آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/xEknQ

اسلام و آزادی تفکر

0 ۳

درس ششم

اسلام و آزادى تفکر

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏

 

بحث ما درباره آزادى عقیده بود. در جلسه گذشته بحثى شد درباره این که چگونه عقیده‏ اى صحیح است آزاد باشد و چگونه عقیده‏ اى صحیح نیست آزاد باشد و آزاد بودن بشر در آن بر خلاف حیثیت شرافتى انسان است.

 

عرض کردیم معتقَدات بشر بر یکى از دو پایه مى‏ تواند باشد. گاهى پایه اعتقاد بشر یک تفکر آزاد است، انسان با یک عقل و فکر آزاد از روى تأمل و اندیشه واقعى عقیده‏ اى را براى خود انتخاب مى ‏کند. ولى گاهى عقیده‏ اى به بشر تحمیل مى‏ شود از هر راهى و لو از راه تقلید آباء و اجداد، و بعد انسان به آن عقیده خو مى‏ گیرد و آن عقیده بدون آن که با قوّه تفکر او کوچک‏ترین ارتباطى داشته باشد در روح او مستقر مى‏ گردد. اولین خاصیت و اثر این گونه عقاید این است که جلو تفکر آزاد انسان را مى‏ گیرد و به صورت زنجیرى براى عقل و فکر انسان در مى ‏آید. این گونه عقاید عبارت است از یک سلسله زنجیرهاى اعتیادى و عرفى و تقلیدى که به دست و پاى فکر و روح انسان بسته مى ‏شود، و همان طور که یک آدمِ به زنجیر کشیده و به غل بسته شده خودش قادر نیست آن زنجیر را از دست و پاى خود باز کند، شخص دیگرى لازم است تا با وسایلى که در اختیار دارد آن را از دست و پا و گردن او باز کند، ملتهایى هم که نه از روى تفکر بلکه از روى یک نوع عادت، تقلید، تلقین و … عقایدى را پذیرفته‏ اند چون فکر آنها را به زنجیر کشیده است نیروى دیگرى لازم است که این زنجیرها را پاره کند؛ عرض نمى‏ کنم که یک زنجیر دیگرى به دست و پاى او بنهد، و عرض نمى‏ کنم که یک فکر و عقیده‏ اى حتى یک عقیده مبتنى بر فکرى را به او تحمیل کند، بلکه مى‏ گویم که او را از این زنجیرها آزاد کند تا بتواند خودش آزادانه فکر کند و عقیده‏ اى را بر مبناى تفکر انتخاب کند. این از بزرگترین خدمتهایى است که یک فرد مى‏ تواند به بشر بکند.

 

⬛ مبارزه انبیا با عقاید غیر ناشى از فکر

 

یکى از کارهاى انبیا همین بوده است که این گونه پایگاههاى اعتقادى را خراب کنند تا فرد آزاد شده بتواند آزادانه درباره خود، سرنوشت و اعتقاد خود فکر کند. در این زمینه مثال زیاد است. براى این که اجمالا بدانید انسان در حالى که در زنجیر یک عادت گرفتار است اصلا نمى‏تواند درباره آن فکر کند، یک مثال کوچک عرض مى‏ کنم، قیاس بگیرید:

یکى از معاریف صحابه رسول خدا آمد در مقابل حضرت ایستاد و عرض کرد یا رسول اللَّه! من هرچه فکر مى ‏کنم مى‏ بینم نعمتى که خدا به وسیله تو بر ما ارزانى داشت بیش از آن اندازه‏ اى است که ما تصور مى‏ کنیم. ظاهرا این سخن را در وقتى گفت که پیغمبر اکرم به دخترشان یا به یک دختر بچه دیگرى مهربانى مى‏ کرد. بعد یک جریان قساوت‏ آمیزى را از خودش نقل کرد که واقعا اسباب حیرت است و خود او آن وقت حیرت کرده بود که چگونه بوده است که چنین کارى را انجام مى‏داده‏ اند.

مى‏گوید: من از کسانى بودم که تحت تأثیر این عادت قرار گرفته بودم که دختر را نباید زنده نگه داشت، دختر مایه ننگ است و این مایه ننگ را باید از میان برد. بعد نقل مى‏ کند که زنش دخترى مى‏ زاید و سپس دختر را مخفى مى‏ کند و به او مى‏گوید:

من دخترم را از میان بردم. دختر بزرگ مى‏ شود، شش هفت ساله مى‏ شود. یک روز این دختر را مى ‏آورد به این پدر نشان مى‏ دهد به اطمینان این که اگر ببیند یک چنین دختر شیرینى دارد دیگر کارى به کارش نخواهد داشت، و بعد همین مرد با چه وضع قساوت‏ آمیزى این دختر را زنده به گور مى ‏کند. مى‏ گوید: حالا من مى‏ فهمم که ما چه‏ جانورهایى بودیم و تو چطور ما را نجات دادى. ما آن وقتى که این کار را مى‏ کردیم، فکر مى‏ کردیم چه کار خوبى داریم مى‏ کنیم.

 

امورى که اجبار بردار نیست‏ :

 

بشر در چه چیزهایى باید آزاد باشد و در چه چیزهایى نمى ‏تواند آزاد باشد و اصلا فکر آزادى درباره آنها غلط است؟ بعضى چیزهاست که اصلا اجبار بردار نیست یعنى نمى ‏شود بشر را مجبور کرد که آن را داشته باشد، خودِ موضوعْ، قابل اجبار نیست، اگر تمام قدرتهاى مادى جهان جمع شوند و بخواهند با زور آن را اجرا کنند قابل اجرا نیست، مثل محبت و دوستى. اگر یک فرد فرد دیگر را دوست نداشته باشد، آیا با زور مى‏ شود او را دوستدار و عاشق وى کرد؟ چنین چیزى محال است.

اگر تمام قدرتهاى جهان جمع شوند و بخواهند یک فرد را که فرد دیگر را دوست ندارد، به زور دوستدار او کنند امکان ندارد، زیرا این قلمرو قلمرو زور نیست.

برعکس، اگر کسى کسى را دوست دارد باز با زور نمى ‏توان آن دوستى را از دل او بیرون آورد.

