آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/pRlnP

سیره نبوی

0 ۰

سیره نبوی

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

درس اول

بخش اول

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه‏

یکى از منابع شناخت از نظر اسلام، سیره اولیاء و پیشوایان اسلام از شخص پیغمبر اکرم تا ائمه اطهار، و به عبارت دیگر سیره معصومین است. گفته‏ هاشان به جاى خود، شخصیتشان یعنى سیره و روششان منبعى است براى شناخت. سیره پیغمبر براى ما یک منبع الهام است، و نیز سیره ائمه؛ هیچ فرق نمى‏ کند.

«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً.»

‏اینکه سیره پیغمبر یعنى چه و به چه شکل براى ما یک منبع شناخت است، توضیحش را عرض خواهم کرد. در اینجا نکته ‏اى را ذکر مى‏ کنم:

‏ما ظلمى نظیر ظلمى که در مورد قرآن کرده‏ ایم، در مورد سیره پیغمبر و ائمه اطهار کرده‏ ایم. وقتى مى‏ گویند: پیغمبر چنین بود، ‏مى‏ گوییم: او که پیغمبر بود؛ یا وقتى مى‏ گویند: على چنین بود، مى‏ گوییم: او که على بود، تو ما را به على قیاس مى‏ کنى؟! ما را به پیغمبر قیاس مى‏ کنى؟! ما را به امام جعفر صادق قیاس مى‏ کنى؟! آنها که «ز آب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند»؟! و چون «ز آب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند» دیگر به ما مربوط نیست، «کار پاکان را قیاس از خود مگیر».

‏گاهى یک تک مصراع ضررش براى یک ملت صد بار از وبا و طاعون بیشتر است. از آن تک مصراع‏هاى گمراه کننده در دنیا یکى همین است: «کار پاکان را قیاس از خود مگیر». البته این تک مصراع از نظر گوینده‏ اش یک معنا دارد و در میان ما معنایى دیگر رایج است.

‏ما مى‏ خواهیم بگوییم کار خود را قیاس از پاکان مگیر، این را با این تعبیر مى‏ گوییم: «کار پاکان را قیاس از خود مگیر».

‏این شعر از مولوى است، ضمن یک داستان آمده است که آن داستان چیز دیگرى مى‏ گوید و البته افسانه است. مى‏ گوید بقالى طوطى‏ اى داشت: «بود بقالى مر او را طوطى‏ اى». این طوطى زبان داشت و با او حرف مى‏ زد. بقال گاهى از او استفاده یک شاگرد را مى‏ کرد. احیاناً اگر کسى مى ‏آمد آنجا، او سروصدا راه مى‏ انداخت یا حرف مى ‏زد و یا بعد چیزى مى‏ گفت. و بقال با او مأنوس و خوش بود.

‏روزى این طوطى بیچاره مثلًا از روى یک جعبه پرید روى جعبه دیگر یا از روى یک شیشه به روى شیشه دیگر، یک شیشه روغن بادام ریخت. گذشته از این، روغن بادام روى اجناس دیگر ریخت، خیلى چیزها را از بین برد و یک ضرر فاحشى به بقال وارد کرد. با اینکه بقال طوطى را دوست داشت، زد تو سر این طوطى: اى خاک به سرت که این کار را کردى. آن‏چنان زد که پرهاى روى سر طوطى ریخت. از آن به بعد دیگر طوطى خاموش و ساکت شد و یک کلمه حرف نزد. بقال از کار خودش پشیمان شد: عجب کارى کردم! طوطى خوشخوان خودم را چنین کردم! هر کار کرد (برایش نقل و نبات ریخت، او را نوازش کرد) دیگر طوطى براى او حرف نزد که نزد.

‏مدتها گذشت. روزى یک آدم کچل آمد دم دکان بقالى که یک چیزى بخرد. طوطى نگاه کرد به او، دید سر او هم کچل است. تا دید سرش کچل است، به زبان آمد. گفت:

‏ از چه‏ اى کَل با کَلان آمیختى تو مگر از شیشه روغن ریختى‏

 

گفت: آیا تو هم روغن بادام‏ها را ریخته‏ اى که سرت کچل شده؟

زبانش باز شد.

