آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/pz4vC

تحلیل عاشورا

0 ۰

درس سوم

 

تحلیل واقعه عاشورا

آیت‌الله شهید مطهری 

بسم اللَّه الرحمن الرحیم.

 

الحمد للَّه ربّ العالمین بارئ الخلائق اجمعین و الصلاه و السّلام على عبد اللَّه و رسوله و حبیبه و صفیّه، سیّدنا و نبیّنا و مولانا ابى القاسم محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و على آله الطّیّبین الطّاهرین المعصومین.

 

حادثه عاشورا مثل بسیارى از حقایق این عالم است که در زمان‏ خودشان‏ بسا هست آن‏چنان‏که باید، شناخته‏ نمى‏ شوند و بلکه فلاسفه تاریخ مدعى هستند که شاید هیچ حادثه تاریخى را نتوان در زمان‏ خودش آن‏چنان‏که هست ارزیابى کرد؛ بعد از آنکه زمان‏ زیادى گذشت و تمام عکس‏ العمل‏ها و جریانات مربوط به یک حادثه خود را بروز دادند، آنگاه آن حادثه بهتر شناخته‏ مى‏ شود. همچنان که شخصیتها هم همین طورند. شخصیتهاى بزرگ غالباً در زمان خودشان‏ آن موجى که شایسته وجود آنهاست، پیدا نمى‏ شود؛ بعد از مرگشان تدریجاً شخصیتشان بهتر شناخته‏ مى ‏شود؛ بعد از دهها سال که از مرگشان مى‏ گذرد، تدریجاً شناخته مى ‏شوند. و معمولًا افرادى که در زمان خودشان‏ خیلى شاخصند، بعد از فوتشان فراموش مى‏ شوند، و بسا افرادى که در زمان خودشان آن قدرها شاخص نیستند ولى بعد از مرگشان تدریجاً شخصیت آنها گسترش پیدا مى‏ کند و بهتر شناخته مى ‏شوند. اگر دو نفر عالم را که در یک زمان زندگى مى‏ کنند در نظر بگیریم، و لو از نظر شهرت علمى یکى ده برابر دیگرى بزرگ است ولى گاهى بعد در تاریخ روشن مى ‏شود که آن که ده برابر کوچک بوده، از آن که ده برابر بزرگ بوده بزرگتر است، که براى این امر من مثالهاى زیادى دارم. از همه بهتر این است که ما به خود على علیه السلام مثال بزنیم، آن هم از زبان خود ایشان.

 

در کلمات مولا در نهج البلاغه جزء کلماتى که حضرت در فاصله ضربت خوردن و شهادت یعنى در آن فاصله حدود چهل و پنج ساعت آخر زندگى فرموده‏ اند، یکى این دو جمله است که تعبیر خیلى عجیبى است. مى‏فرماید: «غَداً تَعْرِفونَنى وَ یُکْشَفُ لَکُمْ سَرائِرى» فردا مرا خواهید شناخت؛ یعنى امروز مرا نشناخته‏ اید، زمان من مرا نشناخت، آینده مرا خواهد شناخت «وَ یُکْشَفُ لَکُمْ سَرائِرى» (سرائر یعنى سریره‏ ها، امور مخفى، امورى که در این زمان چشمها نمى ‏تواند آنها را ببیند، مثل گنجى که در زیر زمین باشد) مخفیّات وجود من فردا براى شما کشف خواهد شد، و همین‏طور هم شد.

على را مردم، بعد از زمان خودش بیشتر از زمان خودش شناختند. على را در زمان خودش چه کسى شناخت؟ یک عده بسیار معدود. شاید تعداد آنهایى که على را در زمان خودش واقعاً مى‏ شناختند، از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمى‏ کرد.

پیغمبر اکرم راجع به کلمات خودشان این جمله را در حجه الوداع فرمودند (ببینید چه کلمات بزرگى!): «نَضَّرَ (نَصَرَ) اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقالَتى فَوَعاها وَ بَلَّغَها مَنْ لَمْ یَسْمَعْها، فَرُبَّ حامِلِ فِقْهٍ غَیْرِ فَقیهٍ، وَ رُبَّ حامِلِ فِقْهٍ الى‏ مَنْ هُوَ افْقَهُ مِنْهُ» خدا خرّم کند چهره آن کس را (خدا یار آن کس باد) که سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط کند و به کسانى که سخن مرا نشنیده‏ اند، به آنهایى که در زمان من هستند ولى اینجا نیستند یا افرادى که بعد از من مى‏ آیند، برساند. یعنى حرفهاى مرا که مى‏ شنوید، حفظ کنید و به دیگران برسانید «فَرُبَّ حامِلِ فِقْهٍ غَیْرِ فَقیهٍ» بسا کسانى که حامل یک حکمت و حقیقت‏اند در صورتى که خودشان اهل آن حقیقت نیستند، یعنى آن عمق و معنى آن حقیقت را درک نمى‏ کنند، «وَ رُبَّ حامِلِ فِقْهٍ الى‏ مَنْ هُوَ افْقَهُ مِنْهُ» و چه بسا افرادى که فقهى را، حکمتى را، حقیقتى را حمل مى‏ کنند، حفظ مى‏ کنند، بعد منتقل مى‏ کنند به کسانى که از خودشان داناترند.

معناى جمله این است که شما اینها را حفظ کنید و به دیگران برسانید. بسا هست که شما اصلًا عمق حرف مرا درک نمى‏ کنید ولى آن دیگرى که مى‏ شنود، مى ‏فهمد؛ شما فقط ناقلى هستید، نقل مى‏ کنید. و باز بسا هست که شما چیزى مى‏ فهمید ولى آن کسى که بعد، شما براى او نقل مى‏ کنید بهتر از شما مى‏ فهمد. مقصود این است که سخنان مرا برسانید به نسلهاى آینده که معناى سخن مرا از شما بهتر مى‏ فهمند.

 

على علیه السلام فرمود آینده مرا بهتر خواهد شناخت. پیغمبر صلى الله علیه و آله هم فرمود در آینده معانى سخن مرا بهتر از مردم حاضر درک خواهند کرد. این است معناى اینکه ارزش یک چیز در زمان خودش آن‏چنان‏که باید، درک نمى‏ شود؛ باید زمان بگذرد، بعدها آیندگان تدریجاً ارزش یک شخص، ارزش کتاب یا سخن یک شخص، ارزش عمل یک شخص را بهتر درک مى‏ کنند.