ایمان قابل اجبار نیست‏

یکى از چیزهایى که خودش طبعا زور بردار نیست و چون زور بردار نیست موضوع اجبار در آن منتفى است ایمان است. آنچه که اسلام از مردم مى‏ خواهد ایمان است نه تمکین مطلق اعم از آن که ایمان داشته باشند یا ایمان نداشته باشند، آن به درد نمى‏ خورد، نمى‏ تواند پایدار بماند، تا زور هست باقى است، زور که رفت آن هم منتفى مى‏ شود به انتفاء علت خودش.

قرآن کریم همیشه دم از ایمان مى ‏زند و حتى در موردى که عده‏ اى از اعراب بادیه‏ نشین آمدند ادعا کردند که ما هم ایمان آوردیم، مى‏ فرماید: به اینها بگو شما نگویید ما ایمان آوردیم؛ شما همین قدر مى‏ توانید بگویید ما اسلام آوردیم (یعنى یک اسلام ظاهرى) اما نمى‏ توانید بگویید ما ایمان آوردیم‏ (قالَتِ الأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنوا وَ لکِنْ قولوا اسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الْایمانُ فى قُلوبِکُمْ). پیغمبر از مردم ایمان‏ مى‏ خواهد. اسلام آوردن، همین قدر که کسى اظهار اسلام کند، شهادتین را بگوید، اثرش فقط این است که مسلمین از جنبه اجتماعى مى‏ توانند او را در زمره خودشان حساب کنند و از نظر حقوق اجتماعى مساوى خودشان بدانند؛ یعنى اگر مرد است مى‏ توانند به او زن بدهند، اگر زن است در شرایطى مى‏ توانند با او ازدواج کنند و همچنین سایر احکام حقوقى که افراد مسلمان نسبت به یکدیگر دارند.◀️ اما آیا اسلام فقط آمده است که یک اجتماع اسلامى که از مقررات اسلامى تمکین کند ایجاد کند؟

نه، این یک مرحله است. اسلام آمده است ایمان، عشق، شور و محبت در دلها ایجاد کند. ▶️ایمان را که نمى‏شود به زور به کسى تحمیل کرد. آیه «لا اکْراهَ فِى الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏» شاید غیر از آن جهتى که در هفته پیش عرض کردم ناظر به این جهت است که تو از مردم ایمان مى‏ خواهى، مگر با اجبار هم مى‏ شود کسى را مؤمن کرد؟! این است که قرآن مى‏ فرماید مردم را با حکمت دعوت کن: ادْعُ الى‏ سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ مردم را با دلیل و منطق دعوت کن تا روح و قلب آنها را خاضع و عشق و محبت در دل آنها ایجاد کنى. در آیه دیگر مى‏ فرماید: فَذَکِّرْ انَّما انْتَ مُذَکِّرٌ. لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ اى پیغمبر! وظیفه تو گفتن و ابلاغ و یادآورى است، تو که مسلط بر این مردم نیستى که بخواهى به زور آنها را مؤمن و مسلمان کنى.

 

پس بعضى از موضوعات است که خود آن موضوعات زور بردار و اجبار بردار نیست. طبعا در این گونه مسائل باید مردم آزاد باشند، یعنى امکانى غیر از آزادى وجود ندارد.

 

امورى که اجبار بردار است ولى کمال مطلوب با اجبار حاصل نمى‏ شود :

یک سلسله مسائل دیگر است که در آنها مى‏ شود مردم را اجبار کرد ولى آن کمالى که در آن کار مى‏ خواهند، به اجبار پیدا نمى‏ شود. مثلا در اخلاقیات، مردم موظفند راستگو باشند، امین باشند، به یکدیگر خیانت نکنند، عادل باشند. مى ‏شود مردم را مجبور کرد که دروغ نگویند، امین باشند؛ اگر خیانت کردند، دزدى کردند دستشان هم بریده شود. ولى این از نظر مقررات اجتماعى است. در این گونه مسائل یک جنبه دیگرى هم وجود دارد که جنبه اخلاقى مطلب است و آن این است که اخلاق از انسان مى‏ خواهد که راستگو باشد، امین باشد. آنچه که اخلاق مى‏ خواهد این نیست که انسان راست بگوید بلکه این است که انسان راستگو باشد، یعنى راستگویى ملکه روحى او باشد، تربیت او باشد، تقوا در روح او وجود داشته باشد که راستى و درستى و امانت و آن چیزهایى که فضایل اخلاقى گفته مى‏ شود به طبع ثانوى از روح او صادر شود؛ یعنى وقتى که راست مى‏ گوید نه به خاطر ترس از قانون باشد که اگر دروغ بگوید قانون مجازاتش مى‏ کند، یا امانت داشته باشد نه به خاطر این که اگر خیانت کند قانون مجازاتش مى‏ کند، بلکه امانت داشته باشد به دلیل این که امانت را براى خودش فضیلت و انسانیت مى‏ شمارد، راستگو باشد براى این که راستى را براى خودش شرف و کمال مى‏ داند و از دروغ تنفر دارد و آن را زشت مى‏ داند. پس راستى، درستى، امانت، آن‏وقت براى بشر فضیلت و کمال است که به صورت یک تربیت درآید نه صرف این که فقط عمل و اجرا شود. این گونه مسائل هم به این شکل قابل اجبار نیست.

 

⬛رشد اجتماعى‏

 

یکى دیگر از مسائلى که بشر باید در آن آزاد باشد، نه از نظر این که اصلا قابل اجبار نیست بلکه از جنبه‏ هاى دیگرى، رشد بشر است. بشر اگر بخواهد رشد پیدا کند باید در کار خودش آزاد باشد، در انتخاب خودش آزاد باشد. شما بچه‏تان را تربیت مى‏ کنید، خیلى هم علاقه‏مند هستید که او آن طورى که دلتان مى‏ خواهد از آب دربیاید. ولى اگر همیشه از روى کمال علاقه‏ اى که به او دارید در تمام کارها از او سرپرستى کنید، یعنى مرتب به او یاد بدهید، فرمان بدهید که این کار را بکن، از اینجا برو؛ اگر مى‏ خواهد چیزى بخرد همراهش بروید، همواره به او دستور بدهید که این را بخر، آن را نخر؛ محال است که این بچه شما یک آدم باشخصیت از آب دربیاید. در حدودى براى شما لازم است بچه‏تان را هدایت کنید و در حدودى هم لازم است او را آزاد بگذارید، یعنى هم هدایت و هم آزاد گذاشتن. وقتى این دو با یکدیگر توأم شد، آن‏وقت بچه شما اگر یک استعدادى هم داشته باشد، ممکن است که یک بچه با تربیت کاملى از آب درآید.