مولوى در اینجا مطلبى را مى‏ گوید، بعد به اشخاصى حمله مى‏ کند که خودشان را مقیاس بزرگان قرار مى‏ دهند. در اینجا طوطى خودش را مقیاس قرار داد؛ آن کچل را به خودش قیاس گرفت، یعنى کچل را مانند خودش پنداشت. مى‏ گوید این کار را نکن، بزرگان را مانند خودت ندان. این حرف درستى است. این بسیار اشتباه است که انسان که خودش را داراى یک احساساتى مى‏ بیند [دیگران را نیز چنین بداند]. مثلًا فردى نمى‏ تواند یک نماز با حضور قلب بخواند، مى‏ گوید: اى بابا! دیگران هم همین جور هستند، مگر مى ‏شود نمازِ با حضور قلب خواند؟! یعنى خودش را مقیاس دیگران قرار مى‏ دهد.

این غلط است. ما نباید دیگران را به خودمان قیاس کنیم. «کار پاکان را قیاس از خود مگیر» یعنى خودت را مقیاس پاکان قرار نده. این حرف درستى است. ولى این شعر را ما اغلب مى‏ خوانیم و مى‏ گوییم:

دیگران را مقیاس خودت قرار نده؛ یعنى تو چه فکر مى ‏کنى که من مانند پیغمبر بشوم (یعنى از پیغمبر پیروى کنم)، مانند و پیرو على باشم؟!.

این است که مى‏ گویم این شعر در میان ما گمراه کننده شده. همان طور که قرآن را برداشتیم به طاقچه بالا گذاشتیم و به طاق آسمان کوبیدیم، سیره انبیاء و اولیاء و مخصوصاً سیره پیغمبر اکرم و ائمه معصومین را هم برداشتیم به طاق آسمان کوبیدیم، گفتیم: او که پیغمبر است، حضرت زهرا هم که دیگر حضرت زهراست، امیر المؤمنین هم که حضرت امیر المؤمنین است، امام حسین هم که امام حسین است.

نتیجه‏ اش این است که اگر یک عمر براى ما تاریخ پیغمبر بگویند، براى ما درس نیست و مثل این است که مثلًا بگویند فرشتگان در عالم بالا چنین کردند. خوب، فرشتگان کردند، به ما چه مربوط؟ یک عمر اگر بیایند درباره على حرف بزنند، اصلًا ککمان نمى‏ گزد.

مى‏ گوییم على که نمى ‏شود مقیاس ما قرار بگیرد. یک عمر براى ما از امام حسین حرف بزنند، ککمان نمى‏ گزد که در راه امام حسین هم باید یک قدم برداشت، چون «کار پاکان را قیاس از خود مگیر». یعنى این منبع شناخت را هم از ما گرفتند. در صورتى که اگر این‏جور مى‏ بود، خدا به جاى پیغمبر فرشته مى ‏فرستاد. پیغمبر یعنى انسان کامل، على یعنى انسان کامل، حسین یعنى انسان کامل، زهرا یعنى انسان کامل؛ یعنى مشخصات بشریت را دارند با کمال عالى ما فوق مَلَکى، یعنى مانند یک بشر گرسنه مى‏ شوند غذا مى‏ خورند، تشنه مى‏ شوند آب مى‏ خورند، احتیاج به خواب پیدا مى ‏کنند، بچه‏ هاى خودشان را دوست دارند، غریزه جنسى دارند، عاطفه دارند، و لهذا مى‏ توانند مقتدا باشند. اگر این‏جور نبودند، امام و پیشوا نبودند. اگر- العیاذ باللَّه- امام حسین عواطف یک بشر را نمى‏ داشت؛ یعنى اگر چنانکه یک بشر از رنجى که بر فرزندش وارد مى‏ شود رنج مى ‏برد، امام حسین از رنجى که بر فرزندش وارد مى‏ شود رنج نمى ‏بُرد و اگر بچه‏ هایش را هم جلوى چشمش قطعه قطعه مى‏ کردند هیچ دلش نمى ‏سوخت و مثل این بود که کُنده را تکه تکه کنند، این که کمالى نشد. من هم اگر این‏جور باشم، این کار را مى‏ کنم.

اتفاقاً عواطف و جنبه ‏هاى بشریشان از ما قوى ‏تر است و در عین حال در جنبه‏ هاى کمال انسانى از فرشته و از جبرئیل امین بالاترند. و لهذا امام حسین مى‏ تواند پیشوا باشد، چون تمام مشخصات بشرى را دارد. او هم وقتى که جوان رشیدش مى‏ آید از او اجازه مى‏ خواهد، دلش آتش مى‏ گیرد و صد درجه از من و تو عاطفه فرزنددوستى‏ اش بیشتر است- و عاطفه از کمالات بشریت است- ولى در مقابل رضاى حق پا روى همه اینها مى‏ گذارد.