اقبال لاهورى شعرى دارد که گویى ترجمه جمله مولا على علیه السلام است. حضرت مى‏فرماید: «غَداً تَعْرِفونَنى» فردا مرا خواهید شناخت (این را روزى مى‏ گوید که دارد از دنیا مى‏ رود)، بعد از مرگ من مرا خواهید شناخت. اقبال مى‏ گوید: «اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد». مقصودش از شاعر، نه هر کسى است که چند کلمه سرهم کند، بلکه مقصود کسى است که پیامى دارد، مثل خود اقبال که شاعرى است که فکرى دارد، اندیشه‏ اى دارد، پیامى دارد، یا مولوى و حافظ که شعرایى هستند که اندیشه و پیامى دارند؛ گو اینکه پیام بعضى از اینها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درک نمى‏ کنند، مثل حافظ که هنوز وقتى که در اطراف او مطلب مى‏ نویسند، هزار جو چرند مى ‏نویسند الّا آن پیامى که خود حافظ دارد. «اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد».

بسیارى از اندیشمندان تولدشان بعد از مرگشان است؛ یعنى این گونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پیدا نکرده‏ اند.

جبران خلیل جبران یک نویسنده درجه اول عرب زبان است و از عربهاى مسیحى است که تولدش در لبنان بوده ولى پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بیشتر در آمریکا بوده است. او عربى نویس و انگلیسى نویس و همچنین نقّاش است و مخصوصاً در عربى، از آن شیرین قلم‏هاى درجه اول است. با اینکه مسیحى است، از شیفتگان على بن أبی طالب علیه السلام است. (در میان عربهاى مسیحى، شیفته على ما زیاد داریم. یکى از آنها میکائیل نعیمه است. یکى دیگر جُرج جُرداق است که در چند سال پیش کتابى‏ نوشت به نام «على بن أبی طالب، صوت العداله الانسانیه» که اول در یک جلد بود، بعد خودش آن را تفصیل داد و در پنج شش جلد چاپ شد و از بهترین کتابهایى است که راجع به حضرت امیر علیه السلام نوشته شده است). جبران خلیل مى‏گوید: من نمى‏دانم چه رازى است که افرادى پیش از زمان خودشان متولد مى ‏شوند، و على از کسانى است که پیش از زمان خودش متولد شده است. مى‏ خواهد بگوید على براى زمان خودش خیلى زیاد بود. آن زمان، زمان على نبود. ولى حقیقت بهتر، همان است که خود على علیه السلام فرموده است که اصلًا این گونه اشخاص در هر زمانى متولد بشوند، پیش از زمان خودشان متولد شده‏ اند. على علیه السلام اگر امروز هم متولد شده بود، پیش از زمان خودش بود؛ یعنى آن قدر بزرگند که زمان خودشان، هر زمانى باشد، گنجایش این را که بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفى کند، ندارد؛ باید مدتها بگذرد، بعد از مرگشان بار دیگر بازیابى و بازشناسى شوند و به اصطلاح امروز تولد جدید پیدا کنند.

شخصیتهاى بزرگ در زمانهاى بعد بهتر شناخته مى ‏شوند

براى این موضوع عرض کردم که مثالهاى زیادى هست. در میان همه طبقات همین‏طور است. همین حافظ- که مثالش را ذکر کردم- آیا در زمان خودش، همین شهرتى را که در زمان ما دارد، داشت؟ نه. در زمان خودش کسى دیوانش را هم جمع نکرد. خودش هم به خاطر روح عرفانى خاصى که داشت، با اینکه به او مى‏ گفتند، علاقه ‏اى به جمع‏ آورى آن نداشت. حافظ یک مرد عالم است؛ یعنى اول یک عالم است، دوم یک شاعر، و ازاین‏جهت با سعدى یا فردوسى فرق مى‏ کند. اینها شاعر هستند و مثلًا سى چهل هزار بیت شعر گفته‏ اند، کارشان شاعرى بوده. حافظ کارش شاعرى نبوده، یک مرد عالم و مدرّس و محقّق بوده است. بعد از مرگش، رفیقش که دیوانش را جمع کرده، اهمّ آن کتابهایى را که او تدریس مى‏ کرده ذکر نموده است. مفسّر و حافظ قرآن بوده، تفسیر قرآن مى‏ گفته، کارش این بوده. خودش هم در یک جا مى‏ گوید:

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

 

لطائف حِکَمى با نکات قرآنى‏

 

 

در جاى دیگر مى‏گوید:

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

 

به قرآنى که اندر سینه دارى‏

 

و نیز در جاى دیگر مى‏ گوید:

عشقت رسد به فریادگر خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانى با چارده روایت‏

یعنى نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده، بلکه آن را با قرائتهاى هفتگانه مى‏ خوانده و از حفظ بوده است که این آیه را عاصم این‏جور قرائت کرده، کسایى این‏طور قرائت کرده و …

ملّا صدراى شیرازى که امروز تازه بعد از حدود سیصد و پنجاه سال که از مرگش مى‏ گذرد (مرگش در سال 1050 هجرى قمرى بوده و الآن 1398 است) دارد شناخته مى‏ شود. تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلًا در حوزه‏ هاى علمیه هم کتابهایش تدریس نمى ‏شد. فقط یک عده شاگرد داشت. کم کم که حکماى بعد از او آمدند، به ارزش افکارش پى بردند و افکار او به تدریج افکار امثال بوعلى را عقب زد و پیش افتاد. دنیاى مغرب زمین هم تازه اکنون دارد با افکار این مرد آشنا مى‏ شود.

این، معناى این است که اشخاص خیلى بزرگ افرادى هستند که در زمان خودشان موجى، جنجالى آن‏چنان‏که شایسته خود آنهاست ایجاد نمى‏ کنند ولى در زمانهاى بعد تدریجاً مثل گنجى که از زیر خاک بیرون بیاید، بیرون مى‏آیند و شناخته مى‏ شوند.

مثال دیگر سیّد جمال است. الآن در جهان لااقل هفته‏ اى یک مقاله درباره سیّد جمال الدین اسدآبادى نوشته مى‏ شود. کشورهاى اسلامى هم به او افتخار مى‏ کنند.