در یکى از کتابهاى حیوان‏شناسى خواندم که بعضى از پرندگان [به روش‏ خاصى پرواز را به بچه‏ هایشان یاد مى‏ دهند.] گویا کرکس را مثال زده بود. نوشته بود این حیوان وقتى مى‏ خواهد پرواز را به بچه‏ اش یاد بدهد بعد از این که این بچه پر درآورد یعنى جهازش از نظر جسمانى کامل شد- ولى چون هنوز پرواز نکرده پرواز کردن را بلد نیست- او را با نوک خودش برمى‏ دارد مى ‏اندازد روى بال خودش و پرواز مى‏ کند. یک مقدار که بالا رفت، یک‏دفعه این بچه را رها مى‏ کند. او به حکم اجبار شروع مى‏ کند به پر و بال زدن ولى پر و بال‏هاى نامنظم، گاهى بالا مى‏ رود گاهى پایین، گاهى افقى مى‏ رود گاهى عمودى. مادر هم مراقب و مواظب اوست تا وقتى که احساس مى‏ کند خسته شده که اگر او را نگیرد سقوط مى‏ کند، آن‏وقت او را مى‏ گیرد و دومرتبه روى بال خود مى‏ گذارد. باز مقدارى او را مى‏ برد و ضمنا به او ارائه مى‏ دهد که این طور باید حرکت کرد و بال زد. همین که رفع خستگى ‏اش شد دومرتبه آزادش مى‏ گذارد. باز مدتى پر و بال مى‏ زند، و همین طور مدتها بچه خودش را این طور تربیت مى‏ کند تا پرواز کردن را به او یاد بدهد، یعنى راهنمایى را با به خود واگذاشتن توأم مى‏ کند تا آن بچه پرواز کردن را یاد بگیرد.

بسیارى از مسائل اجتماعى است که اگر سرپرستهاى اجتماع افراد بشر را هدایت و سرپرستى نکنند گمراه مى‏ شوند، اگر هم بخواهند و لو با حسن نیت (تا چه رسد به این که سوء نیت داشته باشند) به بهانه این که مردم قابل و لایق نیستند و خودشان نمى‏ فهمند و لیاقت ندارند آزادى را از آنها بگیرند این مردم تا ابد بی لیاقت باقى مى‏ مانند.

مثلا انتخابى مانند انتخاب وکیل مجلس مى‏ خواهد صورت بگیرد. ممکن است شما که در فوق این جمعیت قرار گرفته ‏اید حسن نیت هم داشته باشید و واقعا تشخیص شما این باشد که خوب است این ملت فلان فرد را انتخاب کند، و فرض مى ‏کنیم واقعا هم آن فرد شایسته ‏تر است. اما اگر شما بخواهید این را به مردم تحمیل کنید و بگویید شما نمى‏ فهمید و باید حتما فلان شخص را انتخاب کنید، اینها تا دامنه قیامت مردمى نخواهند شد که این رشد اجتماعى را پیدا کنند. باید آزادشان گذاشت تا فکر کنند، تلاش کنند، آن که مى‏ خواهد وکیل شود تبلیغات کند، آن کسى هم که مى‏ خواهد انتخاب کند مدتى مردّد باشد که او را انتخاب کنم یا دیگرى را، او فلان خوبى را دارد، دیگرى فلان بدى را دارد. یک دفعه انتخاب کند، به اشتباه خودش پى ببرد، باز دفعه دوم و سوم تا تجربیاتش کامل شود و بعد آن ملت به صورت ملتى‏ در بیاید که رشد اجتماعى دارد. و الّا اگر به بهانه این که این ملت رشد ندارد و باید به او تحمیل کرد، آزادى را براى همیشه از او بگیرند، این ملت تا ابد غیر رشید باقى مى‏ ماند. رشدش به این است که آزادش بگذاریم و لو در آن آزادى ابتدا اشتباه هم بکند. صد بار هم اگر اشتباه کند باز باید آزاد باشد.

 

مَثَلش مَثَل آدمى است که مى‏ خواهد به بچه‏ اش شناگرى یاد بدهد. بچه‏ اى که مى‏ خواهد شناگرى یاد بگیرد آیا با درس دادن و گفتن به او ممکن است شناگرى را یاد بگیرد؟ اگر شما انسانى را ده سال هم ببرید سر کلاس، پیوسته به او بگویید اگر مى‏ خواهى شناگرى را یاد بگیرى اول که مى‏ خواهى خودت را در آب بیندازى به این شکل بینداز، دستهایت را این طور بگیر پاهایت را این طور، بعد دستهایت را این طور حرکت بده پاهایت را این طور، امکان ندارد که او شناگرى را یاد بگیرد.

باید ضمن این که قانون شناگرى را به او یاد مى‏ دهید، رهایش کنید برود داخل آب، و قهرا در ابتدا چند دفعه مى ‏رود زیر آب، مقدارى آب هم در حلقش خواهد رفت، ناراحت هم خواهد شد ولى دستور را که مى‏ گیرد ضمن عملْ، شناگرى را یاد مى‏ گیرد و الّا با دستورِ فقط بدون عمل، آنهم عمل آزاد، ممکن نیست شناگرى را یاد بگیرد؛ یعنى حتى اگر او را ببرید در آب ولى آزادش نگذارید و همواره روى دست خودتان بگیرید، او هرگز شناگر نمى‏ شود.

اینها هم یک سلسله مسائل است که اصلا بشر را باید در این مسائل آزاد گذاشت تا به حد رشد و بلوغ اجتماعى لازم برسد.

