمع از مال مردم پست و دنى ببند؛ حتى چشم طمع ببند از مال مردم سخى با جود و کرم مثل حاتم طائى. بعد مى‏ گوید بعضى از افراد وقتى برخى از شغلها به آنها پیشنهاد مى ‏شود، مى‏ گویند این شغل دون شأن من است، پست است. مثلًا مى‏ گویى کارگرى کن، بیل بزن، مى‏ گوید این کار پستى است؛ حمالى کن، مى‏ گوید پست است. مى‏ فرماید: هر کارى، هرچه هم که تو آن را پست گمان کنى، پست‏تر از اینکه دست طمعت پیش دیگرى دراز باشد نیست. لا تَقُلْ ذا مَکْسَبٍ یُزْرى فَقَصْدُ النّاسِ ازْرى چیزى از این پست‏تر نیست که تو به قصد مردم بروى، به این قصد بروى که از مردم چیزى بگیرى. انْتَ مَا اسْتَغْنَیْتَ عَنْ غَیْرِکَ اعْلَى النّاسِ قَدْرا تو همین مقدار که از دیگران بى‏ نیاز باشى، از همه مردم برتر هستى.

به نظرم در سخنان جاحظ بود دیدم یا یکى دیگر از علماى اهل تسنن که اهل ادب است، مى‏ گوید: «در میان سخنان على علیه السلام نُه سخن است که در دنیا نظیر ندارد.» از میان آن نه سخن سه سخنش مربوط به بحث ماست. امیر المؤمنین مى‏فرماید:

احْتَجْ الى‏ مَنْ شِئْتَ تَکُنْ اسیرَهُ، اسْتَغْنِ عَنْ مَنْ شِئْتَ تَکُنْ نَظیرَهُ، أَحْسِنْ الى‏ مَنْ شِئْتَ تَکُنْ أَمیرَهُ‏.

یعنى نیازمند هر کسى مى‏ خواهى باش، اما بدان اگر نیازمند کسى شدى تو برده او هستى؛ بى نیاز باش از هر که دلت مى‏ خواهد، مثل او هستى؛ نیکى کن به هر که دلت مى‏ خواهد، تو امیر او هستى. پس نیازمندى به افراد دیگر نوعى رقّیت و بردگى است، اما چه جور بردگى است؟ بردگى تن است؟ نه، بردگى روح است، بردگى معنوى است.

 

در این زمینه چقدر سخنان خوب گفته‏ اند و متأسفانه امروز این بحثها کمتر گفته مى‏ شود، البته به یک جهاتى که چون مسائل دیگرى مطرح است و انسان مى‏ خواهد درباره آنها بحث کند، بحثهاى اخلاقى کمتر گفته مى‏ شود و حال آنکه اینها زیاد هم باید گفته شود.

على علیه السلام مى‏ فرماید: الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ طمع، بردگى همیشگى است. یعنى از بردگى بدتر، طمع داشتن است؛ که باز هم در این زمینه مطالب و مسائل زیاد است.

بنابراین شما مى ‏توانید بفهمید که غیر از بردگى تن یک بردگى دیگر هم هست، در عین اینکه تن انسان آزاد است. در آن مثلى که سعدى در مورد دو برادر توانگر و درویش گفت، آن برادر توانگر امکانات مادى‏ اش فوق‏ العاده بیشتر از آن برادر درویش است. تن او از تن این خیلى آزادتر است. تن این که بیچاره همیشه لگدکوب کارها و زحمتهاست. اما روح این از او آزادتر است. پس اینجا شما اجمالًا مى‏ توانید بفهمید که نوعى بردگى دیگر هم هست که آن، بردگى تن نیست. نوعى آزادى دیگر هم هست که آزادى تن نیست.