ایرانیها مى‏ گویند سیّد جمال مال ماست، افغانیها مى‏ گویند مال ماست، ترکها مى‏ گویند مال ماست چون در ترکیه مرده است. آخرش افغانها پیروز شدند، رفتند استخوانهاى سیّد جمال را از ترکیه به افغانستان بردند؛ در صورتى که سیّد جمال خودش را نه به ایران مى‏ بست، نه به افغان، نه به ترک و نه به عرب (البته ظاهراً ایرانى بوده) نه به مصر مى ‏بست و نه به جاى دیگر. مصریها افتخار مى‏ کنند که بله، سیّد جمال آمد به کشور ما و قدرش را شناختند و در اینجا بود که علمایى مثل محمّد عبده به او گرایش پیدا کردند و او توانست یک حزب تشکیل بدهد و اصلًا اوج گرفتن سیّد جمال از اینجا بود، پس ما از همه به سیّد جمال نزدیکتر هستیم. ولى در زمان خودش به هر جا که مى‏ رفت، او را طرد مى‏ کردند. به ایران خود ما که آمد، با چه وضع نکبت بارى او را تبعید کردند! مدتها در حضرت عبد العظیم متحصن بود. در زمستان خیلى سردى که برف بسیار سنگینى هم آمده بود، ریختند و او را از بست خارج کردند، سوار قاطر کردند و مثل جدّش زین العابدین پاهایش را به شکم قاطر بستند و در آن هواى سرد او را از طریق غرب ایران (همدان و کرمانشاه) از مرز خارج کردند. حتى یک نفر هم چیزى نگفت.

حالا هر کسى افتخار مى‏ کند که من درباره سیّد جمال مقاله‏ اى خواندم. سیّد جمال در زمان خودش شناخته نشد. البته در مصر عده‏ اى روشنفکر دورش را گرفتند ولى بعد انگلیسیها او را تبعید کردند. مدتها در هند و مدتها در نجف بود. اصلًا چهار سال ابتداى حیات علمى این مرد در نجف بوده است. فرهنگ سیّد جمال، فرهنگ اسلامى است (و اهمیت او هم به همین است) یعنى تحصیلات عالیه‏ اش تحصیلات عالیه اسلامى است. در نجف در درس أستاد الفقهاء، شیخ مرتضى انصارى که در زهد و تقوا و علم و تحقیق مرد فوق‏ العاده‏ اى بود، شرکت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ دیگرى به نام آخوند ملّا حسین‏قلى همدانى خوانده است.

کم کم آن محیط را که در آن وقت تعلق به عثمانى داشت، تحمل نمى‏ کرد و استادانش به او گفتند بهتر این است که تو مهاجرت کنى و بروى دنبال ایده‏ هایى که دارى.

الآن که حساب مى‏ کنم، مى‏ بینم نهضتهایى که یکى بعد از دیگرى در جهان اسلام پیدا شد، مرهون زحمات او بود (بعضى از قسمتهاى این مطلب، هنوز درست رسیدگى نشده است.) یعنى تخمهایى که او کاشت، یکى از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد، ولى بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند. نهضتهایى که بعد در مصر شد، نهضتهایى که در هند شد، نهضت مشروطیت و حتى نهضت تنباکو در ایران از ثمرات تلاشهاى اوست. و از جمله مطالبى که در شرح حال او ننوشته‏ اند این است که نهضت استقلال عراق- که بعد از مشروطیت روى داد- مدیون اوست، چون اکنون ما در تاریخ کشف مى‏ کنیم که کسانى که این نهضت را رهبرى مى‏ کرده‏ اند، از دوستان سیّد جمال بوده ‏اند.

این است که مى‏ گوییم مردان خیلى بزرگ هر مقدار هم که در زمانشان شناخته بشوند، شناخته نمى‏ شوند. در زمانهاى بعد، بهتر شناخته مى ‏شوند و ارزششان بهتر درک مى ‏شود.

حوادث تاریخى نیز در زمانهاى بعد بهتر شناخته مى‏ شوند

و همچنین است حوادث و وقایع. ابعاد حوادث و وقایع نیز در زمان خودش آن‏چنان‏که هست تشخیص داده نمى‏ شود. بسا هست که یک حادثه، کوچک تلقى‏ مى‏ شود ولى بعد از مدتى تدریجاً ابعاد و عمق و لایه‏ هاى این حادثه، عظمت و اهمیت این حادثه بهتر شناخته مى‏ شود. حادثه عاشورا از جمله این حوادث است؛ در ردیف اینکه شخص مى ‏میرد، بعد از مرگش شناخته مى ‏شود یا اثرى خلق مى‏ شود، بعد از سالها ارزش آن شناخته مى‏ شود. حادثه اجتماعى هم که رخ مى‏ دهد، بعدها ماهیت آن درست شناخته مى‏ شود و ارزش آن درک مى‏ گردد. در مورد بعضى از حوادث، شاید هزار سال باید بگذرد تا ماهیت آنها درست و آن‏چنان‏که هست شناخته شود. و باز حادثه عاشورا از این گونه حوادث است.

 

جمله‏ اى از امام حسین علیه السلام هست که با اینکه خودم این جمله را بارها تکرار کرده ‏ام، ولى به معنى و عمق آن خیلى فکر نکرده بودم. این جمله در آن وصیتنامه معروفى است که امام به برادرشان محمد بن حنفیّه مى‏ نویسد. محمّد بن حنفیّه بیمار بود به طورى که دستهایش فلج شده بود و لهذا از شرکت در جهاد معذور بود. ظاهراً وقتى که حضرت مى‏ خواستند از مدینه خارج شوند، وصیتنامه‏ اى نوشتند و تحویل او دادند.

البته این وصیت‏نامه نه به معناى وصیتنامه‏ اى است که ما مى‏ گوییم، بلکه به معناى سفارش نامه است که وضع خودش را روشن مى‏ کند که حرکت و قیام من چیست و هدفش چیست. ابتدا فرمود: «انّى لَمْ اخْرُجْ اشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً، وَ انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاصْلاحِ فى امَّهِ جَدّى». اتهاماتى را که مى ‏دانست بعدها به او مى ‏زنند، رد کرد:

خواهند گفت حسین دلش مقام مى‏ خواست، دلش نعمتهاى دنیا مى‏ خواست، حسین یک آدم مفسد و اخلالگر بود، حسین یک آدم ستمگر بود، دنیا بداند که حسین جز اصلاح امت هدفى نداشت، من یک مصلحم. بعد فرمود: «اریدُ انْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اسیرَ بِسیرَهِ جَدّى وَ ابى» هدف من، یکى امر به معروف و نهى از منکر است و دیگر اینکه سیر کنم، سیره قرار بدهم همان سیره جدّم و پدرم را.