 

⬛ رشد فکرى‏

 

از جمله امورى که باید بشر را در آنها آزاد گذاشت رشد فکرى است. همین طور که براى شناگرى باید مردم را آزاد گذاشت، از نظر رشد فکرى هم باید آنها را آزاد گذاشت. اگر به مردم در مسائلى که باید در آنها فکر کنند از ترس این که مبادا اشتباه کنند، به هر طریقى آزادى فکرى ندهیم یا روحشان را بترسانیم که در فلان موضوع دینى و مذهبى مبادا فکر کنى که اگر فکر کنى و یک وسوسه کوچک به ذهن تو بیاید به سر در آتش جهنم فرو مى ‏روى، این مردم هرگز فکرشان در مسائل دینى رشد نمى‏ کند و پیش نمى‏ رود. ◀️دینى که از مردم در اصول خود تحقیق مى‏ خواهد (و تحقیق یعنى به دست آوردن مطلب از راه تفکر و تعقل) خواه ناخواه براى مردم آزادى‏ فکرى قائل است. ▶️ مى‏ گوید اصلا من از تو «لا الهَ الَّا اللَّه‏» ى را که در آن فکر نکرده‏ اى و منطقت را به کار نینداخته‏ اى نمى‏ پذیرم، نبوت و معادى را که تو از راه رشد فکرى انتخاب نکرده ‏اى و به آن نرسیده‏ اى من از تو نمى‏ پذیرم. پس ناچار به مردم آزادى تفکر مى‏ دهد. مردم را از راه روحشان هرگز نمى‏ ترساند، نمى‏ گوید مبادا در فلان مسئله فکر کنى که این، وسوسه شیطان است و اگر وسوسه شیطان در تو پیدا شد به سر در آتش جهنم مى‏ روى.

 

◀️در این زمینه احادیث زیادى هست، از آن جمله است این حدیث که پیغمبر اکرم فرمود: از امت من نُه چیز برداشته شده است؛ یکى از آنها این است: الْوَسْوَسَهُ فِى التَّفَکُّرِ فِى الْخَلْق‏ (یا: التَّفَکُّرُ فِى الْوَسْوَسَهِ فِى الْخَلْق‏) یعنى یکى از چیزهایى که امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند کرد این است که انسان درباره خلقت، خدا و جهان فکر کند و وساوسى در دلش پیدا شود. ما دام که او در حال تحقیق و جست‏وجوست، هرچه از این شکها در دلش پیدا شود، خدا او را معذب نمى‏ کند و آن را گناه نمى ‏شمارد.▶️

 

در حدیث معروفى است‏ که یک عرب بدوى آمد خدمت رسول خدا و عرض کرد: «یا رَسولَ اللَّه! هَلَکْتُ» تباه شدم. پیغمبر اکرم فورا مقصود او را درک کرد، فرمود: فهمیدم چه مى‏ خواهى بگویى، لا بد مى‏ گویى شیطان آمد به تو گفت: مَنْ خَلَقَکَ؟ تو هم در جوابش گفتى که مرا خدا آفریده است. شیطان گفت: مَنْ خَلَقَهُ؟ خدا را کى آفریده است؟ تو دیگر نتوانستى جواب بدهى. گفت: یا رسولَ اللَّه! همین است.

پیغمبر فرمود: ذلِکَ مَحْضُ الْایمانِ‏. (عجبا!) فرمود: چرا تو فکر کردى که هلاک شدى؟! این عین ایمان است؛ یعنى همین تو را به ایمان واقعى مى‏ رساند، این تازه اول مطلب است. چنین فکرى که در روح تو پیدا شد، این شک که پیدا شد [باید براى رفع آن تلاش کنى.] شک منزل بدى است ولى معبر خوب و لازمى است. زمانى بد است که تو در همین منزل بمانى. شیطان به تو گفت: تو را چه کسى خلق کرده است؟ گفتى:

خدا. گفت: خدا را چه کسى خلق کرده؟ گفتى: دیگر نمى‏دانم، بعد هم سر جایت نشستى. این، شک تنبلهاست، هلاکت است. اما تو که چنین آدمى هستى که وقتى چنین شک و وسوسه‏ اى در تو پیدا شد در خانه ننشستى، از مردم هم رودربایستى‏ نکردى و نگفتى که اگر من به مردم بگویم چنین شکى کرده‏ ام مى ‏گویند پس تو ایمانت کامل نیست، معلوم مى‏ شود که یک حس و طلبى در تو هست که فورا آمدى نزد پیغمبرت سؤال کنى که اگر من چنین شکى پیدا کردم چه کنم؟ آیا این شک را با یک عمل رد کنم یا با یک فکر؟ ذلِکَ مَحْضُ الْایمانِ‏ این عین ایمان است؛ چرا از چنین چیزهایى مى ‏ترسى؟! این است آزادى در تفکر.

 

پس اسلام که رشته تقلید را از اساس پاره کرده است و مى‏ گوید من اصول دین را بدون آن که آزادانه آن را درک کرده باشید نمى‏ پذیرم، چنین مکتبى آیا اصلا امکان دارد که مردم را مجبور کند به این که بیایید اسلام را به زور بپذیرید؟ همین طور که در عمل هم نکرد. آنچه کرد غیر از این بود که مردم را مجبور به اسلام کرده باشد؛ آنچه کرد مبارزه با عقاید خرافى بود که یک ذره با عقل و فکر بشر سر و کار نداشت، فقط زنجیرى شده بود براى عقل و فکر. زنجیرها را برداشت، گفت حالا آزادانه فکر کن تا بفهمى مطلب از چه قرار است. یا اگر با کشورهایى جنگید، با ملتها نجنگید، با دولتها جنگید، یعنى با کسانى جنگید که این زنجیرهاى خیالى و اجتماعى را به دست و پاى مردم بسته بودند. اسلام با حکومتهاى جابر جنگید. کجا شما مى‏ توانید نشان بدهید که اسلام با یک ملت جنگیده باشد؟ و به همین دلیل ملتها در نهایت شوق و رغبت اسلام را پذیرفتند که یکى از آنها ایران خودمان بود.

 

کارنامه درخشان اسلام در آزادى عقیده‏

یکى از صفحات بسیار درخشان تاریخ اسلام که متأسفانه مذاهب دیگر در اینجا صفحات تاریخشان سیاه و تاریک است، همین مسئله آزادى عقیده‏اى بود که مسلمین پس از آن که حتى حکومت را در دست گرفتند به ملتها دادند و این نظیر ندارد. (متأسفانه ما آن طورى که باید و شاید در این مسائل دقت و فکر نمى ‏کنیم.) من جز این که شما را در این گونه مسائل راهنمایى کنم که تاریخ را مطالعه کنید راه دیگرى ندارم، چون فعلا وقت تفصیل نداریم.