 

⬛ بردگى مال و ثروت‏

 

از این یک درجه بالاتر بیایید. یک نوع دیگر بردگى و آزادى هست که مربوط به مال و ثروت است. تمام علماى اخلاق، بشر را از اینکه برده مال و بنده ثروت باشد برحذر داشته‏ اند، تحت همین عنوان که اى انسان! بنده و برده مال دنیا نباش. باز جمله‏ اى دارد على علیه السلام، مى ‏فرماید: الدُّنْیا دارُ مَمَرٍّ لا دارُ مَقَرٍّ دنیا براى بشر گذشتنگاه است نه قرارگاه. بعد مى ‏فرماید: وَ النّاسُ فیها رَجُلانِ مردم در دنیا دو صنف مى‏ شوند:

رَجُلٌ باعَ نَفْسَهُ فیها فَأَوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَها مردم که در این بازار دنیا و گذشتنگاه دنیا مى‏ آیند دو دسته‏ اند. بعضى مى‏ آیند خودشان را مى‏ فروشند، برده مى‏ کنند و مى‏ روند. بعضى دیگر مى‏ آیند خودشان را مى‏ خرند، آزاد مى‏ کنند و مى ‏روند.

بشر باز این را هم احساس مى‏ کند که نسبت به مال و ثروت دنیا دو حال‏ مى‏ تواند داشته باشد: مى‏تواند بنده و اسیر و در قید مال باشد، و مى‏ تواند آزاد باشد.

گفت:

بند بگسل، باش آزاد اى پسر

چند باشى بند سیم و بند زر

 

بشر مى‏ گوید من همان‏طور که نباید بنده و برده امثال خودم باشم (نه تنم بنده و برده امثال خودم باشد و نه روحم)، نباید روحم بنده و اسیر مال دنیا باشد. در همین جاست که انسان به یک نکته عالیترى برمى‏ خورد، مى‏ گوید اصلًا بندگى مال دنیا یعنى چه؟ مگر مال دنیا قدرت دارد که انسان را بنده خودش بکند؟! مال دنیا یعنى ثروت. ثروت یعنى چه؟ یعنى طلا، نقره، خانه، ملک، زمین و این‏جور چیزها.

مگر اینها قدرت دارند که برده گیرى کنند؟! من انسانم، زنده‏ ام، آن جماد است، مرده است. مگر جماد و مرده قدرت دارد که یک زنده را برده خودش بکند؟! نه. پس حقیقت مطلب چیست؟.

 

◀️حقیقت مطلب این است که آنجا هم که انسان فکر مى‏ کند بنده و برده دنیاست، بنده مال و ثروت است، واقعاً بنده مال و ثروت نیست، بنده خصایص روحى خودش است، بنده حیوانیت خودش است، بنده حرص است، یعنى خودش خودش را برده گرفته است و الّا پول که نمى‏ تواند انسان را بنده کند،▶️ زمین که قدرت ندارد انسان را برده کند، گوسفند که قدرت ندارد انسان را برده کند، ماشین که قدرت ندارد، جماد است. اصلًا جماد نمى ‏تواند در وجود انسان تصرف کند. وقتى انسان خوب مسئله را مى ‏شکافد، مى‏ بیند این خودش است که خودش را برده کرده است.

مى‏ بیند یک قوّه‏ اى است در خودش به نام حرص، قوّه‏ اى است به نام طمع، قوّه ‏اى است به نام شهوت، قوّه ‏اى است به نام خشم؛ این شهوت است که او را برده کرده است، این خشم است که او را برده کرده است، این حرص است که او را برده کرده است، این طمع است که او را برده کرده است، این هواى نفس است که او را برده کرده است. أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ‏. قرآن مى‏ گوید: آیا دیدى آن کسى را که هواى نفس خودش را خداى خودش قرار داده است، بنده هواى نفس شده است؟.

 

اینجا بشر به حقیقت مطلب پى مى ‏برد، مى ‏بیند مال و ثروت دنیا در حد ذات خودش مذمّتى ندارد؛ اگر گفته ‏اند از مال دنیا بترس که تو را برده نگیرد و بنده‏ خودش نکند، مال و ثروت نمى‏ تواند مرا بنده کند، این خود من هستم که خودم را بنده و برده مى‏ کنم. مى‏ گوید پس خودم را از قید صفات نفسانى پلید آزاد مى‏ کنم؛ آن وقت مى‏ بینم که مال دنیا در خدمت من است نه من در خدمت مال دنیا. آن وقت مقام وجودى خودش را مى ‏فهمد، این معنا را مى‏ فهمد که قرآن مى‏ گوید: هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً اوست خدایى که آنچه در این زمین است براى شما آفرید.