این جمله دوم خیلى باید شکافته شود. این جمله در آن تاریخ، معنى و مفهوم خاصى داشته است. چرا امام حسین بعد که فرمود مى‏ خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم، اضافه کرد مى‏خواهم سیر کنم به سیره جدّم و پدرم؟ ممکن است کسى بگوید همان گفتنِ امر به معروف و نهى از منکر کافى بود؛ مگر سیره جدّ و پدرش غیر از امر به معروف و نهى از منکر بود؟ جواب این است که اتفاقاً بله. ابتدا باید به یک تاریخچه اشاره کنم و بعد این مطلب را شرح بدهم.

 

◼️ ماجراى خلیفه شدن عثمان‏

 

مى‏ دانیم عمر وقتى که ضربت خورد و خودش احساس کرد که رفتنى است، براى بعد از خودش در واقع بدعتى به وجود آورد، یعنى کارى کرد که نه پیغمبر کرده بود و نه حتى أبو بکر. نه مطابق عقیده ما شیعیان که مدارک اهل تسنن نیز بر آن دلالت دارد (حالا در عمل قبول نداشته باشند، مطلب دیگرى است) خلافت را به شخص معینى که پیغمبر در زمان خودش معرفى و تعیین کرده بود یعنى على علیه السلام واگذار کرد، نه مطابق آنچه که امروز اهل تسنن مى‏ گویند- که پیغمبر کسى را تعیین نکرد بلکه امت باید خودشان کسى را انتخاب کنند، و پیغمبر این کار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار کردند- عمل کرد و نه کارى را که أبو بکر کرد، انجام داد چون أبو بکر وقتى مى‏ خواست بمیرد، براى بعد از خود شخص معینى را تعیین کرد که خود عمر بود. کار أبو بکر نه با عقیده شیعه جور درمى‏ آید، نه با عقیده اهل تسنن. کار عمر نه با عقیده شیعه جور درمى‏ آید، نه با عقیده اهل تسنن و نه با کار أبو بکر. یک کار جدید کرد و آن این بود که شش نفر از چهره‏ هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب کرد، ولى شورایى نه به صورت به اصطلاح دموکراسى بلکه به صورت آریستوکراسى، یعنى یک شوراى نخبگان که نخبه‏ ها را هم خودش انتخاب کرد: على علیه السلام (چون على را که نمى‏ شد کنار زد)، عثمان، طلحه، زبیر، سعد وقّاص و عبد الرّحمن بن عوف. در آن وقت در میان صحابه پیغمبر، از اینها مشخص‏تر نبود. بعد خودش گفت: تعداد افراد این شورا جفت است. (معمولًا مى ‏بینید که تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى ‏دهند که وقتى رأى گرفتند، تعداد هر طرف که حد اقل نصف به علاوه یک باشد، آن طرف برنده است.) اگر سه نفر یک رأى را انتخاب کردند و سه نفر دیگر رأى دیگر را، هر طرف که عثمان بود آن طرف برنده است. خوب، اگر شوراست تو چرا براى مردم تکلیف معین مى‏ کنى؟!.

شورا طورى ترکیب شده بود که عمر خودش هم مى‏ دانست که بالأخره خلافت به عثمان مى‏ رسد، چون على علیه السلام قطعاً رأى سه به علاوه یک نداشت؛ حد اکثر این بود که على سه نفر داشته باشد که مسلّماً عثمان در میان آنها نبود، زیرا عثمان رقیبش بود.

پس عثمان قطعاً برنده است. از نظر عمر، على علیه السلام یا دو نفر داشت: خودش بود و زبیر (چون زبیر آن وقت با على بود) و یا اگر احتمالًا عبد الرّحمن بن عوف طرف على را مى‏ گرفت، حد اکثر سه نفر داشت. این است که على علیه السلام در نهج البلاغه مى‏ فرماید: «فَصَغى‏ رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مالَ الْآخَرُ لِصِهْرِه» فلان شخص به دلیل کینه‏ اى که با من داشت، از حق منحرف شد و فلان شخص دیگر به خاطر رعایت رابطه قوم و خویشى و وصلت کارى خودش، رأیش را به آن طرف داد. خود عمر هم اینها را پیش‏بینى مى‏ کرد. به هر حال نتیجه این شد که زبیر گفت: من رأیم را دادم به على، طلحه گفت: من رأیم را دادم به عثمان، سعد هم کنار رفت. کار دست عبد الرّحمن بن عوف باقى ماند؛ به هر طرف که رأى مى‏ داد او انتخاب مى‏ شد. عبد الرّحمن مى ‏خواست خودش را بیطرف نگه دارد. عمر گفت: اینها باید سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشینند و نظرشان را یکى کنند، جز براى نماز و حوایج ضرورى حق ندارند بیرون بیایند (این هم یک زورى بود که عمر اعمال کرد). بعد یک عده مسلّح فرستاد که اگر اینها تصمیم نگرفتند، شما حق کشتنشان را دارید. خیلى عجیب است! بعد از سه روز اینها آمدند بیرون. تمام چشمها در انتظارند که ببینند نتیجه چه شد. بنى امیّه از تیپ عثمان بودند و بنى هاشم و نیکان صحابه پیامبر همچون ابو ذر و عمّار- که زیاد هم بودند- طرفدار على علیه السلام.

اینان شور و هیجان داشتند که بلکه قضیه به نفع على علیه السلام تمام شود. ولى حضرت قبل از این، خودش به طور خصوصى به افراد مى‏ گفت که من مى ‏دانم پایان کار چیست ولى نمى ‏توانم و نباید خودم را کنار بکشم که بگویند او خودش نمى‏ خواست و اگر مى‏ آمد مسلّماً همه اتفاق آراء پیدا مى‏ کردند.

عبد الرّحمن، اول آمد سراغ على علیه السلام گفت: على! آیا حاضرى با من بیعت کنى به این شرط که خلافت را به عهده بگیرى و بر طبق کتاب اللَّه (قرآن) و سنّت پیغمبر و سیره شیخین عمل کنى؟ (یعنى علاوه بر کتاب اللَّه و سنّت، یک امر دیگر هم اضافه شد: سیره یعنى روش.) روش زمامدارى و رهبرى تو، همان روش شیخین (أبو بکر و عمر) باشد.

ببینید على چگونه در اینجا بر سر دوراهى تاریخ قرار مى‏ گیرد! در چنین موقعیتى هر کس پیش خود به على مى ‏گوید: اکنون وقت تصاحب خلافت است، دوراهى تاریخ است، خلافت را یا باید بنى امیّه ببرند یا تو، یک دروغ مصلحتى بگو. ولى على گفت:

حاضرم قبول کنم که به کتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه و روشى که خودم انتخاب مى‏ کنم عمل کنم.