 

شما جلد سوم‏ تاریخ آلبرماله‏ را که تاریخ قرون وسطى‏ است بخوانید، ببینید مسیحیها، همینهایى که امروز دارند در میان ما تبلیغ مى‏ کنند که اسلام با زور پیشروى کرده است، چه جنایاتى براى تحمیل عقیده مسیحیت مرتکب شده‏ اند، چه درباره خود مسیحیان یعنى فرقه‏هاى بدعتى مسیحیت به قول خودشان و چه درباره‏ مسلمین و غیر آنها. تاریخ زردشتیها را بخوانید. مخصوصا توصیه مى‏ کنم تاریخ ایران قبل از اسلام، دوره ساسانیان را بخوانید و مخصوصا ببینید روابط زردشتیهایى که حکومت را در دست داشتند و موبدها که در آن دستگاهها متنفّذ بودند با عیسویان آن دوره (حالا مانویان و مزدکیان به جاى خود)، آزارهایى که درباره عیسویها و یهودیها کردند چه بوده است؟! جلد سیزدهم‏ تاریخ تمدن‏ ویل دورانت را بخوانید، باز راجع به مظالم مسیحیهاست. همچنین جلد یازدهم‏ تاریخ تمدن‏ ویل دورانت را بخوانید که راجع به اسلام است، مخصوصا قسمتهاى مختلفى که خود او نشان مى‏ دهد که اسلام و مسلمین چقدر براى آزادیهاى ملتهایى که تحت فرمان آنها بودند احترام قائل بودند. چنین چیزى در تاریخ جهان نظیر ندارد.

 

به عنوان نمونه جلد دوم کتاب‏ محمد خاتم پیامبران‏ یک مقاله بسیار عالى از یکى از اساتید دارد به نام «کارنامه اسلام». لااقل مى ‏توانید چند صفحه اول آن مقاله را بخوانید که راجع به انگیزه تمدن اسلامى بحث کرده، اگرچه به طور فشرده بحث کرده است. آنجا مى‏ توانید مطلب را کاملا به دست آورید، چون آن بحث یک بحث بسیار آزاد است.

 

⬛ دو علت پیدایش و گسترش تمدن اسلامى‏

 

علما راجع به علل پیدایش و گسترش تمدن اسلامى خیلى بحث کرده و دو علت اساسى برایش ذکر نموده‏ اند: اولین علت، تشویق بى حدى است که اسلام به تفکر و تعلیم و تعلّم کرده است و این تشویق در متن قرآن است.

علت دومى که براى پیدایش و گسترش تمدن اسلامى ذکر کرده‏ اند که چطور شد اسلام توانست از ملتهاى مختلف نامتجانس که قبلا از یکدیگر کمال تنفر را داشتند چنین وحدتى به وجود آورد، احترامى است که اسلام به عقاید ملتها گذاشت، به قول خودشان تسامح و تساهلى که اسلام و مسلمین راجع به عقاید ملتهاى مختلف قائل بودند. لهذا در ابتدا که این تمدن تشکیل مى ‏شد، هسته اولىِ مسلمانها را اعراب حجاز تشکیل مى ‏دادند که تمدنى نداشتند. کم کم ملتها آمدند مسلمان شدند. در آغاز عده کمى از آنها مسلمان شدند، بقیه یا یهودى بودند یا زردشتى یا مسیحى و یا صابئى (مخصوصا صابئى‏ها خیلى زیاد بودند، زردشتى خیلى کم بوده است). مسلمین به قدرى با اینها با احترام رفتار کردند و اینها را در میان خودشان وارد کردند که کوچک‏ترین دوگانگى با آنها قائل نبودند، و همین سبب شد که تدریجا خود آنها در اسلام هضم شدند یعنى عقاید اسلامى را پذیرفتند.

 

⬛ نمونه‏ هایى از تسامح و تساهل مسلمین درباره عقاید مخالف‏

 

در این زمینه نمونه زیاد است. از زمان حضرت امیر شروع مى‏ کنم. ما در تاریخ این طور مى‏ خوانیم که امیر المؤمنین على علیه السلام در زمان خلافتشان مکرر این جمله را مى ‏فرمود که تا من زنده هستم هر سؤالى دارید از من بپرسید که اگر بمیرم و در میان شما نباشم دیگر کسى را پیدا نخواهید کرد که این گونه از شما بخواهد که از او سؤال کنید: سَلونى قَبْلَ انْ تَفْقِدونى. نوشته ‏اند یک مرتبه شخصى از پاى منبر بلند شد و با یک تجاسر و بیان جسارت ‏آمیزى گفت: «ایُّهَا الْمُدَّعى ما لا یَعْلَمُ وَ الْمُقَلِّدُ ما لا یَفْهَمُ، انَا السّائِلُ فَاجِبْ» اى مدعىِ- العیاذ باللَّه- جاهل و اى کسى که نفهمیده حرف مى‏زنى! من سؤال مى‏ کنم تو جواب بده. وقتى به قیافه‏ اش نگاه کردند دیدند به مسلمین نمى ‏خورد. فقط قیافه‏ اش را توضیح داده‏ اند که آدم لاغر اندامى بود و موى مجعّد و درازى داشت، کتابى را هم به گردنش آویخته بود «کَأنَّهُ مِنْ مُهَوَّدَهِ الْعَرَب» یعنى قیافه‏ اش شبیه بود به عربهایى که یهودى شدند.