مى‏ بیند پس مال و ثروت بنده و برده من است، او در خدمت من است نه من در خدمت او، پس دیگر بخل یعنى چه؟! افزون طلبى به خاطر افزون طلبى یعنى چه؟!.

بله، انسان خودش اسیر خودش مى‏ شود، خودش برده و بنده خودش مى‏ شود.

◀️ انسان دو مقام یا دو درجه دارد: درجه دانى، درجه حیوانى؛ و درجه عالى، درجه انسانى. پیغمبران آمده‏ اند که آزادى معنوى بشر را حفظ کنند، یعنى نگذارند شرافت انسان، انسانیت انسان، عقل و وجدان انسان، اسیر شهوت یا خشم یا منفعت طلبى انسان بشود. این معنى آزادى معنوى است. ▶️هر وقت شما دیدید بر خشم خودتان مسلط هستید نه خشم شما بر شما مسلط است، شما آزادید. هر وقت دیدید شما بر شهوت خودتان مسلط هستید نه شهوت شما بر شما، هر وقت شما دیدید یک درآمد غیر مشروع در مقابل شما قرار گرفت و این نفس شما اشتیاق دارد مى‏ گوید این درآمد را بگیر، اما ایمان و وجدان و عقل شما حکم مى‏ کند که این نامشروع است، نگیر و بر این میل نفسانى خودتان غالب شدید، بدانید شما از نظر معنوى واقعاً انسان آزادى هستید. اگر شما دیدید یک زن نامحرم دارد مى ‏رود و حس شهوت شما، شما را تحریک مى‏ کند به چشم‏چرانى و تعقیب کردن، ولى یک وجدانى بر وجود شما حاکم است که شما را منع مى‏ کند و تا فرمان مى‏ دهد فرمانش را اطاعت مى‏ کنید، بدانید شما آزادمرد هستید. اما اگر دیدید تا چشم یک چیزى را مى‏ خواهد مى‏ دوید دنبالش، گوش یک چیزى را مى‏ خواهد مى‏ دوید دنبالش، دامن یک چیزى را مى‏ خواهد مى‏ دوید دنبالش، شکم یک چیزى را مى‏ خواهد مى ‏دوید دنبالش، شما اسیرید، برده و بنده هستید.

 

⬛ «من» انسانى و «من» حیوانى‏

 

انسان یک موجود مرکّب است. این حقیقت را نباید فراموش کرد که در انسان واقعاً دو «من» حاکم است: یک من انسانى و یک من حیوانى، که من حقیقى انسان آن من انسانى است. و چقدر مولوى این مسئله تضاد درونى انسان را عالى در آن داستان معروف «مجنون و شتر» سروده است! انسان واقعاً مظهر اصل تضاد است. در هیچ موجودى به اندازه انسان، این تضاد و ضدیت درونى و داخلى حکومت نمى‏ کند.

 

داستان را این‏جور آورده است که مجنون به قصد اینکه به منزل لیلى برود، شترى را سوار بود و مى‏ رفت و از قضا آن شتر کرّه‏اى داشت، بچه‏ اى داشت شیرخوار. مجنون براى اینکه بتواند این حیوان را تند براند و در بین راه معطل کرّه او نشود، کرّه را در خانه حبس کرد و در را بست. خود شتر را تنها سوار شد و رفت. عشق لیلى، مجنون را پر کرده بود. جز درباره لیلى نمى‏ اندیشید. اما از طرف دیگر، شتر هم حواسش شش دانگ دنبال کرّه‏ اش بود و جز درباره کرّه خودش نمى‏ اندیشید. کرّه در این منزل است و لیلى در آن منزل، این در مبدأ است و آن در مقصد. مجنون تا وقتى که به راندن مرکب توجه داشت، مى‏ رفت. در این بینها حواسش متوجه معشوق مى‏ شد، مهار شتر از دستش رها مى‏ گردید. شتر وقتى مى‏ دید مهارش شل شده، آرام برمى‏ گشت به طرف منزل. یک وقت مجنون متوجه حال خودش مى‏ شد، مى‏ دید دو مرتبه به همان منزل اول رسیده. شتر را برمى‏ گرداند، باز شروع مى‏ کرد به رفتن.