عبد الرّحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تکرار کرد. عثمان گفت: حاضرم (در صورتى که نه به کتاب اللَّه عمل کرد، نه به سنّت رسول اللَّه و نه حتى به روش شیخین). این قضیه سه بار تکرار شد. عبد الرّحمن مى‏ دانست که على از حرف خودش برنمى ‏گردد و نمى ‏آید در اینجا روش رهبرى شیخین را امضا کند و بعد گفته خود را پس بگیرد. در این صورت، على خودش را قربانى خلافت کرده بود. در هر سه نوبت، على علیه السلام پاسخ داد: بر طبق کتاب اللَّه، سنّت رسول اللَّه و روشى که خودم انتخاب مى‏ کنم و اجتهاد رأى آن‏طور که خودم اجتهاد مى‏ کنم، عمل مى‏ کنم. عبد الرّحمن گفت: پس قضیه ثابت است، تو نمى‏ خواهى به روش آن دو نفر باشى، تو مردود هستى. با عثمان بیعت کرد.

 

عثمان به این شکل خلیفه شد. ولى همین عثمان، نه تنها امثال عمّار و ابو ذر را به زندان انداخت، تبعید کرد، شلّاق زد و عمّار را آن قدر کتک زد که این مرد شریف فتق پیدا کرد، بلکه وقتى که سوارِ کار شد، کم کم به همین عبد الرّحمن بن عوف هم اعتنایى نمى‏ کرد، به طورى که عبد الرّحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت: وقتى من مردم، راضى نیستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند.

 

ممکن است شما بگویید: چرا على علیه السلام آن گونه پاسخ داد؟ او باید مى‏ گفت من بیعت مى‏ کنم بر کتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه، و بعد دیگر نمى‏ گفت روشى که خودم انتخاب مى‏ کنم؛ فقط روش دو خلیفه را رد مى ‏کرد، مى‏ گفت ما غیر از کتاب خدا و سنّت رسول اللَّه، شی‏ء سومى نداریم. ولى شی‏ء سوم را على علیه السلام قبول داشت اما نه به آن شکلى که آنها مى‏ خواستند. این امر سوم، در شکلى که أبو بکر و عمر عمل کردند غلط بود؛ شکل دیگرى دارد که پیغمبر به آن شکل عمل کرد و على هم مى‏ خواست به آن شکل عمل کند. این امر، « مسأله رهبرى» است.

 

⬛ روش رهبرى یا «سیره»

 

کتاب و سنّت، قانون است. شک نیست که رهبر ملتى که آن ملت از یک مکتب پیروى مى‏ کند، اولین چیزى که باید بدان متعهد و ملتزم باشد، دستورات آن مکتب است و باید به آنها احترام بگزارد. دستورات مکتب در کجا بیان شده؟ در کتاب و سنّت. ولى کتاب و سنّت، قانون است و طرز اجرا و پیاده کردن مى‏ خواهد. ◀️ روش اجرا و روش حرکت دادن مردم بر اساس کتاب و سنّت را «سیره» مى‏گویند.▶️ «سیره» در زبان عربى به اصطلاح علماى ادب بر وزن فِعْلَه است. در زبان عربى، یک فَعْلَه داریم و یک‏ فِعْلَه. در الفیّه ابن مالک آمده است:

 

وَ فَعْلَهٌ لِمَرَّهٍ کَجَلْسَه

 

وَ فِعْلَهٌ لِهَیْئَهٍ کَجِلْسَه

 

عرب اگر چیزى را بر وزن فَعله گفت یعنى عملى را یک بار انجام دادن، و اگر بر وزن فِعله گفت یعنى عملى را به گونه‏ اى خاص انجام دادن. یعنى در لفظ فِعله، گونه خاص خوابیده است. کلمه «سیره» از مادّه «سِیر» است. سیر یعنى حرکت، ولى سیره یعنى حرکت به گونه خاص، حرکت به روش خاص.

رهبر کسى است که مردم را به دنبال خودش حرکت مى‏ دهد. حال ممکن است یک رهبر هم پیدا بشود که مردم را ساکن نگاه دارد؛ او دیگر رهبر نیست. همه رهبران، امتها و ملتها را به حرکت درمى‏ آورند، ولى بحث در نحوه و گونه حرکت، شکل و تاکتیک حرکت است.

پیغمبر اکرم شئون و مناصب مختلفى از جانب خدا دارد. او نبى و رسول است، یعنى پیام خدا را مى ‏رساند. پیغمبر از آن نظر که پیام خدا را مى‏ رساند، جز یک پیام رسان چیز دیگرى نیست. آیه قرآن بر قلب مبارکش نازل مى ‏شود، بر مردم تلاوت مى‏ کند (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ). یک شأن پیامبر، شأن یک مبلّغ و شأن یک معلم است. دستورات خدا را به مردم ابلاغ مى‏کند و به آنها آنچه را که نمى‏ دانند تعلیم مى ‏کند. فقها و مبلّغان امت، وارث این شأن پیغمبرند؛ یعنى فقیه اگر خودش را جانشین پیغمبر مى ‏داند، فقط در این خصلت است. او مى‏ گوید پیغمبر احکامى از ناحیه خدا آورده و من مى‏ خواهم ببینم آنها چیست تا براى مردم که هیچ نمى‏ دانند، بیان کنم.

 

شأن دیگر پیامبر که آن هم شأن الهى است و خدا باید معین کند، این است: مردم در مسائل حقوقى با یکدیگر اختلاف پیدا مى ‏کنند، یا در مسائل جزایى و جنایى میان مردم مشاجره واقع مى‏ شود و کار به داورى مى‏ کشد. باید علاوه بر قانون، افرادى باشند که در میان مردم داورى کنند، یعنى خصومات را قطع و فصل کنند. این شأن را مى‏ گویند: «قضاء» که ما معمولًا مى‏ گوییم: «قضاوت». شأن قضاء یعنى قاضى بودن یکى از مقدس‏ترین شئون است. از نظر اسلام، قاضى باید فقیه و مجتهد و نیز عادل مسلّم العداله باشد. یکى از حرام‏ترین کارها این است که انسان شغل قضاء را داشته‏ باشد درحالى‏که صلاحیت شرعى ندارد. پیغمبر یا امام فرمود: قضاء مقامى است که در آن نمى‏نشیند مگر وصى (یعنى امام) یا کسى که امام او را معین کرده است‏. این هم از شئون پیغمبر است. پیامبر تنها پیام رسان خدا نبود، بلکه کسى بود که خدا به او حق داده بود که در اختلافات و مشاجرات، بر اساس اصول قضایى میان مردم قضاوت کند: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً».