تا این گونه جسارت کرد، اصحاب امیر المؤمنین با ناراحتى بپاخاستند و خواستند اذیتش کنند: این کیست که جسارت مى‏ کند؟! على علیه السلام جمله‏ اى دارد، فرمود بنشینید: انَّ الطَّیْشَ لا یَقومُ بِهِ حُجَجُ اللَّهِ وَ لا تَظْهَرُ بِهِ بَراهینُ اللَّهِ. فرمود: این شخص سؤال دارد، از من جواب مى‏ خواهد، شما خشم گرفتید، مى ‏خواهید خشونت به خرج بدهید، غضب کردید، عصبانیت به خرج مى‏ دهید، با عصبانیت نمى ‏شود دین خدا را قائم و راست کرد، با عصبانیت برهان خدا ظاهر نمى ‏شود، بنشینید سر جایتان! بعد رو کرد به آن مرد و فرمود: اسْأَلْ بِکُلِّ لِسانِکَ وَ ما فى جَوانِحِکَ‏. بپرس با تمام زبانت، یعنى هرچه مى‏ خواهد دل تنگت بگو، هرچه در درون دل دارى بگو. همین یک جمله کافى بود که این آدم را از ابتدا نرم کند. شروع کرد به سؤال کردن. چندین سؤال کرد و حضرت جواب دادند. متأسفانه در نقل، متن سؤال و جواب‏ها ذکر نشده است.

همین قدر نوشته‏ اند که در آخر یک‏مرتبه دیدند آن شخص گفت: اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّه.

اسلام اساسا در این گونه مسائل، خفه شو و این حرفها ندارد. در زمان خود پیغمبر مى‏ آمدند سؤال مى‏ کردند، حضرت جواب مى‏ داد. شما در تاریخ مى ‏خوانید که على علیه السلام در زمان خلافت شیخین مخصوصا زیاد به مسجد مى‏ رفت و [در بیان علت این کار] مى ‏فرمود: براى این که صیت اسلام در جهان بلند شده است، از اطراف و اکناف مردم دانشمندى مى‏ آیند، سؤالاتى دارند، کسى باید به آنها جواب بدهد. گاهى اصحاب خاص خودش مثل سلمان و ابى ذر را مى‏ فرستاد و به آنها مى‏ فرمود: بروید در مسجد، مراقب باشید اگر افرادى پیدا شدند که راجع به اسلام سؤالاتى داشتند مبادا کسى باشد که نتواند جواب آنها را بدهد، مبادا آدم جاهلى باشد به عنف آنها را رد کند، اگر دیدید دانشمندى از یک جاى جهان پیدا شد و سؤالاتى درباره اسلام دارد فورا بیایید مرا خبر کنید که بروم جوابهایش را بدهم.

حتى بنى امیه على‏رغم این همه تبلیغاتى که علیه آنها مى ‏شود و بسیارى از آن تبلیغات (حدود نود در صد آن) درست است، اگر آنها را قیاس کنیم با بسیارى از حکومتهاى دیگر که در جهان بودند، باز آنها بهتر بودند. مخصوصا در دوره بنى العباس آزادى عقیده، تا آنجا که با سیاست برخورد نداشت، فراوان بود. این داستان را من در داستان راستان‏ تحت عنوان «توحید مفضّل» نقل کرده‏ ام:

مُفضّل بن عمر یکى از اصحاب امام صادق علیه السلام است. رفت در مسجد مدینه نماز بخواند. خلوت بود. خودش مى‏ گوید: «بعد از نماز، من درباره پیغمبر و عظمت او فکر مى‏ کردم.» در همان حال ابن ابى العوجاء- که یکى از زنادقه بود یعنى اصلا خدا را قبول نداشت- آمد کنارى نشست به طورى که فاصله زیادى با مفضّل نداشت. بعد یکى از همفکرانش هم آمد کنار او نشست. شروع کردند با همدیگر صحبت کردن. در بین صحبتها یک‏دفعه ابن ابى العوجاء گفت: من هرچه درباره عظمت این آدم که در اینجا مدفون شده فکر مى‏ کنم، متحیرم. ببین چه کرده است! چگونه به گردن مردم افسار زده است! در پنج وقت صداى شهادت به پیامبرى او بلند است. شروع کرد به کفر گفتن راجع به خدا، پیغمبر، قیامت و …

مفضّل آتش گرفت، نتوانست طاقت بیاورد. آمد نزد او و با عصبانیت گفت: اى دشمن خدا! در مسجد پیغمبر خدا چنین سخنانى مى‏ گویى؟! او پرسید: تو کیستى و از کدام نحله از نحله ‏هاى مسلمین هستى؟ از اصحاب کلامى؟ از فلان فرقه هستى؟

بعد گفت: اگر از اصحاب جعفر بن محمد هستى، ما همین حرفها و بالاتر از اینها را در حضور خودش مى‏ گوییم، با کمال مهربانى همه حرفهاى ما را گوش مى‏ کند به‏ طورى که ما گاهى پیش خودمان خیال مى‏ کنیم که تسلیم حرف ما شد و عن قریب او هم حرف ما را قبول مى‏ کند. بعد با یک سعه‏ صدرى شروع مى‏ کند به جواب دادن، تمام حرفهاى ما را جواب مى‏ دهد. یک ذره از این عصبانیتهایى را که جناب‏عالى دارید او ندارد، ابدا عصبانى نمى‏ شود.

مفضّل برمى ‏خیزد مى‏ رود خدمت امام صادق علیه السلام و مى ‏گوید: یا ابنَ رسول اللَّه! من یک چنین گرفتارى پیدا کردم. حضرت تبسّم مى‏ کند و مى‏ فرماید: ناراحت نباش، اگر دلت مى‏ خواهد فردا صبح بیا من یک سلسله درس توحیدى به تو مى‏ گویم که بعد از این اگر با این طبقه مواجه شدى بدانى چه جواب بدهى. کتاب‏ توحید مفضّل‏ که امروز در دست است مولود این جریان است.