«فَاسْتَأْذَنَ اباهُ فَأَذِنَ لَهُ». آمد گفت: پدرجان! به من اجازه‏ مى‏ دهى؟ فرمود: برو فرزند عزیزم. اینجا مورخین نکات خوبى را متعرّض شده‏ اند. نوشته ‏اند: «فَنَظَرَ الَیْهِ نَظَر ایِسٍ مِنْهُ وَ أَرْخى عَیْنَیْهِ» یک نگاهى کرد، نگاه کسى که از حیات دیگرى مأیوس است. از جنبه‏ هاى روانشناسى و تأثیر حالات روحى در عوارض بدنى انسان، این یک امر واضحى است که انسان وقتى مژده‏ اى به او مى‏ دهند بى اختیار مى ‏شکفد و چشمهایش باز مى‏ شود. انسان اگر بر بالین یک عزیز خودش نشسته باشد در حالى که یقین دارد که او مى‏ میرد، وقتى به چهره او نگاه مى‏ کند، نیمى از چشمهایش خوابیده است، با آن نیم دیگر نگاه مى‏ کند؛ یعنى چشمهایش روى هم مى‏ خوابد، کأنّه دل نمى ‏دهد خیره بشود، به خلاف آنجایى که مثلًا فرزندش قهرمانى نشان داده یا شب عروسى اوست؛ وقتى نگاه مى‏ کند همین جور خیره است. مى‏ گویند حسین را دیدیم در حالى که چشمهایش را خواباند و به جوانش نظر مى‏ انداخت: «فَنَظَرَ الَیْهِ نَظَر ایِسٍ مِنْهُ». گویى جاذبه على اکبر چند قدم حسین را پشت سر خودش مى‏ کشاند. او رفت، دیدند حسین چند قدم هم پشت سر او روانه شد. گفت:

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعى سخن

‏ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم مى ‏رود

آمد و آمد جلو. یک‏مرتبه آن صداى مردانه‏ اش را بلند کرد، عمر سعد را مخاطب قرار داد: اى پسر سعد! خدا نسلت را ببُرد که نسل مرا قطع کردى: «قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَکَ کَما قَطَعْتَ رَحِمى».

 

بخش دوم

در قرآن کریم تعبیر «حجاب» و یا «غلاف» براى دلها و روحها زیاد آمده است:

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ حِجاباً مَسْتُوراً.

وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً.

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِیَ ما قَدَّمَتْ یَداهُ إِنَّا

جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً.

واقعاً هم مى‏ بینیم که گاهى حالتى در دل پیدا مى ‏شود که حالت رقّت و خشوع نسبت به حق از میان مى ‏رود، انسان مظالم فجیع مرتکب مى‏ شود و متأثر نمى ‏شود، مواعظ و نصایح تأثیر نمى‏ کند، در اثر تکرار ارتکاب جرم و گناه قسوت قلب پیدا مى‏ شود، و یا انسان در اثر تعصب حالتى در روحش پیدا مى‏ شود که سخن حق را نمى ‏پذیرد به این معنى که پرده تعصب اجازه ورود به دل و تصور و تصدیق نمى‏ دهد. یک سلسله حالات که به منزله پرده‏ ها و حجابها و غلافهاى روحى است زیاد است. همان طورى که قسوت و تعصب دیوار و پرده است، خیال و وهم به نوبه خود یک دیوار و پرده ضخیم دیگرى است. در اطراف این آخرى توضیحى مى‏ دهم و براى آن مثالى عرض مى‏کنم.