 

شأن سوم پیغمبر، رهبرى امت است. پیغمبر در همان حال که پیغمبر است، امام هم هست. امام پیغمبر نیست ولى پیغمبر امام هست. بسیارى خیال مى‏ کنند که پیغمبرى، همیشه از امامت جداست. امامت یعنى رهبرى، و امام یعنى رهبر. پیامبران وقتى که درجه‏شان خیلى بالا مى‏ رود، هم پیغمبرند و هم امام. در زمان پیغمبر على هم بود؛ چه کسى امت را رهبرى و امامت مى‏ کرد؟ خود پیغمبر اکرم.

خداى متعال به امام و رهبر ازآن‏جهت که امام و رهبر است اختیاراتى داده است.

بلاتشبیه (البته در تشبیه مناقشه نیست) همان‏طور که در بعضى کشورها رئیس جمهور از کنگره اختیاراتى مى‏ گیرد، خدا براى رهبرى امت، به رهبر امت یک سلسله اختیارات داده است (زیرا قانون را در شرایط مختلف اجرا و پیاده کردن، کار هرکس نیست). دیگر پیغمبر اگر مى‏ خواهد کسى را انتخاب کند، مثلًا بعد از فتح مکه براى آنجا حاکم معین کند و یا براى فلان لشکر امیر تعیین کند، لازم نیست که جبرئیل بگوید یا رسول اللَّه! شما فلان شخص را انتخاب کن. این، دیگر در اختیار خود پیغمبر است که به حکم اختیارات زیادى که رهبر دارد، این کار را انجام مى‏ دهد و البته نباید از کادر قانون خارج شود. این امر مثل تاکتیکها و استراتژیهایى است که فرماندهان لشکرها به کار مى‏ برند که به ابتکار خود آنها بستگى دارد. مثلًا در وقتى که متفقین با دول محور در مصر (اسکندریه، العلمین) مى‏ جنگیدند و آیزنهاور فرمانده متفقین بود، البته مقرراتى بود که او نباید از آنها تجاوز مى‏ کرد، ولى بسیارى از قضایا به ابتکار او بستگى داشت؛ او باید ابتکار به خرج مى‏ داد تا پیروز مى‏ شد. دشمن هم عیناً همین‏ حالت را داشت.

حال ببینیم معنى جمله عبد الرّحمن بن عوف و همچنین پاسخ على  علیه السلام چیست.

عبد الرّحمن به على علیه السلام گفت: تو باید متعهد شوى که قانون، کتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه باشد ولى روش رهبرى همان روش رهبرى شیخین باشد. اگر على علیه السلام روش شیخین را مى ‏پذیرفت، در این صورت مثلًا چنانچه عمر پیش خود خیال مى‏ کرد که حق دارد متعه را که پیغمبر تحلیل کرده است تحریم کند، على علیه السلام باید مى‏ گفت من هم مى‏ گویم حرام است؛ و یا در مورد بیت المال که عمر تدریجاً آن را از تقسیم بالسویه زمان پیغمبر خارج کرد و تبعیض روا داشت، باید متعهد مى‏ شد که بعد از این، به همین ترتیب عمل مى‏ کند؛ و باید بدعتهایى را که عمر در زمان خودش به عنوان اینکه من رهبرم و رهبر حق دارد چنین و چنان بکند به وجود آورده بود، مى‏ پذیرفت.

مى‏ خواستند على علیه السلام را در کادر رهبرى أبو بکر و عمر محدود کنند و این براى على امکان نداشت، چرا که در این صورت او هم باید- العیاذ باللَّه- مثل عثمان براى خودش تیپى درست کند و بعد مطابق دل خودش هر کارى که خواست بکند و هرکس را هم که اعتراضى کرد کتک بزند، فتقش را پاره کند. على که مى‏ خواهد بر اساس کتاب اللَّه و سنّت پیغمبر عمل کند، نمى ‏تواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذیرد. لذا گفت: من روش رهبرى آنها را نمى ‏پذیرم. به خاطر این یک کلمه، حاضر نشد با عبد الرّحمن بن عوف بیعت کند.

پس معلوم شد که مسأله روش رهبرى با مسأله کتاب و سنّت متفاوت است. کتاب و سنّت یعنى خود قانون. روش رهبرى به متن قانون مربوط نیست؛ به کیفیت رهبرى مردم، به اختیاراتى که یک رهبر دارد و به تصمیماتى که رهبر اتخاذ مى‏ کند مربوط مى ‏شود.

 

حال معنى آن جمله امام حسین علیه السلام که در وصیتنامه خود به محمّد بن حنفیّه مى‏ نویسد: «اریدُ انْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اسیرَ بِسیرَهِ جَدّى وَ ابى» روشن مى‏شود.

در آن زمان در دنیاى اسلام، گذشته از امر به معروف و نهى از منکر، مسأله دیگرى وجود داشت و آن اینکه: اکنون سال 60 هجرى است. از سال یازدهم هجرى تاکنون، حدود پنجاه سال است که پیامبر از میان مردم رفته است. در چهار سال و چند ماه از این پنجاه سال یعنى از سال 36 تا سال 41، على بن أبی طالب رهبرى کرده است‏ که در آن مدت، رهبرى به روش پیغمبر بازگشت کرده است. تازه آن هم به این صورت بوده که چون أبو بکر و عمر و عثمان سنّتهایى را به وجود آورده بودند، على علیه السلام در بسیارى از موارد اصلًا قدرت پیدا نکرد که روش پیغمبر را اجرا کند. وقتى در مقام اجرا برآمد، خود مردم علیه او قیام کردند. گفت: فلان نمازى که شما به این شکل مى‏ خوانید (نمازهاى شبهاى ماه رمضان که به جماعت مى‏ خواندند) بدعت است، نخوانید. گفتند: سى سال، از زمان عمر رایج است. وا عمرا! وا عمرا! جاى عمر خالى، عمر کجاست که سنّتش دارد از بین مى‏ رود. خواست شریح قاضى را برکنار کند، گفتند:

تو مى‏ خواهى کسى را که از بیست سال پیش، از زمان عمر، قاضى محترم کوفه بوده است برکنار کنى؟! بنابراین پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است که علاوه بر مسأله کتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه، روش رهبرى تغییر کرده و عوض شده است.