همین ابن ابى العوجاء یک سال در فصل حج به مسجد الحرام رفته بود! با رفقاى زندیق خود حلقه‏ اى را تشکیل داده بودند و با هم سخن مى‏ گفتند. ظاهرا ابن مقفّع هم در آنجا بوده. یک وقت ابن مقفّع مى‏ گوید: این مردم را ببین، مثل گاوى که به خرمن بسته باشند دور این سنگها مى ‏چرخند و در بین اینها یک نفر آدمى که قابل صحبت کردن باشد نیست مگر آن شیخ جالس که آنجا نشسته. ابن ابى العوجاء گفت: تو درباره او هم مبالغه مى‏ کنى، او هم چیزى نیست. گفت: نه، این غیر از آنهاست. بینشان مباحثه در گرفت. ابن مقفّع گفت: حالا اگر خیلى دلت مى‏ خواهد برو از او یک سؤال بکن. من با او صحبت کرده‏ ام، برو با او صحبت کن. رفت اما چقدر جسارت ‏آمیز! ابتدا که نشست، گفت: یا ابن رسول اللَّه! مى‏ دانى آدم وقتى در راه حلقش سرفه بگیرد باید سرفه کند. فرمود: بله. گفت: آدم شک هم که در دلش پیدا مى ‏شود باید بگوید. فرمود: بله. گفت من مى‏ گویم: الى‏ ما تَدوسونَ هذَا الْبَیْدَرَ وَ تَحومونَ حَوْلَهُ حَوْمَ الْبَقَر؟! (و از این گونه تعبیرات) تا کى شما مى‏ خواهید مثل گاو دور این خرمن بچرخید؟ بعد شروع کرد به سؤال کردن راجع به خدا. امام صادق علیه السلام جواب دادند و متنش در کتب حدیث هست. گفت: اگر خدا راست است چرا خودش را نشان نمى‏ دهد؟ حضرت فرمود: خدا چگونه خودش را نشان بدهد از این بهتر؟! یک صانع چگونه مى ‏تواند خودش را در صنعتش نشان بدهد که خدا خودش را در این عالم نشان نداده است؟ آیا خدا خودش را در خلقت تو نشان نداد؟ در خلقت آسمان و زمین نشان نداد؟ در چشم و دست و پا و جهاز هاضمه و ریه‏ ات نشان نداد؟ در فلان گیاه نشان نداد؟ ابن ابى العوجاء مى‏ گوید: آن‏قدر گفت که‏ یک‏مرتبه پیش من مجسم شد که الآن خدا خودش در مى‏ آید و مى‏ خواهد خودش را به من نشان بدهد!

بخش احتجاجات در کتب حدیث‏

بخشى از کتابهاى حدیثى ما احتجاجات است. مثلا بحار الانوار یک جلد در احتجاجات دارد. ما یک کتاب داریم در احتجاج: احتجاج‏ طبرسى. باید این احتجاجات را خواند. اینها مباحثاتى است که علماى ادیان دیگر و به طور کلى دانشمندان دیگر- که بعضى از آنها دهرى و مادى‏ مسلک، بعضى یهودى، بعضى مسیحى، بعضى زردشتى، بعضى صابئى و حتى بعضى بت‏ پرست بودند- با ائمه علیهم السلام داشته ‏اند. اینها مى‏ آمدند نزد ائمه سؤال مى ‏کردند، جواب مى‏ شنیدند و مى ‏رفتند.

کسى نمى ‏گفت تو چه حقى دارى در دولت مقتدر اسلامى چنین حرفهایى بزنى.

مخصوصا مباحثات و احتجاجات حضرت رضا علیه السلام که در متن کتب تاریخ و حدیث مضبوط است عجیب است. دولت هارون و دولت مأمون از مقتدرترین دولتهایى است که جهان به خود دیده است. اینها اگر مى‏ خواستند جلو آزادى عقیده را بگیرند، به حد اعلا مى ‏توانستند و کسى جرئت مخالفت نداشت. هارون اجازه مى ‏داد متکلمین بیایند. در آن زمان هنوز فرقه‏ هاى متکلمین توسعه زیاد پیدا نکرده بود. فرقه‏ هاى مختلف متکلمین اسلامى مى‏ آمدند، شروع مى ‏کردند به مباحثه کردن؛ آنها که عقاید اعتزالى داشتند، آنها که عقاید اشعرى داشتند و حتى آنها که شیعه بودند. با این که اینها دشمن درجه اول شیعه بودند، مع ذلک به متکلمین شیعى کم و بیش اجازه مى‏ دادند که بیایند در این مجالس بحثهاى خودشان را مطرح کنند.

مأمون که داستانى است! با این که او از نظر سیاسى آدم سنى‏ مسلک و متعصبى بود (یعنى پایه سیاستش بر احترام شیخین و بر تسنن بود و مى‏ دانیم که در مسائل سیاسى چقدر شیعه را اذیت مى‏ کرد و همین کافى است که امام رضا علیه السلام را شهید کرد) ولى همین آدم تا آنجا که به سیاستش برخورد نداشت، در مسائل مذهبى آزادى مى‏ داد. خودش مباحثاتى دارد به نفع تشیع و علیه تسنن که یک قاضى ترک چند سال پیش کتابى به نام‏ تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد نوشت و به فارسى ترجمه شده؛ من وقتى آن کتاب را خواندم دیدم یکى از بهترین احتجاجات و مباحثاتى که به نفع شیعه شده و در آن بر امامت امیر المؤمنین استدلال شده است‏ همین مباحثه‏ اى است که مأمون با علماى اهل تسنن کرده است. مأمون هر عیبى داشت ولى مرد دانش‏دوست و دانش‏طلب عجیبى بود.

 

اعتماد اسلام به منطق خود

 

شما نظیر و شبیه این رفتارها را در کجا پیدا مى‏ کنید؟ علت این امر چه بود؟ این بود که اسلام به منطق خودش اعتماد داشت. اسلام چون به منطق خودش اعتماد داشت هیچ وقت نمى‏ آمد مردم را بترساند بگوید درباره این مسائل فکر نکن، درباره خدا فکر نکن، بلکه مى‏ گفت هرچه دلت مى‏ خواهد فکر کن ولى به شرط این که اساسى فکر کنى، روى منطق فکر کنى، در حدودى که یک بشر مى‏تواند فکر کند. یک وقت مثلا تو مى‏ گویى من مى‏ خواهم حقیقت خدا را به دست آورم. به تو مى‏ گویند آیا تو حقیقت یکى از مخلوقات خدا را به دست‏ آورده‏ اى که مى‏ خواهى حقیقت خدا را به دست آورى؟ آیا تو حقیقت همین نور حسى را به دست آورده‏ اى؟ الآن هم که علم این همه پیشرفت کرده است، از بحث در حقیقت اشیاء خوددارى مى‏ کند.