 

یکى از اشکالاتى که قریش به پیغمبر اکرم مى‏ کردند و در نظر آنها آن اشکال مانع بود که دعوت آن حضرت را بپذیرند این بود که مى‏ گفتند که این چگونه پیغمبرى است که مثل دیگران غذا مى‏ خورد، مثل دیگران در کوچه‏ ها و بازارها راه مى ‏رود، بشرى است مانند دیگران. همینها که این حرفها را مى‏ زدند خودشان فرزند ابراهیم بودند و خود را بر دین ابراهیم مى‏ دانستند و ابراهیم را پیغمبر خدا مى‏ دانستند. این اشکالات براى آنها از آنجا پیدا شده بود که تدریجاً براى ابراهیم از خزانه خیال و وهم خود سیمایى ساخته بودند که با یک بشر چندان قابل تطبیق نبود. از رسول خدا انتظار داشتند مثل آن ابراهیم باشد که آنها در خیال و وهم خود ساخته‏ اند. آنها ابراهیم را در عالم خیال در پشت ابرها و آسمانها قرار داده بودند؛ به خیال خود او را بالا برده بودند ولى در واقع او را پست کرده بودند و از واقعیت احوال و کمالات ابراهیم کوچک‏ترین خبرى نداشتند. بنابراین نمى ‏توانستند باور کنند که رسول اکرم که در قالب یک بشر در جلو آنها ظاهر است، احیا کننده ملت و طریقه ابراهیم باشد؛ یعنى آن سیماى دروغین که آنها از وهم و خیال خود ساخته بودند یک دیوار و سد و مانعى بود و به تعبیر قرآن حجاب و پرده‏ اى بود بین آنها و درک حقیقت. آدم جاهل که از درک حقیقت محروم است همیشه مى‏ خواهد با قلّاب جهل و وهم، خود را با اشیاء مربوط کند و به همین جهت فاصله ‏اش با حقیقت زیادتر مى‏ شود و همین باعث مى‏ شود که از عمل، از استفاده از حقیقت محروم مى‏ ماند. به عبارت دیگر بعضى از مردم میل دارند هر چیزى را از نزدیک ببینند و از نزدیک مشاهده کنند و بعضى دیگر میل دارند از دور ببینند و از دور مشاهده کنند.

این میل به از نزدیک دیدن و میل به از دور دیدن واقعاً دو میل مختلف است که در افراد هست. میل به از نزدیک دیدن وقتى است که آدمى علاقه‏مند است که یک چیز را با چشم خود درست ببیند و یا از روى قرائن و دلایل، آن چیز را مطالعه کند و درباره آن قضاوت کند. و اما میل به از دور دیدن این است که قوّه خیال و واهمه بر انسان مسلط است و میل دارد چشمها را بهم بگذارد و نبیند، میل دارد دور بایستد و شبح مبهمى ببیند و در اطرافش خیالپردازى کند. باور مى ‏کنید که در نظر بسیارى از مردم، مجهول‏ و مبهم‏ و تاریک، عظمت‏ و فخامت و ابّهت بیشترى دارد از معلوم و روشن، هرچند آن امر معلوم در ذات خود عظیم و فخیم و باجلالت باشد؟! اگر بخواهند یک چیز مورد علاقه خود را عظیم بشمارند، دور از او مى‏ ایستند و او را از خود دور نگه مى‏ دارند که نبینند و نفهمند و مبهم ببینند و آن‏وقت به خیال بپردازند.

 

مردمى یافت مى‏ شوند علاقه‏مند به قرآن، ولى دوست نمى‏ دارند عظمت اعجازآمیز این کتاب مقدس را از نزدیک ببینند، در آیات روشن این کتاب مقدس تدبّر و تفکر کنند. عظمت این کتاب در نظر آنها این است که آن را در پشت ابرها و بالاى آسمانها قرار بدهند و بگویند قابل فهمیدن نیست، کسى حق مطالعه و تدبّر در آن را ندارد، فقط ائمه اطهار (علیهم السلام) حق دارند به قرآن نزدیک گردند؛ یعنى در نظر اینها قرآن هنگامى عظمت دارد که مجهول و مبهم باشد. نام این عادت را مى ‏توان میل به حرکت در تاریکى و یا خفّاش منشى گذاشت. قرآن کریم مى‏ فرماید:

أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها.

آیا آن که ما او را زنده کردیم و براى او نورى قرار دادیم که در روشنى آن نور- که‏ نور عقل و علم و فهم و بصیرت است- در میان مردم حرکت مى‏ کند و هر چیزى را در روشنى مى ‏بیند، روشن بین و حقیقت بین است، مانند آن کسى است که در تاریکى راه مى ‏رود، در تاریکى جهالت؛ خودش را با قلّاب جهل و با قلّاب خیال و واهمه با اشیاء مربوط مى‏ کند؛ آیا این دو مانند یکدیگرند؟ البته نه.