 

سخن امام حسین که فرمود: «اسیرَ بِسیَرهِ جَدّى وَ ابى» مى‏خواهم سیره ‏ام سیره جدّ و پدرم باشد، یعنى نه سیره أبو بکر، نه سیره عمر، نه سیره عثمان و نه سیره هیچ کس دیگر. این است که در حادثه عاشورا، ما در امام حسین علیه السلام جلوه‏ هایى مى ‏بینیم که نشان مى‏ دهد علاوه بر مسأله امر به معروف و نهى از منکر و مسأله امتناع از بیعت و مسأله اجابت دعوت مردم کوفه، کار دیگرى هم هست و آن این است که مى‏ خواست سیره جدّش را زنده کند.

یک مثال: نماز عید فطر امام رضا علیه السلام‏

این قضیه را شنیده‏ اید: مأمون اصرار داشت که حضرت رضا علیه السلام ولایتعهدى را بپذیرد. حضرت نمى‏ پذیرفت. آخر، مسأله اجبار را مطرح کرد که حضرت پذیرفت ولى طورى پذیرفت که خودش عین نپذیرفتن بود و بیشتر سبب رسوایى مأمون شد.

خلفا سالها بود که نماز عید فطر و عید قربان مى ‏خواندند. پیغمبر نماز عید فطر و عید قربان مى‏ خواند، اینها هم نماز عید فطر و عید قربان مى ‏خواندند. اما روش نماز خواندن به تدریج فرق کرده بود، سیره فرق کرده بود. (مثال خوبى است: نماز عید خواندن، کتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه است اما چگونه نماز خواندن، سیره است.) کم کم دربارهاى خلفا مانند دربارهاى ساسانى ایران و قیاصره روم شده بود، دربارهاى خیلى مجلّل. لباس خلیفه و سران سپاه داراى انواع نشانه‏ هاى طلا و نقره بود. خلیفه وقتى مى‏ خواست به نماز عید بیاید، با جلال و شکوه خاص و با هیمنه سلطنتى مى‏ آمد. خودش سوار بر اسبى که گردن‏بند طلا یا نقره داشت مى ‏شد و شمشیرى زرّین به دست مى‏ گرفت، سپاه نیز از پشت سرش مى‏ آمد، درست مثل اینکه مى‏ خواهند رژه نظامى بروند. بعد مى‏ رفتند به مصلّى‏، دو رکعت نماز مى‏ خواندند و بر مى ‏گشتند.

مأمون به حضرت رضا اصرار داشت که مى‏ خواهم نماز عید فطر را شما بخوانید.

امام فرمود: من از اول با تو شرط کردم که فقط اسمى از من باشد و من کارى نکنم. نه آقا! من خواهش مى ‏کنم. شما از نماز هم ابا مى‏ کنید؟! این که یک کار مربوط به مردم نیست که بگویید پاى ظلمى در کار مى‏ آید. لااقل همین یک نماز را شما بخوانید. در اینجا حضرت جمله‏ اى مى‏ گوید نظیر جمله امام حسین و نظیر جمله على علیه السلام در جریان بیعت بعد از عمر. فرمود: من به یک شرط حاضرم؛ من نماز مى‏ خوانم اما با سیره جدّم و پدرم، نه با سیره شما. مأمون با آن همه زرنگى که داشت (از نظر خودش) احمق شد. گفت: بسیار خوب، به هر سیره و روشى که مى‏ خواهید بخوانید. فکر مى‏ کرد غرض این است که کارى را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم بگویند پس امام رضا عملًا هم قبول کرد.

در روز عید فطر، امام رضا علیه السلام به اطرافیان خود فرمود: لباسهاى عادى بپوشید، پاها را برهنه کنید، دامن عباها و آستینهایتان را بالا بزنید و ذکرهایى را که من مى‏ گویم شما هم بگویید. حالتتان حالت خشوع و خضوع باشد. ما داریم به پیشگاه خدا مى‏ رویم، توجهتان به خدا باشد. ذکرها را که مى‏ گویید، خدا را در نظر بگیرید. امام‏ عمامه‏ اش را به شکلى که پیغمبر مى ‏بست بسته است، لباسش را به شکلى که پیغمبر مى‏ پوشید پوشیده است، عصا به شکل پیغمبر به دست گرفته، پاهایش را برهنه کرده، با یک حالت خضوع و خشوعى! از همان داخل منزل که بیرون مى ‏آمد، با صداى بلند شروع کرد به گفتن «اللَّهُ اکْبَرُ، اللَّهُ اکْبَرُ، اللَّهُ اکْبَرُ عَلى ما هَدانا وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلى ما اوْلانا».

سالهاست که مردم این ذکرها را درست نشنیده‏ اند. کسانى که همراه حضرت بودند، وقتى آن حال الهى حضرت را دیدند که منقلب شده، خودش را در حضور پروردگارش مى ‏برد و اشکهاى مبارکش جارى است، با حالت خضوع و خشوع، با معنویت تمام و در حالى که اشکهایشان جارى بود فریاد کردند: «اللَّهُ اکْبَرُ، اللَّهُ اکْبَرُ عَلى ما هَدانا وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلى ما اوْلانا». حضرت مى‏ گوید و اینها تکرار مى‏ کنند، تا آمدند نزدیک درب منزل. صدا بلندتر مى ‏شد. مأمون، فرماندهان سپاه و سران قبایل را فرستاده که بروید پشت سر على بن موسى الرضا نماز عید فطر بخوانید. اینها به سیره سالهاى پیش خلفا، خودشان را آرایش و مجهز کرده و لباسهاى فاخر پوشیده‏ اند، اسبهاى بسیار عالى سوار شده و شمشیرهاى زرّین به کمر بسته و دم درب ایستاده‏ اند که حضرت رضا با همان جلال و هیبت دنیایى و سلطنتى بیرون بیاید. یک مرتبه حضرت با آن حال بیرون آمد. در میان آنها ولوله پیچید و بى‏ اختیار خودشان را از روى اسبها پایین انداختند و اسبها را رها کردند. تاریخ مى‏ نویسد: چون مى ‏بایست پاها برهنه باشد و آنها چکمه بپا داشتند و چکمه نظامى را به زودى نمى‏ توان بیرون آورد، هرکس دنبال چاقو مى‏ گشت که زود چکمه را پاره و پاهایش را لخت کند. اینها نیز دنبال حضرت به راه افتادند. کم کم صداى هیمنه «الله اکبر» شهر مرو را پر کرد. مردم ریختند روى پشت بامها و به تدریج ملحق شدند. در مردم نیز روح معنویت موج مى ‏زد. حضرت مى‏ فرمود: «الله اکبر»، این شهر یکپارچه فریاد مى ‏زد: «الله اکبر». هنوز از دروازه شهر بیرون نرفته بودند که جاسوسها به مأمون خبر دادند که اگر این قضیه ادامه پیدا کند، تو مالک سلطنت نیستى. سربازها ریختند که نه آقا! زحمتتان نمى‏ دهیم، خیلى اسباب زحمت شد، خواهش مى‏ کنیم برگردید.