ولى مى‏ گوید این که ما به کُنه و حقیقت اشیاء نرسیم، دلیل نمى‏ شود که وجود اشیاء را انکار کنیم. اگر از ما بپرسند حقیقت برق چیست نمى‏ دانیم، حقیقت ماده چیست نمى‏ دانیم، حقیقت انرژى چیست نمى‏ دانیم، حقیقت نور چیست نمى‏ دانیم، اما وجود اینها را انکار نمى‏ کنیم. حقیقت حیات چیست؟ هنوز یک بشر پیدا نشده است که ادعا کند من مى ‏توانم بگویم حقیقت حیات چیست. اما وجود حیات را انکار نمى‏ کنیم چون آثار حیات را مى ‏بینیم. در این حدود همه مردم مى ‏توانند به خدا معرفت پیدا کنند که خدایى هست، ذات لایزالى هست، ذات ازلى و ابدى هست، ذاتى که بى‏ نیاز از همه چیز است، ذاتى که مبدأ همه اشیاء است، ذاتى که عالم به مخلوقات خود و قادر بر همه چیز است. در این حدود همه مى‏ توانند درک کنند.

حالا راز قضا و قدر را فرض کنیم هیچ کس نتواند درک کند یا بعضى افراد بتوانند درک کنند ولى افراد دیگر نتوانند درک کنند، این مضر به جایى نیست. این است که اسلام نه تنها به مردم اجازه مى‏ دهد بلکه فرمان مى‏ دهد که در این گونه مسائل فکر کنند؛ درباره معاد فکر کنند (و نمونه تفکر به دست مردم مى‏ دهد)، درباره نبوت فکر کنند و درباره سایر مسائل، چرا؟ به دلیل اطمینانى که اسلام به منطق خود دارد و این که پایه این دین روى منطق و فکر و تفکر است.

 

دشمنان خدمتگزار

من مکرر در نوشته‏ هاى خودم نوشته‏ ام که من هرگز از پیدایش افراد شکاک در اجتماع که علیه اسلام سخنرانى کنند و مقاله بنویسند نه تنها متأثر نمى ‏شوم، از یک نظر خوشحال هم مى‏ شوم، چون مى‏ دانم پیدایش اینها سبب مى‏ شود که چهره اسلام بیشتر نمایان شود. وجود افراد شکاک و افرادى که علیه دین سخنرانى مى‏ کنند وقتى خطرناک است که حامیان دین آن‏قدر مرده و بى روح باشند که در مقام جواب برنیایند و عکس‏ العمل نشان ندهند. اما اگر همین مقدار حیات و زندگى در ملت اسلام وجود داشته باشد که در مقابل ضربت دشمن عکس‏ العمل نشان بدهد، مطمئن باشید که در نهایت امر به نفع اسلام است؛ همان طور که در طول سى چهل سال اخیر، کسروى پیدا شد علیه شیعه بالخصوص و احیانا علیه اسلام چیزها نوشت، توده‏ اى‏ ها آمدند در مسائل مادیگرى حرفها زدند و به اساس اسلام اعتراض کردند، افراد دیگرى پیدا شدند که به نام حمایت از ملیت ایرانى علیه اسلام سخنانى گفتند؛ اینها بدون این که خودشان بخواهند و قصد داشته باشند، به طور غیر مستقیم آن‏قدر به اسلام خدمت کردند که خدا مى‏ داند. وقتى کسروى آن کتابها را نوشت، تازه دست علماى اسلام رفت روى کاغذ و مسائلى را که در طول چند قرن در اثر این که اعتراض و تشکیک و ایرادى نشده بود پرده‏ هایى از ابهام روى آنها را گرفته بود و کم‏ کم خرافات و اوهامى هم درباره آنها پیدا شده بود، تشریح کردند. اصلا مردم نمى ‏دانستند مثلا در باب امامت چه باید بگویند، در باب تشیع چه باید بگویند، در باب تقیه چه باید بگویند، در باب بَداء چه باید بگویند. آن‏وقت علما شروع کردند به آشکار ساختن حقایق از زیر پرده‏ هاى اوهامى که در طول چند قرن در اثر نبودن شکاک و این دشمنان خدمتگزار به وجود آمده بود، و یک سلسله از مسائل خیلى بهتر روشن شد. توده ‏اى‏ ها چقدر به طور غیر مستقیم و بدون این که خودشان بخواهند، به منطق فلسفى و منطق اجتماعى اسلام خدمت کردند! یعنى سبب شدند که دستهاى علماى اسلام از آستین بیرون آمد و آثار نفیسى در این زمینه منتشر شد.

یک دین زنده هرگز از این گونه حرفها بیم ندارد، آن‏وقت بیم دارد که ملتش آن‏قدر مرده باشند که عکس‏ العمل نشان ندهند و متأسفانه ما در گذشته گاهى چنین حالتى داشته ‏ایم. مثلا در اوایل مشروطیت عده‏ اى آمدند گفتند: قوانین جزائى اسلام به درد امروز نمى‏ خورد. ما ندیدیم یک نفر پیدا شود که یک کتاب بنویسد از منطق‏ اسلام در این زمینه حمایت کند. بعد عده‏ اى روى غرض و عده‏ اى روى جهالت و نادانى آمدند قوانین جزائى اسلام را یکباره بوسیدند و کنار گذاشتند، نسخ‏ شده تلقى کردند و رفتند قوانین جزائى کشورهاى خارجى را ترجمه کردند. این، اسباب تأسف است و الّا اکنون که در مسائل دیگر حقوقى اسلام مثل حقوق زن و مسائل اقتصادى اسلام جنبشى در میان مسلمین مى‏ بینیم، هیچ جاى نگرانى نیست و در نهایت امر پیروزى با مسلمین است.

اساسا دینى که منطقش بر اساس فکر و عقل و حساب و فلسفه و بر اساس یک سلسله مصالح است، در این جهت نگرانى ندارد. روى همین حساب از صدر اسلام تا کنون آن آزادى تفکرى که اسلام به مسلمین و به ملل دیگر درباره اسلام داده، هیچ دین دیگرى نداده است و این از افتخارات اسلام است.

خدایا! به همه ما توفیق عنایت کن که حقایق اسلام را از روى بصیرت و تحقیق درک کنیم.

خدایا! به ما غیرت و حیات و جنبش عنایت کن.

خدایا! خیر دنیا و آخرت به همه ما کرامت بفرما، پنبه‏هاى غفلت از گوش ما بیرون کن.

خدایا! اموات همه ما را ببخش و بیامرز.

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/xEknQ

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.