 

پس مى‏ بینیم که یک عده میل دارند خود را با قلّاب جهل با قرآن مربوط کنند؛ میل به از دور دیدن دارند به بهانه اینکه فقط ائمه اطهار هستند که حق نزدیک شدن به قرآن را دارند، در صورتى که خود ائمه اطهار همیشه مردم را به تدبّر و تفکر در قرآن دعوت مى‏ کرده‏ اند و بعلاوه مى‏ گفته‏ اند سخنانى که مردم از ما نقل و روایت مى‏ کنند شما آنها را بر قرآن عرضه بدارید و قرآن را مقیاس قرار دهید، اگر دیدید با قرآن تطبیق نمى‏ کند بدانید که گفته ما نیست و به ما بسته ‏اند. ببینید! این فکر و این خیال که کسى حق تدبّر در قرآن ندارد، یک دیوار و یک حجاب ضخیمى است بین قرآن و صاحب آن فکر، و مانع تأثیر و نفوذ این کتاب کریم است در دل او، درست نظیر آنچه درباره اهل جاهلیت فرمود:

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ حِجاباً مَسْتُوراً.

هرگز در صدر اسلام مردم این‏طور فکر نمى‏ کردند که قرآن کتاب آسمانى ماست ولى ما فقط حق تلاوت داریم نه حق تدبّر و استفاده مستقیم.

 

همچنین اگر طرز تفکر ما درباره رسول اکرم شبیه طرز تفکر اهل جاهلیت باشد درباره ابراهیم خلیل اللَّه، یعنى در عالم خیال خود او را بالاى ابرها و آسمانها قرار بدهیم، دیگر ممکن نیست از سیره و عمل و طرز سلوک اجتماعى او استفاده کنیم، دیگر عملًا این آیه کریمه قرآن منسوخ است:

لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ.

یعنى یک حجابى هم به ضخامت دیوار چین بین ما و بین رسول اکرم واقع مى‏ شود، هرگز تعلیمات عملى او سرمشق زندگى واقع نمى ‏شود و هرگز در اطراف آن فکر نمى ‏کنیم تا بهره ‏مند شویم، زیرا او در روى این زمین زندگى نمى‏ کرده است و از نظام ما و مدار ما خارج بوده است، و حال آنکه او از بشریت به پیغمبرى رسید و به همین دلیل که با جنبه بشرى و ناسوتى واجد جنبه‏ هاى بسیار ارجمند عِلوى و ملکوتى بود از فرشتگان گوى سبقت برد؛ چون بشر است مى ‏تواند معلم و هادى و راهنماى بشر باشد.

 

قرآن مى ‏فرماید: اگر فرضاً فرشته‏ اى را مأمور رسالت مى ‏کردیم باز مى ‏بایست در صورت بشر و کسوت بشر درآید تا مردم او را مقیاس خود قرار دهند و کار خود را از او قیاس بگیرند.

‏اما ما به موجب همان میل به از دور دیدن، با یک جمله «کار پاکان را قیاس از خود مگیر» فاصله‏ اى عظیم بین خود و مشعل هدایت انبیا و اولیا قرار مى‏ دهیم.

قرآن کریم مى‏ گوید:

 

لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً..

امیر المؤمنین (سلام اللَّه علیه) مى‏فرماید:

الا وَ انَّ لِکُلِّ مَأْمومٍ اماماً یَقْتَدى بِهِ وَ یَسْتَضى‏ءُ بِنورِ عِلْمِهِ … الا وَ انَّکُمْ لا تَقْدِرونَ عَلى ذلِکَ وَ لکِنْ اعینونى بِوَرَعٍ وَ اجْتِهادٍ وَ عِفَّهٍ وَ سَدادٍ.

پس معلوم مى ‏شود یک علت اینکه تأثیر دین در نفوس کم شده این است که مردم بین خودشان و قرآن و رسول اکرم حجابى و دیوارى از جهل و خیال قرار داده‏ اند و آن دیوار است که جلو نفوذ دین را گرفته است. این دیوار برطرف شدنى است، مى ‏شود کارى کرد که این دیوار فرو ریزد و البته این یکى از علل و موجبات است. ان شاء اللَّه فردا شب هم در اطراف همین موضوع صحبت خواهم کرد.

و السلام علیکم و رحمه اللَّه و برکاته‏

آدرس کوتاه این مقاله: https://quraney.ir/pRlnP

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.