مدتى مى ‏رفت. دوباره تا از خود بى‏ خود مى ‏شد، حیوان برمى‏ گشت. چند بار این عمل تکرار شد:

 

همچو مجنون در تنازع با شتر

 

گه شتر چربید و گه مجنون حُر

 

میل مجنون پس سوى لیلى روان‏

 

میل ناقه از پى طفلش دوان‏

 

تا آنجا که مى‏گوید مجنون خودش را به زمین انداخت:

 

گفت ‏اى ناقه چو هر دو عاشقیم‏

 

 

ما دو ضد بس همره نالایقیم‏

 

بعد گریز خودش را مى ‏زند، مى‏ گوید:

 

جان گشاده سوى بالا بالها

 

تن زده اندر زمین چنگالها

 

در انسان دو تمایل وجود دارد: یکى تمایل روح انسان و دیگر تمایل تن انسان.

میل جان اندر ترقّى و شرف‏

 

میل تن در کسب اسباب و علف‏

 

اگر مى‏ خواهى جان و روحت آزاد باشد نمى‏ توانى شکم پرست باشى؛ نمى‏ توانى زن پرست باشى و روحت آزاد باشد، پول پرست باشى و روحت آزاد باشد و در واقع نمى ‏توانى شهوت پرست باشى، خشم پرست باشى. پس اگر مى‏ خواهى واقعاً آزاد باشى، روحت را باید آزاد کنى.

 

چقدر در همین زمینه ما بیانات عجیبى داریم! حدیثى دیدم در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید که روزى رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم به میان اصحاب صفّه‏ رفتند. یکى از آنها گفت: یا رسول اللَّه! من در نَفْس، خودم این حالت را احساس مى‏ کنم که اصلًا تمام دنیا و ما فیها در نظر من بى‏ قیمت است. الآن در نظر من طلا و سنگ یکى است، یعنى هیچ کدام از اینها نمى‏ تواند مرا به سوى خودش بکشد. نمى‏ خواهد بگوید که استفاده من از طلا و از سنگ یک جور است؛ بلکه قدرت طلا و قدرت سنگ در اینکه من را به سوى خودش بکشاند یکى است. رسول اکرم نگاهى به او کرد و فرمود: «اذاً انْتَ صِرْتَ حُرّاً حالا من مى‏ توانم به تو بگویم که مرد آزادى هستى.» پس واقعاً آزادى معنوى خودش یک حقیقتى است.

 

⬛ قضاوت انسان درباره خود

 

حالا یک سلسله دلایل دیگرى، باز دلایل وجدانى ذکر کنیم راجع به اینکه واقعاً شخصیت انسان یک شخصیت مرکّب است و واقعاً انسان از نظر معنوى مى‏ تواند آزاد باشد و مى‏ تواند برده باشد. خداوند تبارک و تعالى این قدرت و توانایى را به بشر داده است که خودش مى‏ تواند قاضى خودش باشد. در اجتماع همیشه قاضى غیر از مدّعى و مدّعى‏ علیه است. یک نفر مدّعى مى‏ شود، یک نفر دیگر مدّعى‏ علیه.

هر دو نفرشان پیش قاضى مى‏ روند و قاضى باید به عدالت میان مدّعى و مدّعى‏ علیه حکم کند. البته مدّعى یک نفر است، مدّعى‏ علیه یک نفر دیگر و قاضى یک نفر سوم.

هیچ فکر کرده‏ اید که چطور است که انسان مى ‏تواند خودش مدّعى خودش باشد و قهراً خودش هم مدّعى علیه خودش باشد و هم خودش قاضى خودش باشد، یعنى خودش حکم صادر کند؟.