این، معنى روش است. مأمون هم در این مورد به کتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه عمل مى‏ کرد (نماز عید فطر جزءکتاب اللَّه است) اما همان نماز، روشى پیدا کرده بود که بى‏ محتوا و بى‏ حقیقت شده بود. حضرت رضا فرمود: من حاضرم نماز را بخوانم اما با روش جدّم و پدرم، نه با روش جدّ و پدر تو.

 

⬛ روش رهبرى در زمان امام حسین علیه السلام‏

 

در زمان امام حسین علیه السلام روش رهبرى خیلى عوض شده بود، از زمین تا آسمان تغییر کرده بود. یک خط که مى‏ خواهد به موازات خط دیگر امتداد پیدا کند، اگر یک ذره از موازات خارج شود، ابتدا فاصله کمى از خط دیگر پیدا مى‏ کند، ولى هرچه ادامه پیدا کند فاصله‏اش زیادتر مى‏ شود. در شصت سال قبل، در زمان پیغمبر اکرم وقتى مردم مى‏ خواهند مرکز دنیاى اسلام را ببینند، چه مى ‏بینند؟ حتى در زمان أبو بکر و عمر همان‏طور بود. ولى در زمان عثمان تغییر کرد و شکل دیگرى پیدا نمود. بیشترین کار خلاف خلیفه مسلمین، در عمل نکردن او به کتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه نبود، بلکه در روشش بود. اختلاف ابوذر و معاویه هم بیشتر در روش بود. حالا (زمان امام حسین) وقتى مى‏ خواهند خلیفه مسلمانان را ببینند، چه مى‏ بینند؟ افراد مسن که پیغمبر را درک کرده ‏اند، حتى آنها که أبو بکر و عمر را درک کرده‏ اند، و مخصوصاً کسانى که على علیه السلام را در دوره خلافت دیده‏ اند، وقتى مى‏ آیند در مرکز دنیاى اسلام، جوانى را مى‏ بینند که سى و دو سه سال بیشتر از عمرش نگذشته است، جوان خیلى بلندقدى که مى‏ گویند خوش سیما و خوش منظره بوده ولى لکّه‏ هایى در صورتش داشته است، جوانى شاعر مسلک که خیلى هم عالى شعر مى‏ گوید ولى اشعارش همه در وصف مى و معشوق و یا در وصف سگ و اسب و میمونش است. هفت در را باید طى کرد تا رسید به جایگاه او. کسى که مى‏ خواهد به ملاقات او برود، ابتدا دربانها مى‏ آیند جلویش را مى‏ گیرند. بعد از تفتیش، اگر بتواند از آنجا بگذرد باید از چند در و دربانهاى دیگر بگذرد تا برسد به جایگاه او. وقتى به آنجا مى‏ رسد، مردى را مى ‏بیند که در یک محیط مجلّل روى تخت طلا نشسته و دورش را کرسیهایى با پایه‏ هایى از طلا و نقره گذاشته‏ اند. رجال و اعیان و اشراف و سفراى کشورهاى خارجى که مى‏ آیند، باید روى آن کرسیها بنشینند. بالادست همه رجال و اعیان و اشراف، یک میمون را پهلودست خودش نشانده و لباسهاى فاخر زربفت هم به او پوشانده است. چنین شخصى مى‏ گوید من خلیفه پیغمبرم، و مى‏ خواهد مجرى دستورات الهى باشد. نماز جمعه هم مى‏ خوانْد، امامت جمعه مى‏ کرد، براى مردم خطبه مى‏ خواند و حتى مردم را موعظه مى‏ کرد.

 

⬛ ارزش نهضت حسینى‏

 

اینجاست که انسان مى‏ فهمد که نهضت حسینى چقدر براى جهان اسلام مفید بود و چگونه این پرده‏ ها را درید. در آن زمان، وسایل ارتباطى که نبود. مثلًا مردم مدینه نمى‏ دانستند که در شام چه مى ‏گذرد. رفت و آمد خیلى کم بود. افرادى هم که احیاناً از مدینه به شام مى‏ رفتند، از دستگاه یزید اطلاعى نداشتند. بعد از قضیه امام حسین، مردم مدینه تعجب کردند که عجب! پسر پیغمبر را کشتند؟ هیئتى را براى تحقیق به شام فرستادند که چرا امام حسین کشته شد. پس از بازگشت این هیئت، مردم پرسیدند:

قضیه چه بود؟ گفتند: همین قدر در یک جمله به شما بگوییم که ما در مدتى که در آنجا بودیم، دائم مى‏گفتیم خدایا! نکند از آسمان سنگ ببارد و ما به این شکل هلاک بشویم، و نیز به شما بگوییم که ما از نزد کسى مى‏آییم که کارش شراب‏خوارى و سگ بازى و یوزبازى و میمون بازى است، کارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است، کارش زناست حتى با محارم. دیگر حال، تکلیف خودتان را مى‏دانید.

این بود که مدینه قیام کرد، قیامى خونین. و چه افرادى که بعد از حادثه کربلا به خروش آمدند (اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد). امام حسین تا زنده بود، چنین سخنانى را مى‏گفت: «وَ عَلى الْاسْلامِ السَّلامُ اذْ قَدْ بُلِیَتِ الْامَّهُ بِراعٍ مِثْلِ یَزیدَ» دیگر فاتحه اسلام را بخوانید اگر نگهبانش این شخص باشد. ولى آن وقت کسى نمى‏فهمید.

اما وقتى شهید شد، شهادت او دنیاى اسلام را تکان داد. تازه افراد حرکت کردند و رفتند از نزدیک دیدند و فهمیدند که آنچه را آنها در آیینه نمى‏دیدند حسین در خشت خام مى‏دیده است. آن وقت سخن حسین علیه السلام را تصدیق کردند و گفتند او آن روز راست مى‏ گفت.

و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرین. نسألک اللّهمّ و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاجلّ الاکرم یا اللَّه ….

 

 

 

 

 

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/pz4vC

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.