 

انصاف یعنى چه؟ مى‏ گویند فلان کس آدم باانصافى است، یعنى چه؟ اصلًا آدم باانصاف یعنى آدمى که در مسائل مربوط به خود مى‏ تواند بى‏ طرفانه درباره خودش قضاوت کند و احیاناً در جایى که خودش مقصر است، حکم علیه خودش صادر کند. این چگونه است؟ این جز اینکه شخصیت واقعى انسان، مرکّب باشد چیز دیگرى نیست. چقدر انصافها در دنیا سراغ دارید که مى ‏بینید یک نفر در مورد خودش انصاف مى‏ دهد، دیگرى را بر خودش ترجیح مى‏ دهد، اقرار مى‏ کند که حق با دیگرى است، فضیلت با دیگرى است.

 

مرحوم سیّد حسین کوه‏کمرى از بزرگان اکابر علما و از مراجع تقلید زمان خودشان بودند. آذربایجانى هستند. ایشان عموى مرحوم آیه اللَّه حجّت کوه‏کمرى- که در زمان ما و استاد ما بودند و ما در خدمت ایشان درس خوانده‏ ایم- بودند که ایشان هم مرد بزرگوارى بودند. جریان عجیبى از زندگى این مرد بزرگ نقل مى‏ کنند و آن این است که ایشان در نجف در زمان صاحب جواهر و بعد از صاحب جواهر حوزه درسى داشتند. شیخ انصارى (اعلى اللَّه مقامه) در آن وقت هنوز شهرتى نداشت، مخصوصاً که ایشان در نجف هم زیاد اقامت نکرده بود؛ مدت کمى در نجف بود، بعد به سیاحت آمد، به این معنا که شهرهاى ایران را مى‏ گشت، هرجا عالم مبرّزى مى‏ دید، مدتى مى‏ ماند و از خدمت او استفاده مى‏ کرد. مدتى در مشهد ماند، مدت بیشترى در اصفهان و مدت زیادترى در کاشان که مرحوم نراقى در آنجا بود.

سه سال ایشان در کاشان بود. بعد که برگشته بود براستى مرد مبرّزى بود. و مى‏ گویند مرحوم شیخ انصارى هیکل کوچکى داشته و چشمهاى ایشان هم مقدارى بهم‏خوردگى داشته است (تراخمى بود مثل بسیارى از مردم خوزستان، چون ایشان خوزستانى بودند). همچنین خیلى مرد زاهدپیشه‏ اى بود و لباسهاى ژنده و مندرسى مى‏ پوشید، عمامه مثلًا کهنه و این جورها. دو سه تا شاگرد هم بیشتر نداشت. در مسجدى تدریس مى‏ کرد و از قضا مرحوم آقا سیّد حسین هم در همان مسجد تدریس مى‏ کرد، ولى درسهایشان این‏جور بود که اول شیخ مى‏ آمد تدریس مى‏ کرد، آن که تمام مى‏ شد، آقا سیّد حسین مى‏ آمد تدریس مى‏ کرد. یک روز مرحوم آقا سیّد حسین وارد مسجد مى‏ شود. از بازدیدى برمى‏ گشت؛ دید دیگر فرصت نیست که به‏ خانه برود و دومرتبه برگردد. هنوز حدود یک ساعت به درس مانده بود، گفت مى‏ رویم در مسجد مى‏ نشینیم تا موقع درس بشود و شاگردان بیایند. رفت، دید یک شیخ به اصطلاح ما جلنبرى هم آن گوشه نشسته، براى دو سه نفر تدریس مى‏ کند. او هم همان کنار نشست ولى صدایش را مى‏ شنید. حرفهایش را گوش کرد، دید خیلى پخته دارد تدریس مى ‏کند و رسماً استفاده مى‏ کند. حالا آقا سیّد حسین یک عالم متبحّر معروف قریب المرجعیه و او یک مرد مجهولى که آقا سید حسین تا امروز وى را اساساً نمى‏ شناخته است. فرداى آن روز گفت حالا امروز هم کمى زودتر بروم ببینم چگونه است، آیا واقعاً همین‏طور است؟ فردا عمداً یک ساعت زودتر رفت.

باز یک کنارى نشست، گوش کرد، دید تشخیص همان است که دیروز بود؛ راستى این مرد، مرد ملّاى فاضلى است و از خودش فاضل‏تر. گفت یک روز دیگر هم امتحان مى‏ کنیم. یک روز دیگر هم همین کار را کرد. برایش صددرصد ثابت شد که این مرد نامعروف مجهول از خودش عالم‏تر است و خودش از او مى‏ تواند استفاده کند. بعد رفت نشست. شاگردانش که آمدند- هنوز آن درس تمام نشده بود- گفت:

شاگردان! من امروز حرف تازه‏ اى براى شما دارم. آن شیخى که مى ‏بینید آن گوشه نشسته، از من خیلى عالم‏تر و فاضل‏تر است. من امتحان کردم، خود من هم از او استفاده مى‏ کنم. اگر راستش را بخواهید، من و شما همه با همدیگر باید برویم پاى درس او. خودش از جا بلند شد و تمام شاگردان هم یکجا رفتند به درس او.

 

این انصاف چیست در بشر؟ صددرصد قیام علیه منافع خود است. از آن ساعت آقا سیّد حسین جزء شاگردان شیخ انصارى شد، یعنى یک مرجعیت را (مى‏ دانید مرجعیت اگر انسان از جنبه دنیایى حساب کند بسیار مقام عالى‏ اى است) این‏جور از خودش سلب کرد و عملًا به دیگرى تفویض نمود. آیا نفْس این آدم احساس نمى‏ کرد آقایى چیست؟ مدرّس بودن چیست؟ احترام چیست؟ مسلّم او هم مثل ما از احترام خوشش مى‏ آمد، او هم مثل ما از سیادت و آقایى خوشش مى‏ آمد، او هم مثل ما از ریاست و مرجعیت خوشش مى ‏آمد، نه اینکه خوشش نمى‏ آمد. اما این مرد یک روح عالى متعالى آزادى داشت که توانست درباره خودش و آن شخص قضاوت کند و علیه خودش حکم صادر کند. این است معنى این که انسان شخصیت مرکّبى دارد.

 

⬛ ملامت وجدان‏

 

انسان گناه مرتکب مى‏ شود، بعد خودش را ملامت مى‏ کند. این ملامت وجدان یعنى چه؟ این عذاب وجدان که همه شنیده‏ اید یعنى چه؟ دولتهاى استعمارى افرادى را طورى تربیت مى‏ کنند که وجدان در اینها بمیرد. در عین حال موقعش که مى‏ شود، وجدانى که خیال مى‏ کنند مرده است، باز یک چراغ کوچکى در آن روشن و زنده است. خلبان هیروشیما را اصلًا براى یک چنان جنایتى تربیت کرده بودند ولى وقتى که رفت بمب خودش را انداخت و بعد هم نگاه کرد به شهرى که در آتش مى‏ سوخت و دید مردم بى‏ گناه، پیرمرد، پیرزن، بچه کوچک، افرادى که اساساً در میدان جنگ وارد نشده‏ اند دارند چه جور در میان آتش دست و پا مى ‏زنند، از همان ساعت حالش بهم خورد. بعد در آمریکا آمدند از او استقبال و تجلیل و او را تشویق کردند، اما جلوى عذاب وجدان او را نتوانستند بگیرند. کم کم همان آدم به خاطر عذاب وجدان دیوانه شد، بردندش دار المجانین.

 

قرآن هم مى‏گوید: لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ. خدا در انسان نفس لوّامه آفریده؛ انسان خودش واعظ خودش مى‏ شود. امیر المؤمنین مى‏ فرماید: مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ واعِظاً مِنْ نَفْسِهِ لَمْ یَنْفَعْهُ مَوْعِظَهُ غَیْرِهِ هر کسى که خداوند در درونش براى او واعظى از خودش براى خودش قرار ندهد، موعظه دیگران در او اثر نمى‏ کند. یعنى شما اگر خیال مى‏ کنى که پاى موعظه دیگران بنشینى و بهره ببرى، اشتباه مى‏ کنى. اول باید در درون خودت واعظى ایجاد کنى، وجدان خودت را زنده کنى، آن وقت از موعظه واعظ بیرونى هم استفاده مى‏ کنى. انسان خودش خودش را موعظه مى‏ کند، خودش خودش را ملامت مى ‏کند، خودش علیه خودش حکم صادر مى ‏کند و قضاوت مى‏ کند. انسان خودش را محاسبه مى‏ کند. جزء دستورهاى عجیب مسلّم دینى ما محاسبه النفس است، مى‏گوید از خودتان حساب بکشید: حاسِبوا انْفُسَکُمْ قَبْلَ انْ تُحاسَبوا (متأسفانه این حرفها فراموش شده) از خودتان حساب بکشید، و انسان مى‏ تواند از خودش حساب بکشد و باید از خودش حساب بکشد. وَزِنوا انْفُسَکُمْ قَبْلَ انْ توزَنوا خودتان را وزن کنید، بسنجید قبل از آنکه شما و اعمال شما را در قیامت بسنجند، وزن کنند. انسان، خودش خودش را وزن مى‏ کند، مى‏ سنجد، خودش از خودش حساب مى‏ کشد. انسان خودش را مجازات مى‏ کند.

 

همه اینها دلیل بر این است که انسان شخصیت مرکّبى دارد. این شخصیت مرکّب، قسمت عالى دارد که قسمت انسانى اوست و قسمت دانى دارد که قسمت حیوانى اوست. آزادى معنوى یعنى قسمت عالى و انسانى انسان از قسمت حیوانى و شهوانى او آزاد باشد.

 

⬛مجازات انسان خودش را

 

گفتیم انسان خودش را مجازات مى‏ کند؛ تعبیرى از امیر المؤمنین على علیه السلام یادم افتاد: مردى مى‏ آید خدمت امیر المؤمنین و صیغه استغفار را جارى مى‏ کند. او مثل بسیارى از ما خیال مى‏ کرد که توبه کردن یعنى گفتن أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبّى وَ أَتوبُ الَیْهِ.

امیر المؤمنین با یک شدتى به او فرمود: ثکِلَتْکَ امُّکَ أَ تَدْرى مَا الْاسْتِغْفارُ؟ الْاسْتِغْفارُ دَرَجَهُ الْعِلّیّینَ‏ یعنى خدا مرگت بدهد، مادرت به عزایت بنشیند! اصلًا تو مى‏ دانى استغفار یعنى چه که مى‏گویى: أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبّى وَ أَتوبُ الَیْه؟ حقیقت استغفار را مى‏ دانى چیست؟ استغفار درجه مردمان بلندمرتبه است. اصلًا خود توبه، محکوم کردنِ خود است. بعد حضرت فرمود: استغفار شش اصل دارد؛ دو رکن دارد، دو شرط قبول و دو شرط کمال.

 

فرمود: اولین اصل استغفار این است که انسان واقعاً از گذشته تیره و سیاه خودش پشیمان باشد. دوم، تصمیم بگیرد که در آینده آن گناه گذشته را مرتکب نشود. سوم اینکه اگر حقوق مردم را برعهده و ذمّه دارد ادا کند. چهارم اینکه اگر فرایض الهى را ترک کرده است جبران کند، قضا کند. تا اینجا محل شاهد من نیست.

محل شاهد من در آن دوتاى آخر است. فرمود: پنجم اینکه اگر مى‏ خواهى توبه تو، توبه اصیلى باشد، توبه اساسى و واقعى باشد، باید به سراغ این گوشتهایى که از معصیت و در معصیت روییده است بروى؛ آن‏چنان با غصه ‏ها و اندوه‏ ها و توبه‏ ها آنها را آب کنى که پوست بدنت به استخوان بدنت بچسبد. ششم، این تنى که عادت کرده است معصیت کند و لذتى جز لذت معصیت نچشیده است، مدتى باید رنج طاعت را به آن بچشانى.

 

آیا بشرهایى هم بوده‏ اند که این‏جور توبه کنند؟ بله. امروز است که دیگر توبه کردن منسوخ شده و ما یادمان رفته که توبه‏ اى هم باید بکنیم!.

 

مرحوم آخوند ملّا حسین‏قلى همدانى از علماى بزرگ اخلاق و سیر و سلوک در اعصار اخیر بوده است؛ شاگرد مرحوم میرزاى شیرازى (اعلى اللَّه مقامه) و شیخ انصارى بوده و خود میرزاى بزرگ براى ایشان احترام زیادى قائل بوده است. یکى از اکابر علما و بزرگانِ شاگردان ایشان نوشته است مردى آمد خدمت مرحوم آخوند و ایشان او را توبه داد. بعد از چند روز که این آدمِ توبه کرده آمد، اصلًا نمى‏ توانستیم او را بشناسیم. به این سرعت، این آدم تمام گوشتهاى بدنش آب شده بود. من این را از جنبه روانشناسى دارم عرض مى‏ کنم، من مى ‏گویم این چیست در بشر؟ آخوند ملّا حسین‏قلى همدانى نه شلّاق داشت، نه سرنیزه، نه توپى نه تشرى، فقط یک نیروى ارشاد داشت، یک نیروى معنویت داشت، با وجدان و دل این آدم سر و کار داشت.

این چه وجدان نهفته ‏اى در آن آدم بود که او را زنده کرد و آن‏چنان علیه خودش و علیه شهوات بدنى‏ اش و علیه این گوشتهایى که از معصیت روییده بود برانگیخت که بعد از چند روز که او را دیدند گفتند ما او را نمى‏ شناختیم، این‏چنین لاغر شده بود.

 

⬛آزادى معنوى، بزرگترین برنامه انبیاء

 

بزرگترین برنامه انبیاء آزادى معنوى است. اصلًا تزکیه نفس یعنى آزادى معنوى: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها. ◀️ و بزرگترین خسران عصر ما این است که همواره مى‏ گویند آزادى، اما جز از آزادى اجتماعى سخن نمى‏گویند؛ از آزادى معنوى، دیگر حرفى نمى‏ زنند و به همین دلیل به آزادى اجتماعى هم نمى‏ رسند. ▶️

 

در عصر ما یک جنایت بزرگ که به صورت فلسفه و سیستمهاى فلسفى مطرح شده است این است که اساساً درباره انسان، شخصیت انسانى و شرافت معنوى انسان هیچ بحث نمى‏ کنند؛ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی‏ فراموش شده است، مى‏ گویند اصلًا چنین چیزى وجود ندارد، انسان یک موجود دوطبقه‏ اى نیست که طبقه عالى و طبقه دانى داشته باشد، اصلًا انسان با یک حیوان هیچ فرق نمى ‏کند، یک حیوان است، زندگى‏ تنازع بقاست و جز تنازع بقا چیز دیگرى نیست، یعنى زندگى جز تلاش کردن هر فرد براى خود و جنگیدن براى منافع خود چیز دیگرى نیست! مى‏ دانید این جمله چقدر به بشریت ضربه وارد کرده است؟! مى‏ گویند زندگى جز جنگ و میدان جنگ چیز دیگرى نیست. بلکه جمله‏ اى مى‏ گویند که بعضى هم خیال مى‏ کنند که خیلى حرف درستى است؛ مى‏ گویند: «حق گرفتنى است نه دادنى.» حق، هم گرفتنى است و هم دادنى. اصلًا این جمله که حق را فقط باید گرفت و کسى به تو نمى‏ دهد، ضمناً تشویق به این است که تو حق را باید بگیرى نه اینکه حق را باید بدهى؛ صاحب حق باید بیاید، اگر توانست به زور از تو بگیرد، اگر نتوانست که نتوانست. اما پیغمبران نیامدند این حرف را بزنند. پیغمبران گفتند حق، هم گرفتنى است و هم دادنى؛ یعنى مظلوم و پایمال شده را توصیه کردند به اینکه برو حق را بگیر، و از آن طرف ظالم را وادار کردند علیه خودش قیام کند که حق را بدهد، و در این کار خودشان هم کامیاب و موفق شدند. دعا مى‏ کنم:

خدایا از تو مى‏ خواهیم به حق آن آزادمردان واقعى که آزادى معنوى را در درجه اول داشتند، به ما توفیق عنایت کنى که از نفس امّاره خودمان آزاد شویم.

خدایا به ما آزادى معنوى عنایت کن، آزادى اجتماعى عنایت کن، خیر دنیا و آخرت به همه ما کرامت بفرما.

خدایا ما را به حقایق اسلام آشنا بفرما، حاجات مشروعه همه ما را برآور.

خدایا اموات همه ما را ببخش و بیامرز.

آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/zuS7N

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.